Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 94243
تعداد بازدید : 1228

مشکلات زندگی (۴)

خدا را شکر، حواسش به من هست

گاهی پیش میاد که خیلی دعا می کنی اما جواب دعاهات را نمی ده. خسته می شی. درمونده می شی. دادت درمیاد. حالت گرفته می شه. به هر دری می زنی راه به جایی نمی بری. دنیا بهت پشت می کنه. وضعت روز به روز بدتر می شه. خیال می کنی هیچ کسی به فکرت نیست. اما اون حواسش جمع تو هست. حالا باهات کار داره. پس مبادا فکر و خیال بد کنی! حکایت زیر را بخون تا متوجه منظورم بشی. دنبال سند و مدرکش هم نباش.

حواسش جمع توست

طلبه جوانی بود که به نیت فراگیری دانش دین و رساندن آن به دیگران وارد حوزه علمیه شده بود. تازه تنش گرم تحصیل علوم دینی شده بود که همسر جوانش دچار بیماری سختی شد. این موضوع هم وقت زیادی از او می گرفت و هم هزینه طاقت فرسایی به او تحمیل می کرد. شهریه ناچیز طلبگی هم کفاف هزینه هایش را نمی داد. در این اوضاع واحوال صاحب خونه هم پا را تو یک کفش کرده بود که یا باید کرایه را زیاد کنی، یا از خونه من بلند بشی. طلبه جوان برای اینکه بتونه از پس مخارج درمان همسرش و کرایه منزل بر بیاد، روزها در کنار تحصیل تو یک مدرسه غیر انتفاعی درس می داد. اما یک روز پس از چند ماه مدیر مدرسه به او گفت پولی نداریم تا حق التدریس تو را بپردازیم؛ بنابراین اگه نمی تونی صبر کنی چند روز دیگه بیا تا مقداری از حسابمون را بپردازم و بقیه هم بمونه برای بعد.

طلبه بی نوا همیشه دست به دعا بود. هر توسل و دعایی که بلد بود و نبود را انجام می داد. یک شب با دلی گرفته و آهی سوزان به خدا گفت: خدایا! آخه من که قصد و نیت بدی نداشته ام؛ چیز زیادی هم که از تو نخواستم. فقط می خوام دین تو را بشناسم و عمل کنم و به دیگران هم تعلیم بدم. اما مشکلات این زندگی آسایش و فراغت را از من گرفته و روحم را در رنج عذاب انداخته. من دیگه طاقتش رو ندارم. اگه گشایشی برام نشه، ناچارم طلبگی را رها کنم و برگردم به شهرم.

فردا صبح به امید اینکه امروز فرَجی حاصل بشه، موتورش را روشن کرد و از خونه زد بیرون. سر پیچ کوچه از بس تو فکر فرو رفته بود پیرزنی را که با یک زنبیل از خرید می آمد ندید و زد بهش. پای پیرزن شکست و طلبه جوان متحمل همه هزینه های بیمارستان اون هم شد. ته مانده حسابش را داد برای مخارج بیمارستان و دوا درمان پیرزن. فردای اون روز رفت دفتر مدرسه تا شاید پولی که قولش را داده بودند بگیره. اما مدیر مدرسه از خالی بودن صندوق قرض الحسنه مدرسه گفت و وعده داد تا چند ماه آینده فکری به حالش بکنه؛ البته معلوم بود این وعده دلخوش کننده ای بیش نیست.

اینجا بود که طلبه جوان به یاد همه مشکلاتش افتاد؛ انگار سیل خاطره ناکامی های یک سال اخیر یکجا به مغزش هجوم آورده بود. از همه بزرگ تر به این فکر وحشت ناک افتاده بود که چرا دعاهاش به اجابت نمی رسه؟ به یاد همه اون چیزهایی افتاد که در باره دعا و اجابت شنیده و خونده بود، و اینکه مدت هاست طعم شیرین اجابتِ حتی یکی از دعاهاش را نچشیده. دلش بد جوری گرفته بود و سرش از حیرت و سوال های بی جواب گیج می رفت.

تو این فکرها بود که دید سوار بر موتورش شده و داره بی هدف میرونه. وقتی به خودش اومد دید از شهر زده بیرون و تو جاده بیرون شهر گاز میده. تا ظهر به سمت مخالف شهر پیش رفت. ظهر که شد خسته و کوفته به مزرعه ای رسید.

پمپ آبی داشت کار می کرد و آب زلالی از لبه حوض کنار پمپ داخل جوی آبی که از کنار مزرعه می گذشت سرازیر می شد. آب خوب و دلپذیری بود. قدری از آب به سر و صورتش زد و کنار مزرعه روی زمین ولو شد.

ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد: با وجود آب فراوانی که در کنار مزرعه وجود داشت، مزرعه در حال خشکیدن بود. گیاهانی که کشت کرده بودند همه پژمرده و سر به زیر انداخته بودند. متحیر مونده بود که این دیگه چه وضعیه! آب به این خوبی و فراوانی دارن، اما چرا مزرعه به این روز افتاده؟ با این فکرها دست درگریبان بود که کشاورزی با بیلی که به دوش داشت از کنارش رد شد. طلبه جوان طاقت نیاورد و بعد از سلام و خداقوّت پرسید:

ـ باباجون! چرا این مزرعه به این حاله؟ چرا به این گیاهای زبون بسته آب نمی دین؟ مگه نمی بینین داره از تشنگی خشک می شه!

کشاورز با خنده به طلبه جوان رو کرد و گفت:

ـ می دونم، بابا. حواسم بهش هست. نمی ذارم خشک بشه. وقتش که برسه آب خوبی بهش می دم.

ـ خُب وقتش چه موقعه؟ اینها دیگه داره از دست می ره!

ـ وقتش یکی دو روز دیگس. می خوام گیاه ریشه هاش را برای طلب آب خوب رشد بده. اما حواسم کاملا بهش هست تا از دست نره. تا وقتی تحمل داره بهش فرصت می دم تلاش خودش رو بکنه. وقتی کارش به جایی رسید که دیگه نمی تونه تحمل کنه، به دادش می رسم. اون وقته که سیرابش می کنم. با اولین آبی که می خوره شاداب و سرحال می شه. اون موقع همین ریشه هایی که داده به کارش میآد و از زمین بهره خوبی می گیره. اون وقت بیا و ببین که چه رقصی تو باد می کنه. چنان رشد بکنه که هر دونه اش هفتاد تا دونه می شه.

طلبه جوان سخت تو فکر رفته بود. یک چیزی تو حرف های کشاورز پیدا کرده بود. انگار خدا بود که از دهان کشاورز داشت باهاش حرف می زد و جواب سوالش را می داد. با خودش گفت: یعنی خدا داره با این بی محلی کردن ها و سخت گیری ها به من فرصت رشد و قوی شدن می ده؟ به یادش اومد که در همه این سختی ها، و با وجود همه تنگناها، اگرچه درمانده شده بود، اما هیچ وقت کارش به نابودی نکشیده بود. همیشه انگار یک دستی هواشو داشت؛ برای همین هم همیشه در کنار سختی ها یک چیزهایی هم برای شکرگزاری براش بود. یه یادش اومد که تو این سختی ها، کوشش ها، درماندگی ها، زاری ها، التماس ها و دعاهایی که انگار بی جواب می موند، همیشه کورسویی از درون اعماق وجودش اون را به خدا برمی گردوند. با خودش می گفت اگه خدا کاری باهام نداشت پس چرا یاد خودش را از دلم نبرده؟ چرا امیدم را از خودش ناامید نکرده؟

طلبه جوان از همان آب جو وضوی پاکیزه ای گرفت و نماز باصفایی خوند، نمازی که تا حالا نخونده بود. بعد از نماز هم وقتی به سجده شکر رفت، دیگه نمی خواست سر بر داره. از صمیم قبلش از خدا راضی شده بود. از ته دل از اون ممنون بود که یک تنه داره بنده خودش را پرورش می ده و چشم از اون بر نمی داره.

حالا سال ها از اون زمان می گذشت. نه فقط اون مشکلات و گرفتاری ها برطرف شده بودند که صدها مثل اونها، و حتی بزرگ تر از اونها اومده بودند و رفته بودند؛ و البته در کنارش خوشی های بزرگی هم چیشیده و شادی های زیادی را هم دیده بود. اما دیگه دل طلبه ما مثل دریا و قامتش مثل کوه شده بود. دیگه اون جوان نازپرورده مامان و بابا نبود. هم به لحاظ شخصیت اجتماعی رشد کرده، و هم از نظر معنوی قوی تر شده. دلش بزرگ تر و نیت هاش خالص تر شده بود. هرچه مشکلاتش بزرگ تر می شد، مشکلات کوچیک تر دیگه اونو از کوره به در نمی برد و پریشان نمی کرد. از مشکلات نمی ترسید و ناامید نمی شد. وقتی موعظه می کرد به دل می نشست، انگار که از عمق وجودش همیشه آبی زلال می جوشید و به تشنگان خسته دل و حیرت زدگان پریشان احوال آرامش می داد.

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :