Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 94241
تعداد بازدید : 685

مشکلات زندگی (۳)

تربیت الاهی

مشکلات زندگی نقش مهمی در رشد معنوی و پرورش شخصیت انسانی دارند. اما گاهی این مشکلات در مواقعی پیش می آیند که انتظارش را نداریم، یا حتی انتظار داریم کارها به روال بیفته و موفقیت و آسایش از همه جا به سوی ما رو کنه؛ مثلا وقتی تصمیم خداپسندانه ای می گیریم، انتظار داریم همه چیز به خوبی پیش بره و هیچ مشکلی پیش نیاد. اما اتفاقا می بینیم کار به مخمصه می خوره و مشکلات تازه و پیچیده تری پیش میاد. در این مواقع گاهی حتی با صدق نیت از خدا هم کمک می خواهیم، به او پناه می بریم، اما چیزی که حل نمیشه هیچ، هر دم از نو غمی به مبارکباد ما میاد. در این مواقع حتما می خواهیم از سرّ این ماجرا سر در آوریم، اما حتی این پرسش ما نیز بی پاسخ می مونه و حال حیرت هم بر مسایل ما افزوده می شه. اگه شما هم این تجربه را از سر گذروندید و این پرسش ها برای شما هم مطرحه، شاید بتونید پاسخ سوال خودتون را تو این حکایت که می خونید بیابید:

تربیت الاهی

آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور، تصمیم گرفت راه درستی در زندگی پیش بگیره و خودش را وقف بندگی خدا کنه. سال ها با علاقه کار کرد و زحمت کشید؛ دنبال روزی حلال بود و از کمک به دیگران هم خسته نمی شد. اما با تمام پرهیزگاری و خیرخواهی اش، چیزی در زندگیش درست از کار نمی آمد؛ دست به هر کاری می زد به سختی دچار می گشت و مشکلاتش مدام بیشتر می شد!

روزی با خودش گفت: «واقعا عجیبه! درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی در راه بندگی خدا قدم بگذاری، زندگیت بدتر شده. تو با ایمان به او تن به این راه دادی، اما با وجود تمام تلاش هات، هیچ چیز بهتر نشده!»

آهنگر بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است! اما روزی پاسخی را که می خواست یافت.

این چیزی بود که آهنگر با خود گفت:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. چه طور این کار را می کنم؟ اول فولاد را سخت حرارت می دم تا سرخ بشه. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن ضربه می زنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیره که می خواهم. بعد یک دفعه آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم، به طوری که تمام این کارگاه را بخار فرا می گیره. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می کنه؛ انگار که تمام رنج دنیا را می بره. یک بار کافی نیست، باید این کار را اون قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم ... گاهی فولاد نمی توانه تاب این عملیات را بیاره. حرارت، ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش می شه. من از اینجا می فهمم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد پس اون را کنار می گذارم.

آهنگر با خودش نجوا کرد:

شاید خدا داره من را در آتش رنج فرو می بره تا چیزی بشم که باید بشم. درسته که گاهی از شدت ضربات سختی که بر زندگی من وارد می یاره، به شدت سینه ام تنگی می کنه، اما انگار من همون فولادی هستم که قرار تو دست های خدا آبدیده بشه.

با این افکار روشن چهره آهنگر باز شد و بعد با اطمینان به خدا گفت:

«خدای من! لطفا از کارت دست نکش، تا شکلی که تو می خواهی، به خود بگیرم ... با هر روشی که می پسندی کارت را ادامه بده، هر مدت که لازمه، ادامه بده ... اما هرگز من را به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!»

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :