Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 232414
تعداد مشاهدات : 440

مفهوم عرفان

نام های عرفان و دلالت آنها بر مفهوم آن

آنچه از اين جستار مى طلبيم دلالت ها و روشنگرى هاى نسبى، و احتمالا نه چندان قابل توجهى است كه نام ها يا اصطلاحاتى كه براى پديده 'عرفان` وضع كرده و به كار مى برند با خود دارد، تا در پرتوِ آن به فهم مشترك يا دربرگيرنده تلقى هاى مختلف از عرفان نزديك شويم . این نوشتار بخشی از رساله دکتری مدیر این سایت است که برای دسترسی آسان تر اینجا درج کرده ایم.

نـام هـای عرفان

و دلالت آنها بر مفهوم آن

علی موحدیان عطار

در حوزه هاى مختلف زبانى ـ فرهنگىْ اصطلاحات و نام هايى هست كه آنها را در فرهنگ هاى لغتِ دوزبانه با 'عرفان` معادل مى گيرند، يا در ترجمه ها 'عرفان` را به آنها، و آنها را به 'عرفان` معنا مى كنند. حتّا اگر اين حقيقت را هم پذيرفته باشيم كه كار ترجمه و معادل گذارى هميشه، يا در مواردى، با تسامح صورت مى گيرد و بنابراين معلوم نيست كه مثلا mysticism دقيقاً همان مفهومى را در خود داشته باشد كه اصطلاح  'عرفان `، اما ديگر نبايد آن قدر شكاك باشيم كه نتوانيم اذعان كنيم اين اصطلاح ها به لحاظ مفهومى تا حدود زيادى از يك چيز حكايت مى كنند، و به لحاظ مصداقى نيز لااقل در پاره اى كاربردها يك چيز را از همه مراد مى كنند. اين مشكل حتّا در معادل هاى واژه هاى موجود در يك حوزه زبانىـ فرهنگى، مثل حوزه اسلامى، نيز هست; شايد هيچ دو واژه مترادفى، از هر حيث و به تمام معنا، بر هم منطبق نشوند و هر كدام، به لحاظ مفهومى تفاوت هايى با ديگرى نشان دهد. اما اين مانع نمى شود كه از هر كدام همان مصداق ديگرى را بفهميم و در عين حال از ويژگى هاى مفهومى هر يك نيز براى فهم ويژگى هاى همان مصداق مشترك بهره بجوييم. براى نمونه، موردِ 'انسان` و 'بشر` و معادل انگليسى آن human را مى توان شاهد آورد. كسى در اين كه اينها همه از يك چيز حكايت مى كنند بحثى ندارد; در عين حال، خصوصيات مفهومى آنها را نيز انكار نمى كنند و چه بسا از همين ويژگى هاى مفهومى در شناخت يا معرفىِ انسان بهره گيرند.

براى اين منظور اگر حوزه هاى فرهنگى ـ زبانى غرب مسيحى و شرق اسلامى را در نظر بگيريم كفايت مى كند; زيرا يهوديت در موضوعاتى مانند عرفان تابعى از حوزه زبانىِ غرب مسيحى است و بى كم و كاست همان اصطلاحات را به كار مى برد. و در اين سو، شرق اسلامى شامل دو حوزه مهم و اصلى عرفان است، يعنى حوزه ايرانىـ فارسى و حوزه عربى، و اين دو حوزه نيز در موضوع عرفان زبان مشتركى را به كار مى برند. اما در شرقِ غير اسلامى، حوزه هاى عرفانى مهمى هست، مانند حوزه هندى ـ سنسكريت (شامل آيين هاى هندو، بودا، جَيْنه  و سيك)، حوزه زرتشتىـ فارسى، و حوزه چينى (شامل آيين عرفانىِ تائو  و مكاتب بودايىِ چينى و ژاپنى، مثلِ مكتب ذِن ). اما به دو ملاحظه از سر زدن به آنها سرباز زده ايم: نخست اين كه، شايد اين مبحث آن قدر در روند كار عرفانشناسى دخيل نباشد كه ضرورتى در گستراندن دامنه جستوجو به آن حوزه ها تشخيص دهيم. دو ديگر آن كه، اصولا در حوزه هاى زبانىـ فرهنگىِ شرقى، به ويژه حوزه هندىـ سنسكريت تمايزى ميان عرفان و دين نيست. به يك ملاحظه، آيين هايى مانند آيين هندو و آيين بودا را مى توان عرفان هايى دانست كه آيينى اند، و نه اديانى كه مشتمل بر عرفان نيز هستند. اين گونه آيين ها، كه اولا و بالذات، طريق يا طريق هاى نجات را ارائه مى دهند، اصطلاح خاصى براى پديده عرفان ندارند، بلكه از اصطلاح هاى عام مثل دْهَرمه  يا ذمّه ، به معناى دين يا قانون و وظيفه، يُگه  به معناى 'يوغ` و 'بند`، و اصطلاحاً، مهار كردن ذهن و نفس، مارْگه  به معناى طريق و راه، دَرْشَنَه  به معناى 'نگرش`، بهره مى گيرند. در سنسكريت براى 'معرفت` به مفهوم لغوى يا عام اش جْنانَه  را به كار مى برند، و طريق عرفانى مبتنى بر معرفت را (در برابر طريق عمل و طريق عشق) جنانه مارْگه  مى گويند. اما براى 'عرفان` در اصطلاح عام و فراگيراش چيزى را جداگانه وضع نكرده اند. بنابراين، در اين مبحث، كه به دلالت نام ها بر ماهيت عرفان از تلقى هاى مختلف مى پردازيم، ورود به اين حوزه ها نمى تواند مفيد باشد. اما در بخش هاى ديگر، مانند دلالت كاربردها و مصاديق عينى و شخصى عرفان، از اين عرفان هاى شناخته شده بهره هاى فراوان و مهمى را در شناخت مفهوم عرفان انتظار داريم.

در حوزه شرق اسلامى دو اصطلاح براى حكايت از عرفان هست; يكى خود 'عرفان` و ديگرى 'تصوف`. اصطلاحاتى مانند 'باطنى گرى`، 'طريق رندى`، 'درويشى`، 'طريقت`، 'سير و سلوك`، و مانند آن نيز هست كه كمتر به كلّيت و وجه اصلى عرفان اشاره دارد و كاربرد آنها در موارد و به ملاحظات خاص است. اصطلاحاتى مانند 'صوفى گرى`، نيز به نوعى به يكى از آن دو (عرفان و تصوف) راجع است. اما در حوزه غرب مسيحى دست كم پنج اصطلاح را براى حكايت از عرفان به كار گرفته اند. mysticism، كه با همين ريشه در زبان هاى مختلف اروپايى و با تغييراتى به كار مى رود،  gnosticism(با  gكوچك)، gnosis (اين هم با g كوچك)، sufism، كه گاهى در خصوص عرفان اسلامى و گاه به طور مطلق براى عرفان به كار مى برند، contemplation، كه گويا پيش از mysticism براى حكايت از عرفان رواج داشته است . اكنون ببينيم از روزنه هر كدام از اين اصطلاحات كه بنگريم 'عرفان` احتمالا چگونه مفهومى ديده مى شود؟ يا به چه مؤلفه ها و ويژگى هايى شناخته مى شود؟

 

عرفان

كلمه 'عرفانْ` مصدرِ ماده عَرَفَ به معناى 'شناختن` است. اسم فاعل اين مصدر 'عارف` و ديگر مصدرش 'معرفت` است. ماده عَرَفَ و مشتقاتِ آن با ماده عَلِمَ و مشتقات اش بسيار قريب المعنى اند، اما تفاوت هاى ظريفى نيز دارند كه احتمالا در انتخاب ماده عَرَف براى  حكايت از 'عرفان` دخيل بوده است. نخست اين كه ماده عرف و مشتقات اش را براى نوع يا مرتبه خاصى از علم به كار مى برند ، علمى كه با نوعى موشكافى و رمزگشايى همراه باشد ، يا به تعبير ديگر، در آن حركتى از سطح به عمق و از ظاهر به باطن و از اين سوى حجاب به آن سوى، در كار باشد. در نهج البلاغه عرفان را در معناى لغوى اش چنين به كار برده است: «الحمد الله الذى اَظْهَر من آثار سلطانه و جلال كبريائه ما حَيَّر مقلى العيون من عجائب قدرته، ورَدَع خطرات هَماهِم النفوس عن عرفان كنه صفته ... » يعنى «سپاس خداوندى را كه برخى از آثار سلطنت و شُكوهِ بزرگوارى خويش را آشكار ساخت، تا كه حدقه ديدگان را از شگفتى هاى قدرتش متحيّر ساخت و نگاه هاى دزدانه مردمان را از درك ژرفاى وصف خويش بازداشت ...» در اين كاربرد، انتخاب ماده عَرَف براى پى بردن به عمق حقيقت صفات الهى، شاهد سخن است. در قرآن نيز چنين به كار برده است: «و اذا سَمِعوا ما اُنْزِل الى الرَّسولِ تَرى اَعْيُنهم تفيضُ مِنَ الدَّمعِ ممّا عَرَفوا من الحقّ. » و چون آياتى را كه به پيامبر فرود آمده است بشنوند، مى بينى چشمانشان از اشك بجوشد، به سبب شناختى كه از حق دارند.» يا آمده است «فَلَمّا جائَهم ما عَرَفوا كَفَروا به. » يعنى «پس آن گاه كه آنچه خود مى شناختنداش بيامد، به او كفر ورزيدند.» و نيز آمده است: «فلَتعرفنَّهم فى لحن القول » «تو آنها را به لحنِ سخن مى شناسى» و نيز «يعرفونه كما يعرفون ابنائهم » «او را مى شناسند به آن سان كه پسرانشان را مى شناسند.» در همه اين كاربردها ماده عرف در معناى شناختن به كار رفته است اما شناختى عميق و باطنى از چيزى كه همه را ادراك اش ميسّر نيست.

ديگر ويژگى و امتيازِ شناخت از ماده عَرَفَ، كاربرد ويژه آن در مورد برخى موضوعات شناخت است. موضوعى مانند 'خدا` را هرگز متعلَّق ماده عَلِم (دانستن) نمى كنند; نمى گويند عَلِمتُ اللّه (خدا را دانستم) اما مى گويند عَرَفتُ اللّه (خدا را شناختم). بعيد است اين به خاطر تشريف و حرمت گذارى باشد. شايد، چنان كه گفته اند، خصوصيتى در ماده عَرَفَ هست كه آن را براى تعلق به امور جزئى و بسيط مناسب ساخته است .

ويژگى ديگرِ ماده عَرَف را اين دانسته اند كه از نوعى علمِ بعد از جهل ، يا بعد از فراموشى حكايت مى كند و شايد به همين سبب باشد كه خدا را عارف نمى گويند اما عالم مى خوانند; چه اين كه، مطابق الهيات اديان توحيدى، علم خدا ازلى و غيرمسبوق به جهل است و اصولا در فرهنگ هاى متأثر از اين نوع الهيات، كاربستِ تعابيرِ مشعر به جهل و فراموشى را در مورد خدا روا نمى دارند .

 در مباحث فقه اللغه چه بسا ويژگى هاى ديگرى نيز براى ماده عَرَف بر شمرده اند، اما به نظر نمى رسد در وضع و كاربرد عرفان به همه اين ظرايف توجه داشته يا دارند. در اين كه در وضع واژه 'عرفان` چه مفهومى مدنظر بوده است، و اصولا درباره اين كه ماجراى تاريخى اين وضع چه بوده است، احتمالا هر چه بگوييم سخن به گزاف رانده ايم. اما اين را با مرورى بر ادبيات حوزه شرق اسلامى به وضوح مى توان دريافت كه در كاربرد عرفان، كه گويا به يك وضع ثانوى نيز منجر شده باشد، مفاهيم 'عمق`، 'رمزوارگى`، 'لطافت` و 'ظرافت` و چه بسا 'وجدانى` يا 'بىواسطه` بودن همواره مورد توجه بوده است. براى نمونه به موارد زير مى توان استشهاد كرد. در اين موارد در عين حال كه 'عرفان` در معناى لغوى به كار رفته است، به نوعى حاملِ همه يا بخشى از مفاهيم پيش گفته است:

عارفان درويش صاحب درد را *** پادشا خوانند اگر نانيش نيست

در اين جاعارف را به معرفتى ستوده است كه آنچه را ديگران به نگاه ظاهربين خود كوچك مى شمرند با عيارى گران مى سنجد و مى فهمد.

انس دل هاى عارفان سخن *** تازه و با مزه نه بى سر و بن

در اين مورد نيز عارفانِ سخن را به خاطر بهره مندى از معرفتى والاتر و عميق تر كه سبب طرفه گويى آنها مى شود ستايش كرده است. به اين سان، كاربرد اصطلاحىِ 'عرفان` هر چه باشد، مى توان استفاده از  ماده عَرَفَ براى آن را قرينه اى گرفت بر حضور پراهميت و جوهرى 'معرفت` در عرفان، البته با ويژگى هاى مفهومى خاص ماده عَرَفَ، يعنى 'عمق`، 'رمزوارگى`، 'لطافت` و ظرافت و احتمالا 'وجدانى بودن`.

 

تصوف

در حوزه شرق اسلامى اصطلاح ديگرى كه براى حكايت از عرفان به كار مى برند تصوف است. اصطلاح 'تصوف` و 'صوفى` و 'متصوف` در كاربرد رايج، به ويژه تا يكى دو قرن پيش، عمدتاً بدون هيچ تمايزى به جاى عرفان و عارف فهم مى شد. از قضا در غرب نيز اين اصطلاح را براى عرفان اسلامى، به مثابه گونه خاصى از عرفان به كار مى برند. در حوزه اسلامى، اما، برخى با به كار بردن اين اصطلاح در جاى عرفان مخالف اند و تفكيك نكردن اين دو را مناسب ندانسته اند. به گفته ايشان «تصوفْ نحله و طريقه سير و سلوك عملى است كه از منبع عرفان سرچشمه گرفته است. اما عرفان مفهوم عام و كلى ترى است كه شامل تصوف و ساير نحله ها نيز مى شود. به عبارت ديگر، نسبت ميان تصوف و عرفان، به اصطلاحِ منطق، عموم و خصوص من وجه است... » كسانى نيز تصوف و متصوفه را عنوان اجتماعى آن چيزى مى دانند كه عرفان و عرفا عنوان فرهنگىِ آن است . بهويژه در قرن اخير بنا به دلايلى ميل به اختصاص 'تصوف` و 'صوفى` به نحله يا گونه خاصى از عرفان تقويت و تأكيد مى شود. اين گرايش، عنوان 'عارف` را، با قداست و حرمت بيشتر، براى دسته هاى خاص، مثلا فقيهانِ عارف، يا عرفاى بيشتر متمايل به سنّت يا همنواتر با عرفِ رايج دينى، و يا اهل ولايت ترجيح مى دهد .

درباره ريشه اين اصطلاح چنان اختلاف نظرى هست كه بعيد است بتوان دلالت ارزنده اى در شناخت عرفان يا حتّا كشف تلقىِ آنان از عرفان برگرفت. جلال الدين همايى در مقدمه مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه دست كم بيست قول در اين باره را شناسايى كرده و اصول آنها را در ده قول بر شمرده است. طُرفه اين كه، اين اقوال عمدتاً چنان به هم بى ربط اند كه امكان آن كه وجه جمعى ميان دسته اى از آنها بيابيم نيز كم است. بر اساس آن تحقيق، ده رأى اصلى درباره اشتقاق تصوف عبارت است از: اين كه اصلا از هيچ ماده اى در عربى مشتق نشده باشد و اسم جامدى باشد كه به  عنوان لقب براى جماعتى انتخاب كرده اند; از واژه يونانى  sophيا sophia به معناى 'حكمت` اخذ شده باشد; از 'صفّه `مشتق شده باشد، كه نام قسمتى از مسجد پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) بوده و عده اى از ياران فقير و زهدپيشه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) را به مناسبت سكونت و عبادت در آن جا به آن نسبت مى كنند; از 'صوفه` مشتق شده باشد كه گويا نام قبيله اى بوده كه خدمت خانه كعبه مى كرده اند و به اهل عرفان اين لقب را داده باشند تا حكايتى باشد ازخدمت آنها به كعبه دل و راه خدا; از 'صوفان `مشتق شده باشد كه آن نيز اشاره به قبيله اى (شايد همان بنى صوفه) است، از ماده 'صفا` و 'صَفْوَت `اشتقاق يافته باشد تا بر خصيصه پالايش روح و جان در تصوف دلالت كند يا از اخلاص در محبت يا تصلّب و سرسختىِ عارف در ايمان اش حكايت نمايد; از 'مُصافاة` اخذ شده باشد تا از پذيرش تربيت و تزكيه الهى از سوى عارف بگويد; از 'صوفانه`، كه گياهى كوتاه قامت است اخذ شده باشد تا بر تواضعِ عارف يا قناعت او حكايت كند; از 'صَف` اشتقاق يافته باشد تا به پيش قدمىِ عارف در طريق حقيقت اشاره كند; از 'صِفة` اخذ شده باشد كه ظاهراً هيچ مناسبتى هم با تصوف ندارد; و بالاخره از 'صوف` به معناى پشمينه اتخاذ شده باشد تا به پيشينه پوشىِ صوفيان و در حقيقت به رياضت كشى و تركورزى آنها اشاره كند .

گرچه همه اين اقوال از يك ميزان اقبال برخوردار نيست، اما شايد هيچ كدام هم در اين بررسى به ما كمك نكند. حتّا اين قول آخر، كه از همه بيشتر مورد توجه و تأييد است چيزى جز بهره گيرىِ بيشتر از ذوق ادبى و لطافت طبع، در قياس با بقيه موارد ندارد. از تاريخ تصوف نيز چيز قابل توجهى كه مؤيد قطعىِ يكى از اين احتمالات باشد به دست نمى آيد. هيچ عرفِ عام يا خاصّى نيز در اين حوزه نمى توان شناسايى كرد كه از آن طريق راهى به ذهنيت معينى در به كاربردن اين اصطلاح بيابيم. اما يك نكته را از همه اين احتمالات و اقوال مى توان در خصوص تصوف استنباط كرد، و آن اين است كه اين اصطلاح همواره ناظر به 'طريق` و برنامه اى خاص بوده است; بر خلاف 'عرفان` كه به 'غايت` و مقصدى نظر دارد. اين نكته قابل فهم تر مى شود اگر بدانيم كه تلقى ها از 'عرفان` از اين حيث به دو گروه اند: گروهى ناظر به تجربه و آموزه غايى عرفان اند، و گروه ديگر ناظر به تجربه و آموزه طريقىِ آن. از كاربرد شايع و گسترده 'تصوف` براى عرفان در حوزه شرق اسلامى، بهويژه در قرون ميانه، مى توان حدس زد كه احتمالا 'عرفان` در تلقى اين حوزه بيشتر به مفهوم 'فرايندِ سير و سلوك` و 'طريق عرفانى` است. اين را بايد در قياس با حوزه هايى فهم كرد كه شناخت شان از عرفان از جنبه تجربه عرفانى و آموزه غايى عرفان بوده است. (بعد از اين با اين نمونه آشنا خواهيم شد) بنابراين، اگر بخواهيم سخت گيرانه قضاوت كنيم، نام تصوف براى عرفان بيش از اين دلالت ندارد كه عرفان در اين حوزه از آن جهت كه 'طريقت` و 'سير و سلوك` است شناخته شده تر بوده، تا آن جهت كه مثلا تجربه بىواسطه از اتحاد با خدا يا معرفت شهودى به حقيقت است. اما اگر نخواهيم مته به خشخاش بگذاريم، و مشهورترين نظريه در باب اشتقاق اصطلاح تصوف را ملاك قرار دهيم، علاوه بر 'طريق `دانستن عرفان، اين را كه اين طريق متضمن 'رياضت` و 'تصفيه` و 'تزكيه نفس` است بايد از دلالت هاى كاربستِ ماده تصوف براى عرفان بدانيم.

 

mysticism

ديرزمانى نيست كه اين اصطلاح را درباره عرفان، به مفهومى كه در حوزه غربِ مسيحى فهم مى كنند، به كار مى برند. mysticism را در ترادف با كلمه آلمانىِ mystik ، بر «تجربه بىواسطه از تعامل و رابطه ميان انسان و خدا»  اطلاق مى كنند. در زبان آلمانى، واژه mystizismus را، از همين ريشه، براى سطح ديگرى از امور با ويژگى رمزى و سرّى اختصاص داده اند و به اين ترتيب اينها را از عرفان تميز مى نهند; امورى مثل گرايش به علوم غريبه ، جادوگرى، پيش گويى، و تنجيم را . علاوه بر اين، ميستى سيزم را براى حكايت از «آموزه الهياتى ـ مابعدالطبيعى درباره اتحاد بالقوه نفس با واقعيت مطلق، يعنى با خدا»  نيز به كار مى برند .

اما آيا آگاهى از سبب انتخاب  اين واژه براى ناميدنِ عرفان كمكى به روشن تر شدن ماهيتِ عرفان در تلقى اين حوزه مى كند؟ گويا بتوان دلالت هايى هر چند اندك و غير قطعى، اما پراهمّيت، از اين رهگذر فراهم آورد. براى اين كار به طور تؤمان به ريشه شناسى و تاريخ تطور اصطلاح ميستى سيزم مى پردازيم:

mysticism از وجه وصفىِ mistic به اضافه پسوندِ اسم ساز  ismـ شكل گرفته است. كلمه  misticتحول يافته از  mistikدر انگليسى ميانه است، كه آن از واژه لاتينىِ mysticus، و اين از يونانىِ  mystikosو اين يكى (چنان كه مى انگارند) از درهم آميختن  mystosبا پسوند وصف سازِ  ikosـ و icـ حاصل آمده است.  mystosبه معناى 'به عضويت در آوردن يا وارد كردن كسى در مراسمى دينى` است. اين واژه حاصل مصدر از ماده myein است. myein يعنى 'بستن چشم و لب`، يا به تعبيرى، ديدن و انگار نديدن و دانستن و دم بر نياوردن. اين  mystosو ريشه اش myein، همان است كه اگر ريشه هاى كلمه mystery، به معناى 'سِرّ` را پى بگيريم به آن خواهيم رسيد. يعنى دو كلمهmystic  و mystery هر دو از يك ريشه اند، و البته هر كدام براى خود خط سير متفاوتى را در تاريخ طى كرده اند. پس در بُن و مبدأ هر دو واژه، مفهوم 'سرّنگهدارى` و 'رازورزى` نهفته است .

به اين ترتيب اگر انتخابِ نسبتاً متأخرِ واژه  misticبراى 'عارف` و mysticism براى 'عرفان` را با عنايت و التفات به ريشه و بن مفهومى اين واژه ها صورت داده باشند (كه على الاصول چنين است، و قرائن تاريخى و كاربردى  نيز بر اين دلالت دارد) در تلقى اين حوزه از عرفان، ويژگىِ 'رازوارگى` و 'رازورزى` و 'رازآشنايى` بايستى از اهميت جوهرى برخوردار باشد .

به لحاظ تاريخى كه بنگريم، «در فرقه هاى سرّى يونان، اصطلاح  myeinيا muein  (خاموش ماندن) احتمالا اشاره به سرّى بودن مراسم تشرّف  بوده است. اما بعدها، به ويژه در انديشه نوافلاطونى، خاموشىِ 'عرفانى`  را براى 'تأملِ خاموش`  به كار بردند. اما اين 'تأمل` نيز هنوز با كاربرد كنونىِ اصطلاح مطابقت ندارد ... و همين طور، اصطلاح مسيحىِ اوليه، mustikos، نيز بر فهم امروزى منطبق نيست، زيرا به آن معناى معنوى اى اشاره مى كند كه مسيحيان، در پرتو وحى، در زيرِ معناى ظاهرى و اوليه متون مقدس كشف كرده بودند.

سرانجام نظريه وجود داشتنِ معنايى نهان در پديدارهاى سطحى، به همه واقعيت معنوى توسعه يافت (به آيين هاى مقدس، بهويژه عشاى ربانى ، و حتّا خود طبيعت به مثابه مظهر جلال الهى). با وجود اين، آن ويژگىِ كاملا شخصى كه ما به اين راحتى باصطلاح mystical مربوط مى دانيم هرگز در آن نبود. در فاصله قرن هاى چهارم و پنجم، مدلول يونانىِ 'خاموشى` و 'رازوارگى` به درون مفهوم مسيحى عرفان جذب شد. نظريه عرفانى نزد ديونيسيوسِ مجعول ، الهيدان و عارف سوريايىِ تأثيرگذار، مشتمل بود بر آگاهى معنوى از امر مطلقِ لايوصف  در پس الهيات اسماى الهى. اما هنوز حتّا براى او نيز، نگرش عرفانى  اساساً متعلق به جماعت مسيحى بود، نه به نظرورزىِ شخصى يا تجربه انفسى. در مقابلِ اين معناى آفاقى، سرانجام مسيحيتِ غربى، عمدتاً تحت تأثير اگوستين، متمايل شد تا امر عرفانى را به عنوان چيزى مربوط به حالت انفسىِ ذهن فهم كند. به اين ترتيب، جين دِ گِرسُن،  رئيس افتخارى قرن پانزدهمِ سوربون ، الهيات عرفانى را به مثابه معرفت تجربى به خدا از راه پذيرش عشقِ وحدتبخش، توصيف كرد. اين جا ما شاهد تنسيق كاربرد نوين درباره وضعيتى از آگاهى هستيم كه از راه اتحاد با واقعيتى متعالى، از سطوح عادى تجربه فراتر مى رود. »

اين كه چرا اصطلاح ميستيك و ميستى سيزم زمانى ازاصل مفهومى خود (مفهوم رازوارگى و كتمان) دور افتاد و زمانى ديگر دوباره به اين اصل بازگشت، خودْ پرسشى تأمل برانگيز است. اما آنچه به بحث ما مربوط است اين است كه اين واژه اكنون كه به كار مى رود همان بارِ مفهومى اوليه را در خود حمل مى كند. پس اگر قائل به اين باشيم كه مردم در وضع و كاربرد واژه ها، على الاصول به گزاف نمى گرايند، بايد بتوانيم تا حدودى تلقىِ غرب مسيحى را از ميستى سيزم از همين واژه گزينىِ نسبتاً نوين حدس بزنيم. شايد اذعان به اين حقيقت چندان دشوار نباشد كه به دلالت همين وضع، در اين تلقى از عرفان 'رازوارگى`، 'رازآشنايى` و 'رازورزى` هماره از ويژگى هاى مهم بوده است. اما اين مفاهيم چيزى جز مفاهيمى وصفى نيست كه بايستى به چيزى مثل 'معرفت` تعلق گيرد، يا به نوعى با معرفتى خاص مربوط شود. اين معرفت، بنابر وضع تاريخى جديدِ واژه mysticism، عبارت است از 'معرفت بىواسطه به خدا`. بنابر اين، حداقل چيزى كه از خود كلمه mysticism مى توان برداشت كرد مفاهيم 'معرفت` و 'رازوارگى` است. اين مقدار، احتمالا براى كشف ويژگى جوهرى عرفان بيش از حد زودهنگام است; بايد ديد تا بررسى هاى بعدى، از جمله بررسى كاربرد اصطلاح ميستى سيزم، تا چه ميزان اين برداشت را تأييد مى كند.

پرسش قابل تأمل ديگر در اين باره اين است كه چرا اصولا فرهنگ غرب مسيحى واژه ميستيك و ميستى سيزم را براى اين پديده اصطلاح كرد؟ آيا بجز اين مادّه، مادّه ديگرى كه از ديگر ويژگى هاى عرفان در تلقى اين حوزه حكايت كند نيز در كار است؟ اگر هست (كه گويااصطلاح گنوستى سيزم  از چنين چيزى حكايت مى كند) از mysticism چه تأكيد يا مفهوم ويژه اى را در نظر داشته اند؟

 

gnosticism

گنوستى سيزم، واژه ديگرى است كه در حوزه فرهنگى غرب مسيحى به كار مى رود و خود و مشتقاتش ( gnosisو gnostic، با g كوچك) به نوعى با ميستى سيزم برابرى مى كند (يا مى تواند بكند). البته، گويا نتوان بر كاربرد اصطلاحى اين واژه در مدلولات ميستى سيزم به اندازه قرابت معنايى اين دو تأكيد كرد. هر چند در فرهنگ هاى دوزبانه و نيز در ترجمه ها اين دو را به 'عرفان` معنا مى كنند ، اما هم در ترجمه ها و فرهنگ هايى كه تخصصى تر مى نگرند، وهم در خود فرهنگ غرب مسيحى، gnosticism و مشتقاتش را بيشتر به مفهوم لغوى كلمه، معرفتِ باطنى، در نظر مى گيرند و به كار مى برند، نه به مفهوم اصطلاحى، يعنى 'عرفان`.

گنوستى سيزم، از تركيب gnostic با پسوند ism ـ پديد مى آيد. gnostic، در كاربرد نكره، از ريشه يونانىِ gno¦stikos، و آن از gno¦stos، به معناى 'دانسته` ، و يا از gigno¦skein، به معناى مصدرى 'دانستن`، در تركيب با پيوند وصف سازِ  ikos ـ و ic ـ به وجود آمده است، و به مفهومِ 'امور مربوط يا با ويژگىِ دانش`، است. اين 'دانش` كه  gnosisبر آن دلالت دارد نه هر دانايى، بلكه 'معرفت بىواسطه به حقيقت معنوى` است . به لحاظ تاريخى اين ماده با نحله هاى قنوصىِ  پيش و اندكى پس از مسيحيت ارتباط دارد. اين فرقه هاىِ باطنى و رازورز، بر شرّ بودن ماده و لزوم نجات از آن به وسيله معرفتى از اين دست، به جاى ايمانِ محض تأكيد داشتند، و به اين سبب از نگاه كليسا مرتد تلقى مى شدند. ايشان اعمال و طريقه عملى خاصى را نيز پيشنهاد مى كردند. معرفت به اسرار الهىِ مورد تأكيد اين گروه ها از طريق تجربه مستقيم از نوعى وحى، يا به وسيله تشرّف به سنّتِ باطنىِ سرّى اى كه مرتبط با چنين وحى اى بود حاصل مى آمد . شايد به رغم قرابت مفهومىِ اين اصطلاح با 'عرفان` يكى از عواملى كه مانع از كاربرد رايج ترِ gnosticism به جاى mysticism در حوزه غرب مسيحى شده است همين ارتباط تاريخى gnosticism با قنوصى گرى  و نگاه منفى كليسا به اين دومى، در عين پذيرش عرفان باشد.

بارى، اگر بشود از دريچه اين نام به عرفان نگريست، عنصرِ 'معرفتِ مستقيم به حقيقت` و نيز عنصرِ 'سرّى بودنِ` اين معرفت، و علاوه بر اين دو، نوعى 'برنامه عملى` و آيينى، از مفهوم لغوىِ اين ماده در تلفيق با مفهوم تاريخىِ آن قابل تشخيص است. از اين سه عنصر، اوّلى يك ويژگى غايى (ناظر به غايت عرفان)، و سومى طريقى (ناظر به طريق عرفانى) و دومى به نوعى مرتبط با هر دو جنبه است. به هر حال، از آن جا كه دلالت اسم بر ويژگى هاى جوهرىِ مسمّى چندان تام نيست، بايد ببينيم اين دلالت تا چه ميزان از راه هاى ديگر تأييد مى پذيرد.

 

gnosis

اين اصطلاح را نيز به مفهوم عرفان به كار مى برند. اما آنچه بيشتر مراد مى كنند مفهوم لغوى كلمه يعنى 'معرفت باطنى و سرّى` است. gnosis حتّا به همان مقدارِ gnosticism در معناى اصطلاحى عرفان به كار نمى رود. بنابراين نمى توان دلالت چندانى از آن براى پى بردن به تلقّى از عرفان انتظار داشت، مگر همان ميزان كه در دل اصطلاح gnosticism بود.

 

sufism

نام صوفيزم براى عرفان خاستگاهى جز آشنايى غرب مسيحى با تصوف، به عنوان گونه خاصى از عرفان كه به نوعى منتسب به اسلام است، ندارد. اما در مواردى sufism را (با s كوچك) براى مطلق عرفان به كار مى برند و حتّا از آن اصطلاحات تركيبى مانند sufism practical و  theorethical sufism(عرفان عملى و عرفان نظرى) مى سازند . شايد اين را بتوان به حساب تسامح در كاربرد و مانند آن گذاشت. Sufism يا  Sufiismرا (معمولا با S بزرگ) براى دلالت بر تصوف (به مفهوم خاص) به كار برده اند . و البته، چنان كه شايد چندان هم غيرطبيعى نباشد، تصوف را نيز در چارچوب مفاهيم و تصورات حوزه غرب مسيحى از عرفان فهم كرده اند . به هر حال، در اين جستار از نام sufism دلالتى بر ماهيت و ويژگى هاى عرفان در تلقى غرب مسيحى، نمى توان برگرفت.

 

 Theosis و theosophy

در واقع تئوسُفى نام مشهورى براى 'عرفان` نيست، اما نكاتى هست كه ايجاب مى كند در اين جا به آن بپردازيم. در ترجمه ها، و نيز در فرهنگ هاى دو زبانه theosis و theosophy را گاه به 'عرفان` معنا مى كنند . اما اين كلّيت ندارد، و در همه موارد نيز چنان نيست كه بخواهند از آن عرفانِ اصطلاحى را مراد كنند. از سوى ديگر، معانى ديگرى نيز براى اين دو واژه برمى شناسند: براى theosis، تألّه و فناى فى اللّه را، و براى theosophy، حكمت الهى ، اشراق، خدابينى، تألّه و حكمت را . از همين اندك معلوم است كه اين دو نام نه دقيقاً بر پديده عرفان، بلكه بر چيزى دلالت دارند كه به نوعى با 'عرفان `نسبت دارد. تئوسُفى را چنين معرفى كرده اند: مجموعه اى از آموزه هاى مربوط به خدا، كيهان، و خود، كه مى انگارند بر پايه شهود مستقيمِ واقعيت فراحسى، توسط اشخاصِ به نحو فوق طبيعى هوشمند، استوار است و معرفتى به دست مى دهد كه از سطح آنچه دين تاريخى يا فلسفه تجربى يا علم به ما مى دهد برتر است، و كسى كه با آن آشنا شود مى تواند بر طبيعت فائق آيد و سرنوشت خويش را سمت و سو دهد. براى اين مقصود دستگاهِ معمولا سرّى و باطنى اى از انديشه ارائه مى كنند كه به مثابه وسيله اى براى نجات فرد عمل مى كنند و گاهى با عرفان، همه خدايى و يا جادو همراه است .

چنان كه بر مى آيد، تئوسُفى از يك سو با دين و با فلسفه (و به تعبير دقيق تر، حكمت) ارتباط دارد ، و از سويى با عرفان. شايد اكنون نتوان به روشنى درباره نسبت اين پديده با عرفان اظهار نظر كرد. رأى دقيق تر در اين باره مستلزم نتيجه گيرى نهايى در مورد ويژگى هاى جوهرى و مؤلفه ها و ابعاد اصلى عرفان است. اما ويژگى ها و مؤلفه هاى تئوسُفى  را مى توان چنين برشمرد: (1) مجموعه اى از آموزه هاى الهياتى ـ مابعدالطبيعى درباره خدا، كيهان و انسان، و رابطه آنها، (2) آموزه امكان اتصال و ارتباط بىواسطه با خدا، (3) تجربه مواجهه مستقيم با واقعيتِ فراحسى (حقيقت)، (4) آموزه دينىـ سلوكى وسايط فيض، (5) آموزه معرفتشناختىـ دينى در خصوص اعتبار و وثاقت گزارش هاى اهل شهود، (6) اصل معرفتشناختىِ اصالت و ارزش بيشتر معرفت حاصل از شهود يا گزارش اهل شهود، (7) اصل نجاتشناختى و سلوكى لزوم تعلق به نوعى دستگاه يا تشكيلات باطنى، (8) نوعى ديد وحدت نگر كه مى كوشد تا در پرتو شناخت خدا همه پديدهاى كلى و جزئى را تفسير كند، (9) اصل سلوكى رازورزى، (10) اصل معرفتشناختىِ لزوم رازآشنايى، (11) و اصل معرفتشناختىِ رازوارگى حقيقت.

برخى از اين ويژگى ها و مؤلفه ها و ابعاد قرابت بسيار زيادى با ويژگى ها، مؤلفه ها و ابعادى دارد كه معمولا در عرفان سراغ مى گيرند يا به عرفان منسوب مى كنند. اين حقيقت مى تواند به دو صورت تفسير شود: يكى اين كه، تئوسوفى، به عنوان مفهومى كه عرفان را درباره آن به كار مى برند، بر وجود اين سنخ ويژگى ها، مؤلفه ها و ابعاد در عرفان تأييد و تأكيد مى كند. دو ديگر اين كه، تئوسُفى  به مثابه يك جريان، نمايانگرِ سنخ خاصى از عرفان است. در اين بررسى، حتّا اگر در كاربست تئوسُفى درباره عرفان، به عنوان يك مفهوم، ترديد روا داريم (كه شايد چندان هم بىوجه نباشد)، گويا، با وجود ويژگى هايى كه در تئوسُفى  مى توان يافت، به راحتى بتوان تئوسُفى  را به عنوان يك مصداق و يا گونه اى از عرفان بازشناخت. در اين صورت بهره گيرى از دلالت هاى اين حقيقت در باب عرفانشناسى به بررسى كاربردهاى مصداقى عرفان موكول خواهد بود. اما، از آن جا كه 'تئوسُفى` را نمى توان به عنوان نامى از نام هاى عرفان بر شناخت، بهره گيرى از دلالت هاى لغتشناختى و ريشه شناختىِ اين اصطلاح براى شناخت عرفان ممكن نيست.

 

contemplation

پيش از آن كه اصطلاح mysticism به طور گسترده در حوزه غرب مسيحى براى حكايت از پديده عرفان به كار رود، contemplation عهده دار اين نقش بوده است. برخى عرفان پژوهان، تعريف توماس اكويناس را، كه سعى كرده بود تعريفى جامع از contemplation ارائه كند تا همه را، چه مسيحى و چه غير مسيحى، تحت يك مقوله جاى دهد، به عنوان 'گسترده ترين تعريف ممكن از contemplation` خوانده اند . گويا در اين تعريف، توماس اكوينى همين پديده عرفان را تعريف مى كرده است. اگر اين تلقى درست باشد عرفان نزد او عبارت بوده است از: «شهود بسيط حقيقت .» اكنون، اما، چنين كاربردى براى اين كلمه رواج ندارد. اگر آن كاربردِ تاريخى را مسلّم بينگاريم بايد ديد كدام مفهوم در  contemplationموجب شده است كه، لااقل در برهه اى از تاريخ، از عرفان اين اسم نمايندگى بكند؟

contemplation به مفهوم 'توجّه و تأمل` است و براى وضعيت هاى زير به كار مى رود: توجه و تمركز بر امور معنوى به مثابه صورتى از عبادت فردى; وضعيت آگاهى عرفانى از هستىِ خدا يا حضور او، و به تعبير ديگر، دريافتى مجذوبانه و بى خودانه از خدا; عمل ذهن در حال در نظر گرفتن چيزى با توجه و آگاهى; نگاه خيره و با توجه و قصد; مترصد چيزى بودن . برخى از اين معانى، كه همگى به وضوح از يك هسته مفهومى حكايت دارد، با مفهوم meditation بسيار نزديك است، و مى دانيم كه چنين روش هايى را معمولا در انواع عرفان به كار مى گيرند. احتمالا همين موضوع سبب شده است تا contemplation را براى حكايت از عرفان به كار برند. اگر اين حدس درست باشد، 'به توجه نشستن` را بايد يكى از ويژگى هاى بارز عرفان در تلقى اين حوزه زبانىـ فرهنگى دانست. البته در اين صورت 'به توجه نشستن` از ويژگى هاى طريقى (متعلق به طريق عرفانى) خواهد بود. همچنين، اين نام گذارى الزاماً بر اين دلالت نمى كند كه 'به توجه نشستن` از مؤلفه هاى كانونى يا جوهرىِ طريق عرفانى باشد; چرا كه براى نامگذارى، كافى است يك مؤلفه، به هر دليل، بيشتر از بقيه به چشم بيايد.

 

نتيجه گيرى

از بررسى نام ها و اصطلاحات 'عرفان` در دو حوزه شرق اسلامى و غرب مسيحى، تا به اين جا چند نتيجه مهم، اما هنوز غير قطعى، قابل استنباط است:

1) در هر دو حوزه، دو رهيافت (طرز تلقى)، يا لااقل دو رويكرد (نحوه تقرّب يا زوايه ديد) درباره 'عرفان` وجود دارد. يكى چشم به غايت يا موضوع 'عرفان` دوخته و مؤلفه ها و ويژگى هايى نظير 'معرفت`، 'رازوارگى`، 'باطنى بودن`، و 'بىواسطه بودن` را ملاحظه كرده است. و ديگرى عرفان را به چشم 'طريق` ديده، و يا از اين بُعد به آن نگريسته، و مؤلفه ها و ويژگى هاى طريقىِ عرفان، مانند 'رازورزى` 'برنامه مندى`، 'رياضت` و 'تزكيه` را در نام گذارى لحاظ كرده است. نام هاى 'عرفان`، gnosis،  gnosticism(به لحاظ برخى مدلولات) و  mysticism(اگر به مفهوم 'رازوارگى` بگيريم) محصول رهيافت يا رويكرد نخست است، و نام هاى تصوف، sufism، contemplation و  mysticism(اگر به مفهوم 'رازورزى` بگيريم) حاصل رهيافت يا رويكرد دوم. از اين مقدار مى توان نتيجه گرفت كه عرفان لااقل دو بُعد دارد (يا از دو جنبه مى توان به آن نگريست): (الف) غايت يا موضوع عرفان، (ب) طريق عرفانى.

2) از كار بستِ اين هفت اصطلاح براى حكايت از عرفان مى توان فعلا نتيجه گرفت كه در تلقى حوزه شرق اسلامى دو دسته مؤلفه يا ويژگى زير در عرفان ملحوظ نظر بوده است: (الف) 'معرفت `بودن، 'باطنى` بودن، 'عميق` بودن، 'رمزى` بودن، 'لطيف` بودن، 'وجدانى` بودن، 'مسبوق به جهل يا غفلت` بودن، 'درباره حقايق خاصى مانند خدا` بودن. (ب) 'طريق` (يا 'اصول عملى`) بودن، متضمّن 'رياضت` و 'تصفيه نفس` بودن. و در تلقى حوزه غرب مسيحى نيز نظير همين دو دسته ويژگىِ بالا براى عرفان قابل تشخيص است: (الف) 'معرفتِ` 'باطنىِ` 'رازواره` 'بىواسطه`، 'به حقيقتى معنوى`، (ب) 'برنامه` (يا آيين) عملىِ متضمن 'رازورزى` و 'به توجه و تأمل نشستن`. نياز به ذكر نيست كه دسته ويژگى هاى (الف) در تلقى هر دو حوزه، ويژگى هاى غايىِ عرفان (غايت عرفانىِ)، و دسته ويژگى هاى (ب) در هر دو حوزه، ويژگى هاى طريقى عرفان (طريقِ عرفانى) است.

3) اگر ما باشيم و همين مقدار آگاهى درباره عرفان و بخواهيم كانون شبكه مفهومى به دست آمده را شناسايى كنيم، شايد بتوان گفت، كانونى ترين مفهوم در ميان مفاهيم مربوط به ويژگى هاى غايى عرفان (بخش الف در هر دو حوزه)، 'معرفت` است. مفاهيم ديگرى كه در اين جنبه از عرفان مطرح شد، مانند باطنى بودن، عميق بودن، رمزى بودن يا رازوارگى، لطافت، وجدانى بودن، بىواسطه بودن، و ... همگى قيدها و وصف هايى از آن معرفت اند كه از تحليل خود همين مفهوم 'معرفت` آشكار مى شود. معرفت، اگر بخواهد واقعى و تمام باشد، لاجرم 'بىواسطه` يا 'وجدانى`، 'عميق` و 'باطنى `است. و نيز، چنين معرفتى، به سبب آن كه به واسطه مفاهيم قابل انتقال نيست، الزاماً 'رازواره` و 'رمزى` خواهد بود.

اما در ميان مفاهيم مربوط به طريق عرفانى، دو مفهوم، تا به اين جا، شايستگى محوريت را دارند. يكى 'تصفيه نفس`، و ديگرى 'به توجه نشستن`. ديگر مفهوم ها، يا مثل 'رياضت` در حكم طريق و مقدمه تصفيه نفس است، يا مثل 'رازورزى` مقتضاى حكمتِ عملى در فرآيندهايى محسوب مى شود كه جز با تجربه شخصى درك نمى گردد و هرگونه سعى در افشاى آن به اخفاى آن منجر مى شود. اما از 'رياضت` و 'به توجه نشستن` كدام در اين ميان محورى تر است؟ اين پرسشى است كه با دانش كنونى ما، كه فرض اين است كه فقط از راه بررسىِ دلالتِ نام هاى عرفان حاصل آمده، قابل پاسخ نيست. بر اين پايه، شايد ناچار باشيم بگوييم 'تصفيه نفس` در حوزه زبانىـ فرهنگى شرق اسلامى در ميان مفاهيم مربوط به طريق عرفانى محورى ترين است. چنان كه در تلقى حوزه غرب مسيحى، 'به توجه نشستن` كانونى ترين مفهوم تواند بود.

4) اگر بخواهيم با نتايجى كه از اين بررسى فراچنگ آمده، به ويژه به مدد بحث معناشناسانه اى كه صورت گرفت، جوهره عرفان را تا به اين جا حدس بزنيم، شايد چندان مؤنه اى نطلبد كه بگوييم جوهره و لُبِّ لُبابِ عرفان، آن گونه كه از دريچه نام ها شناخته ايم، همانا 'معرفت بىواسطه به حقيقت `است. گرچه پذيرفته باشيم كه قيد 'بىواسطه بودن` در مفهوم اين نوع معرفت مطوى است، اما از آن جا كه در تصوير و تبيينِ لُبِّ لُباب عرفان نقش جوهرى ترى را ايفا مى كند در هر تعبيرى كه از جوهره عرفان ارائه كنيم توجه خاص به آن ضرورى خواهد بود.

5) با وجود تعدد نام ها و تنوع مفاهيم و مدلولاتِ آنها، چنان كه پيداست مى توان هسته معنايى واحدى را براى پديده واحدى كه عرفان مى خوانيم اش برشناسيم. اين نتيجه گيرى اگر درست باشد، در حد خود نقضى بر ادعاى مشترك لفظى بودن عرفان و قرينه اى بر وجود اشتراك معنوى در اين حوزه تواند بود; به تعبير ديگر، قرينه اى است در تأييد اين كه در پس تنوعات مفهومى و مصداقى عرفان، تلقى عام يا مشتركى از پديده اى ذاتاً يگانه با اين نام در ميان است.

6) از دلالت نام ها، به خودى خود، هيچ قرينه اى يا شاهدى بر اين كه معرفتِ رازواره و بىواسطه در عرفان مشخصاً به كدام سِرّ تعلّق دارد و از چه رازى حكايت مى كند نمى يابيم. اين كه آن سِرِّ مگو وحدت وجود است يا وحدت شهود، اتحاد با خداست يا درك حضور و فعل او در هستى، همه خدايى است يا همه در خدايى، معرفت به علل و اسباب رنج است، يا رازِ وحدتِ آتمن  با برهمن يا چيز ديگرى، پرسشى است كه از رهگذرِ بررسىِ نام ها پاسخ نمى يابد، زيرا هيچ كدام از اين معرفت ها يا غير اينها در نام گذارى هاى عرفان دخيل نبوده است. از طرفى، بى گمان مصاديق و مداليل عرفانىِ آن نام ها به يكى از اين نوع معرفت ها راهبردار است. از اين مقدار فقط اين احتمال تقويت مى شود كه هيچ معرفت مشخصى كه شأنيت يا امكان ناميدن عرفان به آن (يا به وسيله آن) را دارا باشد بر نمى شناخته اند. گويا مقتضاى طبيعىِ ويژگىِ رازوارگى نيز همين باشد. چه اين كه راز را به هر بيان و با هر عنوان كه بگويند از آنچه هست تنزّل يا تحوّل خواهد يافت. اگر عرفان به طور مشخص فقط با يكى از اين حقايق، مثلا 'وحدتِ شخصى وجود` سر و كار داشت، كاملا مورد انتظار بود كه آن را به نوعى در برخى نام گذارى هاى عرفان دخالت دهند.  بنابراين، يا بايد چنين اختصاصى را نپذيريم، و يا احتمال دهيم كه آن حقيقت خاص ماهيتى رازواره داشته و بنا به حكمت عملى جز با عناوين كلى مثل 'عرفان` يا  gnosisسخن گفتن از آن روا نبوده است.

 

 

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :