Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 93721
تعداد مشاهدات : 1154

فاعتبروا ... پس عبرت بگیرید

کسی که هیچ غمی ندارد

حکایت ها در بردارنده حکمت هایند و حکمت ها آب زندگانی. پس تنی به این آب بزنیم.

کسی که هیچ غمی ندارد

می گویند روزی پادشاهی دچار بیماری خاصی شد که اطبا از معالجه اش فروماندند. بالاخره طبیبی گفت ایشان دچار افسردگی شده و عالجش این است که پیراهن مردی را که هیچ غم و اندوهی در این دنیا ندارد بر او بپوشانید. وزرا و وکلا و ماموران عالی رتبه دربار هرکدام به سویی روان شدند تا آدمی با مشخصات یادشده بیابند. ابتدا سراغ ثروتمندان و قدرتمندان و صاحبان جاه و مقام رفتند، بعد دیگر مردم. اما هر کسی را  سراغ می گرفتند و گمان می کردند او دیگر نباید غم و غصه ای داشته باشد، می دیدند او هم بالاخره غمی دارد. انگار آدمی که هیچ مشکل و غم و اندوهی نداشته باشد، پیدا نمی شد.

در یک غروب، وقتی که ماموران پادشاه خسته و درمانده  دست خالی به کاخ برمی گشتند، از درون خانه ای محقر زمزمه ای شنیدند که می خواند: «شاد و شاد و شادم من، از غم ها آزادم من!» بلافاصله خبر را به کاخ رساندند و کسب تکلیف کردند. از این خبر همهمه ای در کاخ پیچید و بی درنگ وزیر اعظم و پسر پادشاه با ماموران به در آن خانه رفتند و در زدند. اما وقتی وارد شدند مردی را دیدند که تنها لُنگی کهنه بر کمر دارد! به او گفتند تو مگر همان نیستی که آواز شادم شادم می خواندی؟ مرد گفت: خودمم. گفتند: تو واقعا بی غمی؟ مرد گفت بله، وقتی فکر می کنم، می بینم هیچ غم و غصه ای ندارم. برای همین هم از خوشی آواز می خواندم. گفتند: پس زود یکی از پیراهنت هایت را بده تا بیماری پادشاه مان را علاج کنیم. اما مرد خندید و با تعجب گفت: من اصلا پیراهن ندارم!

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :