Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 91426
تعداد بازدید : 1366

عرفان، نیاز انسان و ضروری دین

نیاز به عرفان

کوتاه نوشته زیر تبیینی است بر ضرورت رواداری عرفان و به رسمیت شناختن آن به عنوان یک نیاز دینی ضروری، نیازی که اگر از درون خود دین به آن پاسخ ندهیم، نیازمندان پاسخ آن را از بی گانه تمنا خواهند کرد.

عرفان، نیاز انسان و ضروریِ دین

علی موحدیان عطار

 انسان ها (و به تبَع، ادیان و مذاهب) به سه دسته اند: گروهی تعبدگرا، دل مشغولِ عبارات، و دربندِ ظواهر اخبار و آثارند. مهم ترین عامل دین ورزی اینان، وعد و وعیدهاست؛ گروه دیگر، عقل گرا، در اندیشة اشارات، و مقید به استدلال و برهانند. اینان را اخبار و آثار و وعد و وعید، به تنهایی، برنمی انگیزاند، بلکه نیازمند اثبات و خواهان فهمیدنند؛ گروه سوم، شهودگرا، متمایل به تأویلات، در جست وجوی لطایف و مشتاق دریافت مستقیمِ حقایقند. اینان را نه وعد و عید و اِخبارِ تنها، و نه حتی استدلال و برهان، راضی و اقناع نمی کند، بل به ندای دل راه می سپارند و در پیِ کشف لطایف و تحقق به حقایقند.[1] اگر این گونه باشد، دین باید به نیاز هرسه گروه پاسخ گوید.[2] از همین روست که چون می نگری می بینی در همة ادیان سه دسته مذهب، نحله یا مکتب پدید می آید: مذاهب یا نحله ها و یا مکاتب ظاهرگرا، عقل گرا، و شهودگرا یا عرفانی.

متون مقدس ادیان کم یا بیش دارای مضامینی است که می تواند بر آموزه های بنیادین عرفانی و حتی آموزه های پسینی عرفانی تطبیق یابد.[3] پیروان مستعد و برخوردار از گرایشات شهودی و باطنی، در طول تاریخ از همین درون مایه ها استفاده کرده، دستگاه های عرفانیِ گاه پیچیده و منسجمی پی می ریزند. بنابراین، ادیان ـ اگر هم اولاً و بالذات عرفانی نباشند ـ با استفاده از درون مایه های عرفانی که دارند، عرفان را از درون خود یا با وامگیری از بیرون، پدید می آوردند. این روند ممکن است با وفاداری به دستگاه معرفتیِ دین خودی صورت گیرد، و البته این امکان هم هست، و غالباً نیز چنین اتفاق می افتد،که از نظام های عرفانی بیگانه به مثابة قالب بهره جسته، درون مایة عرفانی دین خود را در آن ریخته و به عنوان عرفان اسلامی، مسیحی، یهودی و ... معرفی کنند. و همین موضوع است که مخالفت دین باوران را در سنت های دینی متن محور برمی انگیزاند.

معمولاً دو دسته با عرفان از در مخالفت وارد می شوند: یکی اهل ظاهر یا کسانی که در سرشت خود گرایش چندانی به شهود حقایق نداشته و از ذوق باطنی و وحدت اندیشی کم تری بهره دارند؛ و دوم، کسانی که نمی توانند عرفاني برآمده از التقاطِ قالب و مفاهیم بیگانه با درون مایه های دین خودی را بر تابند و آن را انحراف از دین تلقی می کنند. (چنان که همین اعتراض را نسبت فلسفه روامی دارند.[4]) این گروه اخیر الزاما با عرفان مخالفتی ندارند،[5] بلکه خود نیز چه بسا از ذوق و استعداد باطنی فراوانی برخوردار باشند، اما معتقدند تمامی مبانی و زیرساخت های نظری و برنامه های عملی نجات را باید از درون خود متون مقدس و اصلی  دین (کتاب و سنّت) به دست آورد.

اکنون این پرسش خود می نماید که اگر این حال و استعداد متفاوتِ انسان هاست که آنان را به گونه های مختلف دین ورزی می کشاند، و دین نیز نیاز آنان را به رسمیت شناخته و بدان پاسخ گفته است، پس چرا متدینان این حال و استعداد و نیاز، و آن شیوه های دین ورزی را به رسمیت نشناسند و هر دسته انتظار داشته باشد تا همگان مانند خودشان دیانت بورزند؟ بی گمان خداوند متعال اگر می خواست همه را به یک سان می آفرید و به یک راه هدایت می کرد.[6] اولیای دین نیز به تفاوت های انسان ها در استعداد معنوی (حتی در میان اعضای یک خانواده) توجه ویژه ای کرده اند و از پیروان خود می خواسته اند حتی خانواده و خویشانشان را به امر مهمی مانند ولایت دعوت نکنند، تا خدا اگر بخواهد خود در دل آنان نور هدایتش را بتاباند.[7] این موضع اولیای دین البته دلایلی فراتر از رواداری دارد، اما بر این هم دلالت می کند که نباید در نحوه و حدود دینداری اشخاص، حتی در محدوده ای به کوچکی یک خانواده، با جزم و جمود حکم رانیم و از همه به یک سان انتظار داشته باشیم، بلکه، گونه ها و سطوح مختلف معنویت و دینداری را تا آنجایی که به خود افراد مربوط است بپذریم و حرمت نهیم.

و باز، اگر چنین است که گرایشات عرفانی به طور طبیعی در برخی انسان ها هست و دین نیز به این گرایش ها پاسخ گفته است، ناچار باید بپذیریم که دین اگر کامل و بی نقص باشد (که ما عمیقاً باور داریم اسلام چنین است)، بایستی یا خود دستگاهی عرفانی ارائه کرده، یا بن مایه هایی را در اختیار پیروان دارای چنین گرایشات باطنی و شهودی نهاده و آنان را مجاز دانسته باشد که با استفاده از این دست مایه ها و در چارچوب نظام معرفتی دین، نیاز خود را از دین در قالب دستگاه عرفانی مدون و منسجمی برآوردند. بنابراین، هر گونه کوششی در جهت حذف عرفان از دین، هر دینی که باشد، ناموجّه و بی حاصل است. این گونه که هست، پس صواب تر آنکه به جای عرفان زدایی از ادیان و اذهان، رویکردی عالمانه به این پدیدة دیرآشنا اتخاذ کنیم و نیز، تلاش های علمی برای شناساندن این وجه از حیات معنوی انسان را ارج نهیم.



[1] . صد البته خطوط این تقسیم بندی چندان که می نماید قطعی نیست؛ هر انسانی کم و بیش از گرایش های سه گانه مذکور بهره دارد. حتی می توان گفت، اگرچه همة انسان ها به طور بالفعل عارف نیستند، اما همگان در نهاد خویش گرایش و بینشی مرموز به آنچه موضوع عرفان شناخته می شود (یعنی حقیقت وحدانی و باطنی هستی) دارند، و به سبب همین بینش و گرایش، از تعبد صرف ناخرسندند و حتی استدلال و برهان عقلیِ محض و انتزاعی آنان را قاتع نمی کند، اما، در عین حال بیشترینة اینان هرگز در صدد تحقق این نیاز برنیامده، به همان دریافت های غیر مستقیمِ خود از حقایق دینی بسنده می کنند.

[2] . شاید این روایت مشهور از امام حسین و امام صادق (علیهما السلام) بر همین حقیقت دلالت داشته باشد: «كِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ عَلَى الْعِبَارَةِ وَ الْإِشَارَةِ وَ اللَّطَائِفِ وَ الْحَقَائِقِ فَالْعِبَارَةُ لِلْعَوَامِّ وَ الْإِشَارَةُ لِلْخَوَاصِّ وَ اللَّطَائِفُ لِلْأَوْلِيَاءِ وَ الْحَقَائِقُ لِلْأَنْبِيَاء» یعنی «[مطالب] کتاب خدای عزّ و جلّ به چهار دسته است: عبارت، اشاره، لطایف، و حقایق؛ عبارت برای عوام است، اشاره برای خواص، لطایف از آنِ اولیا، و حقایق از آنِ انبیا.» (مجلسی، بحار، 75، 288؛ و همان، 89، 20) البته اگر این روایت را شاهدی بر این حقیقت بدانیم، باید بگوییم که در این روایت گروه سوم (اهل شهود) را به دو دسته تقسیم کرده اند: اولیا،که از لطایف قرآن بهره مند می شوند، و انبیا، که از حقایق بهره مندند. و حتی اگر بگوییم روایت دقیقاً بر این مطلب دلالت نکند، اما این را می رساند که انسان ها در سطوح مختلفی از استعداد معرفتی و معنوی قرار دارند، و هر دسته حظ و بهرة مخصوص خویش را از قرآن و دین می برند، و به همین مناسبت، کتابی مانند قرآن نیز به نیاز همگان به طرزی مناسب پاسخ داده است.

[3] . آموزه های عرفانی، به آموزه های بنیادین یا پیشینی و آموزه های پسینی تقسیم می پذیرند. آموزه های عرفانی پیشینی آنهایی اند که قبل از هر سیر و سلوک عرفانی برای اهل دل مشهود است و بر اساس همین آموزه ها و اندیشه هاست که قدم در راه سیر و سلوک می نهند. آموزه های عرفانی پسینی آن دسته از معارف است که در جریان سیر و سلوک عرفانی و پس از طی هر مرحله بر عارفان منکشف می شود و آنان برای دیگران واگو می کنند. برای مطالعه ای سرراست در بارة این آموزه ها نک: موحدیان عطار، علی، مفهوم عرفان، قم، دانشگاه ادیان و مداهب، 1388، بخش سوم.

[4] . مرحوم محمد باقر مجلسی در بارة فلاسفة مسلمان چنین موضعی را ابراز کرده است: «و اعلم أن الفلاسفة أخذوا أصول الإسلام ثم أخرجوها على آرائهم فقالوا في الشرع و النبي إنما أريدا كلاهما لإصلاح الدنيا فالأنبياء يدبرون للعوام في مصالح دنياهم و الشرعيات تهذب أخلاقهم لا أن الشارع و الدين كما يقول المسلمون من أن النبي يراد لتعريف مصالح الدين تفصيلا و أن الشرعيات ألطاف في التكليف العقلي. فهم يوافقون المسلمين في الظاهر و إلا فكل ما يذهبون إليه هدم للإسلام و إطفاء لنور شرعه وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ» (بحار، 89، 174)

[5]. برای نمونه، همین مرحوم محمد باقر مجلسی در بارة اهل عرفان (به مفهوم واقعی کلمه) به شایستگی و عظمت یاد می کند. (نک‏: بحار الانوار، 66، 293؛ وی در اینجا تعابیری را مرحوم شیخ بهایی در وصف عارفان و اولیاءالله آورده که کاملاً عارفانه است. درعین حال، مجلسی هیچ حاشیه و نقدی بر آن وارد نمی آورد.)

[6] . شاید اشارة این آیات از قرآن کریم را بتوان متوجة همین تفاوت مشروع و یا طبیعی انسان ها در استعداد معنوی دانست: در سورة مائده، آیة 48 می فرماید: «.... لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ في‏ ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ.» و در سورة انعام، آیة 35 نیز فرموده است: «وَ إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْراضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِيَ نَفَقاً فِي الْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِي السَّماءِ فَتَأْتِيَهُمْ بِآيَةٍ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى‏ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجاهِلينَ.»

[7] . در این باره نک: شیخ حر عاملی، مستدرك‏الوسائل، 12، 245، باب عدم وجوب دعوت به إيمان. از جمله در این خصوص روایتی هست به نقل از تحف العقول که در آغاز آن اما صادق علیه السلام می فرماید : شما با مردم چه کار دارید، از مردم دست بردارید و کسی را به این امر دعوت نکنید ...» عین روایت چنین است: «الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ شُعْبَةَ فِي تُحَفِ الْعُقُولِ، فِي وَصِيَّةِ الصَّادِقِ ع لِمُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ يَا أَبَا جَعْفَرٍ مَا لَكُمْ وَ لِلنَّاسِ كَفُّوا عَنِ النَّاسِ وَ لَا تَدْعُوا أَحَداً إِلَى هَذَا الْأَمْرِ فَوَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ أَهْلَ السَّمَاوَاتِ [وَ الْأَرْضِ‏] اجْتَمَعُوا عَلَى أَنْ يُضِلُّوا عَبْداً يُرِيدُ اللَّهُ هُدَاهُ مَا اسْتَطَاعُوا أَنْ يُضِلُّوهُ كَفُّوا عَنِ النَّاسِ وَ لَا يَقُلْ أَحَدُكُمْ أَخِي وَ عَمِّي وَ جَارِي فَإِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَيْراً طَيَّبَ رُوحَهُ فَلَا يَسْمَعُ مَعْرُوفاً إِلَّا عَرَفَهُ وَ لَا مُنْكَراً إِلَّا أَنْكَرَهُ ثُمَّ قَذَفَ اللَّهُ فِي قَلْبِهِ كَلِمَةً يَجْمَعُ اللَّهُ بِهَا أَمْرَهُ الْخَبَرَ.» البته در همین روایات این نیز گفته شده است که اگر کسان انسان از وی قبول می کنند، دعوت کردن منعی ندارد، یا لازم هم هست.

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :