Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 231283
تعداد بازدید : 1370

عرفان گنوسی

در باره آیین گنوسی

نوشتار پیش رو مقاله ای کوتاه در باره آیین گنوسی است که توسط آقای سعید کریم پور، از دانشجویان دکتری ادیان و عرفان، به عنوان کنفرانس درس ارائه شده است.

در باره آیین گنوسی

(گنوستیسیزم)

سعید کریم پور

دانشجوی دکتری ادیان و عرفان

1- ریشه شناسی و معنای اصطلاحی کلمه

اصطلاح «گنوستیسیزم» در اصل از کلمه یونانی «γνωστικός» (گنوستیکوس، یا ناستیکوس) به معنی «دارنده فهم باطنی» اخذ شده، که اسم فاعل از ریشه یونانی «γνῶσις» (گنوسیس، یا نوسیس) به معنی فهم باطنی است. منظور از فهم باطنی، تجربه شخصی از ماوراءالطبیعه یا ارتباط مستقیم درونی با عالم لاهوت است. این اصطلاح برای اشاره به چند نوع از مکاتب دینی و عرفانی رایج در قرن اول و دوم میلادی که غالباً در جوامع یهودی پدید آمده بودند به کار می رود. ایجادکنندگان این مکاتب، بر اساس قرائت خاصی که از تورات و سایر کتب عهد عتیق داشتند، معتقد بودند که جهان از فیض خداوند متعال پدید آمده، و طی این آفرینش، بارقه نور الهی در جسم و کالبد بشری گیر افتاده است. این جرقه الهی، می تواند با کسب «فهم باطنی» (گنوسیس) از آن، به رهایی برسد.  

2- بستر تاریخی و دینی

انواع فرضیه ها درباره خاستگاه اولیه مکاتب گنوسی

الف: یهودیت

طبق این فرضیه، ریشه اولیه باورها و نظامات گنوسی را باید در طریقتها و مکاتبی جست که گزاره های کتاب مقدس را با نوعی دیدگاه عرفانی خاص تبیین می کردند. مهم ترین این مکاتب، گروهی از راهبان یهودی به نام فرقه بحرالمیّت یا اسنیان بودند که به دور از جامعه یهودیت رسمی، در منطقه قمران نزدیک دریاچه بحرالمیّت می زیستند. این فرقه، قائل به این بودند که گزاره های تورات و کتابهای انبیا علاوه بر جنبه ظاهری، دارای یک جنبه باطنی نیز هستند که درک آن برای خوانندگان عادی ممکن نیست و فقط از طریق ریاضت و سلوک و تهذیب نفس می توان صلاحیت درک آن را به دست آورد. بنابراین، قائل به تفسیر باطنی کتاب مقدس بودند. این دیدگاه، به مرور در سرزمینهای شرق دریای مدیترانه انتشار یافت و به خصوص گروه های مسیحی را تحت تأثیر خود قرار داد. در قرن دوم میلادی، این باورها تحت تأثیر مسیحیت و همچنین آثار فلاسفه نوافلاطونی گسترش یافت، اما از اواخر آن قرن به بعد، به خاطر مخالفتهای کلیسای اولیه رسمی، از گسترش آن کم شد. با این حال، همچنان تا قرنها در امپراتوری روم و ایران ادامه پیدا کرد. دانشمندان، گاهی آن را یک دیدگاه بین الادیانی و گاه یک دین جداگانه در نظر گرفته اند.

در دوره هلنی، عقاید گنوسی با باورهای رازوَرانه یونانی-رومی آمیخته شد و معادل با واژه یونانی «موستریون» (راز) گردید. اصطلاح «بافهم» (گنوسی)، در عهد جدید استفاده نشده اما کلمنت اسکندرانی (150-215 م)، این اصطلاح را با لحنی ستایش آمیز به صورت «مسیحی بافهم» به کار برده است. کاربرد این کلمه برای اشاره به بدعت گزاران در مسیحیت، نخستین بار از سوی شارحان آثار ایرنائیوس (وفات: 202 م) آغاز شد. برخی دانشمندان معتقدند که ایرنائیوس این واژه را گاهی صرفاً به معنی «بافهم» به کار برده، و گاهی نیز آن را به صورت مرکب «فرقه بافهم» برای اشاره به گروهی خاص استفاده کرده است.

اصطلاح «گنوستیسیزم» در منابع کهن استفاده نشده، و نخستین بار آن را هِنری مور در قرن هفدهم در ضمن شرح بر نامه های هفتگانه کتاب مکاشفه یوحنا برای اشاره به بذعت گزاری در تیاتیره (شهری در غرب آسیای صغیر) به کار برد. البته، نخستین بار ایرنائیوس در حدود سال 185 م. به نوعی بدعت منسوب به والنتینوس به نام «بدعت گنوسی» اشاره کرده است.

ریشه های اولیه گنوستیسیزم، مبهم است و دقیقاً معلوم نشده که نقطه شروع آن کجا بوده است. ظاهراً گنوسی ها در اسکندریه پدید آمدند و در آنجا تا قرن چهارم میلادی با مسیحیان اولیه هم زیستی داشتند. چون در آنجا هنوز مرجع کلیسایی مشخصی وجود نداشت، تلفیق گرایی بین پیروان مکاتب مختلف مرسوم بود. 

برخی دانشمندان ترجیح می دهند واژه «گنوسیس» را برای عقاید رایج در قرن اول میلادی استفاده کنند و اصطلاح گنوستیسیزم را برای نهضتی در قرن دوم میلادی که محصول تلفیق این عقاید بود به کار برند. هیچ متن گنوسی از دوره پیش از عصر مسیحیت به دست نیامده، و برای «گنوستیسیزم پیشامسیحیت» مدرک قانع کننده ای که بحثها را فروبنشاند به دست نیامده است. مطالعات علمی جدید مایل است ریشه های گنوستیسیزم را در فرقه های یهودی غیرخاخامی و همچنین مسیحیت قرن اول میلادی جستجو کند.

پدران اولیه کلیسا بسیاری از رهبران مکاتب گنوسی را به عنوان «مسیحیان یهودی» معرفی کرده اند. کلمات عبری و نامهای عبری خداوند در بعضی مکاتب گنوسی مورد استفاده قرار می گرفت. گرشوم شولم (1897-1982 م) و گیلز کویسپل (1916-2006 م) اولین بار این نظر را مطرح کردند که تأملات درباره کیهان زایی در میان گنوسیان مسیحی ریشه در کتاب معاسه برِشیت (کارهای آفرینش) و کتاب معاسه مرکاوا (کارهای عرفان ارابه) داشته است. شولم ردپای گنوسیس یهودی را در تصور ارابه ردیابی کرد، که می توان آن را در اسناد گنوسی «مسیحی» نیز یافت، مانند عروج پولس به آسمان سوم. کویسپل گنوستیسیزم را محصول مستقل تأملات بسط یافته یهودی می داند و ریشه های آن را در یهودیان اسکندریه، که گروه والنتینوس هم با آنها در ارتباط بود، جستجو می کند. رابرت گرنت معتقد است که گنوستیسیزم نتیجه بسط و توسعه «بقایای انتظارات معادشناسانه آخرالزّمانی بعد از سقوط اورشلیم» بود که امیدها به ظهور ملکوت خداوند بر زمین را به باد داد و منجر به نفی دنیا گردید. گنوستیسیزم گروه های حاشیه ای یهودیت مثل اسنیان و یهودیت متفرق در مناطق آرامی زبان بین النهرین و سوریه را با هم متحد کرد.

بسیاری از متون نجع حمّادی به یهودیت اشاره می کنند، گاه با این رویکرد که خدای یهود را با خشونت نفی کنند. گرشوم شولم یک بار گنوستیسیزم را «بزرگترین ضدّسامی گری ماوراءالطبیعی» خوانده بود. پروفسور استیون بایمه نیز گفته است که اگر گنوستیسیزم را ضدیهودی بدانیم شاخصه آن را بهتر بیان کرده ایم. تحقیقات جدیدتر درباره ریشه های گنوستیسیزم نشان می دهد که قویاً تحت تأثیر یهودیت، به خصوص آثار هخالوتی بوده است.

در آغاز عصر مسیحیت، تعالیم پولس و یوحنا با تأکید فزاینده بر تقابل جسم و روح، ارزش فرهمندی،  و سلب صلاحیت از شریعت یهود، نقطه آغاز نشر عقاید گنوسی بوده است. جسم میرنده به جهان آرکون ها تعلق داشت درحالی که روح یا جان می توانست نجات یابد. احتمالاً کلمه «گنوستیکوس» در اینجا اهمیت عمیق تری یافته است.

شهر اسکندریه بیشترین اهمیت را در رابطه با زایش گنوستیسیزم دارد. کلیسای مسیحی در آنجا منشأ یهودی-مسیحی داشت، اما در عین حال اعضای یونانی هم پذیرفته بود و لذا انواع نحله های فکری در آن یافت می شدند نظیر آخرالزّمان گرایی یهودی، تأمل بر حکمت الهی، فلسفه یونانی، و ادیان رازوَرانه هلنی.

دارل هانّا درباره مسیح شناسی بعضی از مسیحیان اولیه می نویسد: «[بعضی] از مسیحیان اولیه، مسیح پیش از تجسد را به منزله یک فرشته در نظر می گرفتند. این مسیح شناسی فرشته ای "حقیقی"، شکلهای زیادی به خود گرفت و قدمت آن شاید به اواخر قرن اول میلادی برسد، اگرچه در نخستین باب های نامه به عبرانیان با آن مخالفت شده است. الخسایی ها، یا لااقل مسیحیان تحت تأثیر آنها، مسیح مذکر را با روح القدس مؤنث جفت کردند، که هر دو را به مثابه دو فرشته غول آسا ترسیم می کرد. بعضی از گنوستیکهای والنتینی، گمان می کردند که مسیح ماهیت فرشته گونه به خود گرفت تا ناجی فرشتگان باشد. نویسنده متن "عهد سلیمان" مسیح را در عمل تسخیر شیاطین (جن گیری) یک فرشته ممانعت کننده بسیار مؤثر می داند. نویسنده متن "دِ سِنتِسیما" و "ابیونی ها" ی اپیفانیوس، مسیح را بالاترین و مهمترین نخستین ملائکه مقرّب مخلوق در نظر می گیرد، که از خیلی جهات شبیه دیدگاه هرماس است که مسیح را با میکائیل یکی دانسته است. و سرانجام، یک سنّت تفسیری که پشت "صعود اشعیا" بوده و استاد عبرانی اوریگن به آن اشاره کرده، شاید شاهدی بر نوعی مسیح شناسی فرشته ای دیگر و همچنین یک روح شناسی فرشته ای دیگر باشد».

متن سودواپیگرافی "صعود اشعیا" عیسی را با مسیح شناسی فرشته ای توصیف می کند: «و من صدای آن متعال را شنیدم، پدر خداوندگارم، آنچنان که به خداوندگارم مسیح که عیسی خوانده خواهد شد، گف: بیرون شو و از همه آسمانها نزول نما».

شبان هرماس، نوشته ای مسیحی که بعضی پدران اولیه کلیسا نظیر ایرنائیوس آن را کتاب مقد س قانونی می دانستند، عیسی را با یک مسیح شناسی فرشته ای معرفی کرده، و می گوید پسر خدا مردی گرامی و پر از «روح پیش وجود مقدس» بود.

ب: تأثیرات یونانی

تأثیرات نوافلاطونی نیز بر بسط و توسعه تفکرات گنوسی مؤثر بوده است. ارتباط گنوسیان با نوافلاطونیان، نخستین بار در دهه 1880 مطرح شد. اوگو بیانکی، که در سال 1966 همایش مدینه را درباره گنوسیان تشکیل داد نیز بر ریشه های اورفئوسی و افلاطونی گنوستیسیزم تأکید کرده است. گنوسیان خیلی از باورها و اصطلاحات را از افلاطونیان اخذ کردند و در متون خود مفاهیم فلسفه یونانی را به کار می بردند، مانند: هیپوستاسیس (واقعیت، وجود)، اوسیا (جوهر، موجودیت)، و دِمیورگ (خدای آفریننده). هم گنوسیهای سِتیانی و هم گنوسیان والنتینی، تحت تأثیر افلاطون، نوافلاطونیان، و نوفیثاغورثیان بوده اند.

ج: تأثیرات ایران باستان

ریشه ها یا تأثیرات پارسی (ایرانی) را نیز نباید از نظر دور داشت. ویلهم بوسه (1865-1920) گنوستیسیزم را نوعی تلفیق گرایی ایرانی و بین النهرینی دانسته، و ریچارد اوگوست رِئیتزینشتاین (1861-1931) ریشه های گنوستیسیزم را در ایران دانسته است. کارستن کولپه (متولد 1929) فرضیه رئیتزنشتاین را تحلیل و نقد کرد و نشان داد که خیلی از فرضهای او قابل پذیرش نیستند. با این حال، گئو ویندنگرن (1907-1996) دلایلی آورد مبنی بر اینکه ریشه های گنوستیسیزم مندایی در آیین زروانی مزدایی است، که با عقایدی متعلق به جهان آرامی زبان بین النهرین پیوند یافته است. 

فرقه های مغتسله سامری به رهبری افرادی چون دوسیتئوس، شمعون مغ، و مناندر در قرن اول میلادی، معتقد بودند که جهان را فرشتگان ناشناخته خلق کرده اند. مناسک آنها که با غسل همراه بود پیامدهای گناه را از بین می برد، و منجر به تولدی دوباره می گردید که مرگ طبیعی را، که همین فرشتگان عامل آن بودند، مقهور می کرد  شمعون مغ در عهد جدید کسی معرفی شده که بعد از ایمان آوردن به فلیپس، سعی کرد قدرت روح القدس را به دست بیاورد. ژوستین شهید می گوید که او بعداً به روم رفت و گروهی در آنجا او را چون خدا پرستش کردند. هیپولیتوس می گوید که شمعون در یهودیه خود را مظهر خدای پسر، و در سامره مظهر خدای پدر، و در جاهای دیگر مظهر روح القدس می خواند. او تعلیم می داد که خدای آفریننده از عالم ماده بسیار دور است و فقط از طریق یک سلسله مظاهر با آن پیوند می یابد.

والنتینوس، فیلسوف مسیحی و از مشهورترین رهبران آیین گنوسی بود. او در سفری به رم، تعالیم یوحنا را تأویل کرد و از آنها یک سلسله عقاید پیچیده استخراج کرد. معتقد بود انسان در شناسایی خدا ناتوان است. می گفت اصل وجود خدا عمیق است و در هستی وی آرامش و صفات شایسته هست، که جفت جفت هستند و هر جفت دارای یک صفت مذکر و یک صفت مونث است، و از او سی حقیقت پاینده صادر می شود. حکمت، نازل ترین این حقایق است.    

3- دیدگاه نسبت به خدا، هستی، معرفت، و انسان

عقیده به موناد و مراتب الوهیت: روایات سریانی-مصری، به یک الوهیت برتر به نام موناد معتقد است. از این الوهیت برترین، باشندگان الوهی نازل تری به نام ائونها افاضه می شوند. یکی از آنها به نام دمیورگ، جهان مادی را می آفریند. عناصر الوهی به قلمرو ماده فرو می افتند، و درون موجودات بشری محبوس می شوند. این عنصر الوهی زمانی به قلمرو الهی بازگشت می کند که گنوسیس، معرف سری یا باطنی عنصر الوهی درونی، اکتساب شود.

دوآلیسم (دوگانه گرایی) و مونیسم (یگانه گرایی): نظامات گنوسی، نوعی دوگانگی بین خدا و جهان قائل هستند. این نظامات، از دوگانه گرایی بنیادین آیین مانی تا دوگانه گرایی تخفیف یافته نهضتهای گنوسی عادی متغیر است. دوگانه گرایی بنیادین یا مطلق، به دو نیروی الوهی هم رتبه قائل است، درحالی که در نوع دوم، یکی از آن دو به نحوی در سطح نازل تر از دیگری قرار دارد. در یگانه گرایی تعدیل یافته، هویت دومی ممکن است الوهی یا نیمه الوهی باشد. گنوستیسیزم والنتینی، نوعی مونیسم است، که از همان اصطلاحاتی استفاده می کند که قبلاً در تبیین دوآلیسم مورد استفاده قرار می گرفت.

پیدایش بشر: 

  آنها انسان یا انسان نخست را وجودی نیم خدا می دانستند و ظاهراً این مفهوم را از اساطیر ایرانی (کیومرث) گرفته بودند. بعضی از گنوستیک ها انسان نخست را آدم دانسته اند و بعضی او را مسیح ازلی گفته اند و طایفه ای بر آن بودند که حقیقت انسان نخست در آدم حلول کرده و پس از آن به صورت مسیح ظاهر شده است. اوست نخستین مولود خدای بزرگ که در ماده نزول کرده و جان جهان محسوب است. او را نیم خدا و عقل و کلمه هم می گفتند. با ایجاد این انسان، قوس نزول در ماده شروع شده و به وسیله او نزاع و کوشش برای نجات صورت می گیرد اما نجات میسر نیست، مگر با عنایت الهی، از این جاست که در همه کتاب های گنوستیک ظهور یک نفر رهاننده وعده داده شده است. همین اعتقاد بود که گنوستیک ها را پیرو دین مسیح کرد زیرا که منجی موعد را عیسی مسیح دانسته اند (آرتور کریستنسن، ایران در زمان ساسانیان).

عملکرد اخلاقی و مناسکی: گنوسیان عمدتاً متمایل به زندگی زاهدانه بودند، و خصوصاً در مورد رابطه جنسی و عادات غذایی نوعی خویشتن داری پیشه می کردند. انجام مناسک در نظر گنوسیان تا زمانی که انگیزه درونی متکی نبود مهم شمرده نمی شد. نامه بطلمیوس به فلورا نوعی زهدورزی کلی را بر مبنای تمایل اخلاقی فرد توصیه می کند. البته فرقه هایی مثل مانویان هم بودند که بر رهبانیت و ریاضت تأکیدی نداشتند مگر برای پیشوایان و رهبران فرقه.

4- مفاهیم

موناد: در بسیاری از نظامات گنوسی، خدا با عنوان «موناد» (یگانه) شناخته می شود. خدا منشأ اعلای پلِروما یا جهان روشنایی است. هیپولایتوس می گوید که این نظر گنوسیان، تحت تأثیر عقیده فیثاغورث است که نخستین چیزی را که به وجود آمد موناد نامید، و معتقد شد که اعداد و نقاط و خطوط از او پدید آمده اند. کیهان زایی ستیانی ها بر اساس آنچه در کتاب سری یوحنا آمده، یک خدای ناشناخته را توصیف می کند که خالق آسمان ها و زمین است. این خدا فقط با روش «سلب اوصاف» قابل معرفی است: حرکت ناپذیر، نادیدنی، و... این خدا از آن جهت خوب است که خوبی را عطا می کند.

پلِروما: عنوانی است برای تمامیّت قدرتهای خداوند. پلرومای آسمانی مرکز حیات الوهی است، قلمرو نوری که برفراز جهان مادی است، و مملوّ است از باشندگان روحانی به نام ائونها و گاهی آرکونها. عیسی یک ائون بینابینی توصیف شده که از پلروما فرو فرستاده شد و بشریت با نیروی او می تواند معرفت گمشده ریشه های الوهی بشریت را بازیابد. لذا این کلمه عنصر محوری کیهان شناسی گنوسی است.

5- نجات شناسی

عقیده به نجات، بر اساس نوع دیدگاه گنوسی، متفاوت است. نجات می تواند هم در این جهان باشد  هم در جهان دیگر. بر اساس باور برخی فرقه ها، مثل بحرالمیت که از نخستین تشکیلات گنوسی البته در حد ابتدایی بوده، نجات در این جهان، از طریق تزکیه نفس و ارتباط با روح الهی و فهم باطنی کلمات کتاب مقدس که راه اجرای صحیح آن را فراهم و هموار می کند، میسر می شود. در باور فرقه های گنوسی مسیحی، رابطه روح انسان و خدا، مثل رابطه منبع نور و بارقه جداافتاده از آن است. جرقه که در زندان تن محبوس شده باید راهی برای اتصال دوباره به منشأ حقیقی خود یعنی دریای نور پیدا کند. فرقه های گنوسی، همین فهم باطنی را از جنس نور می دانستند و عقاید آنها بعداً در آثار فلاسفه و حکیمان اشراقی مثل سهروردی به عنوان نماد و تمثیل برای بیان نکات و مفاهیم حکمت آمیز مورد استفاده قرار گرفت.

بعضی از فرق گنوستیک برآنند که عیسی خلاص کننده صوفیا (عقل آسمانی) از قید ماده است. مقصود از صوفیا عقل آسمانی است که در ماده افتاده است. فرقه «والانتینی» معتقد بودند که میان خدای منجی موسوم به سوتر و صوفیا ازدواج و عروسی واقع شده است و به یاد این واقعه، جشن مذهبی که عبارت از عید حجله عروسان بود، می گرفتند اساطیر و قصصی که راجع به تکوین جهان ساخته شده، همه برای تعبیر و تأویل مراسم عبادتی بوده است. اجراکنندگان این مراسم در طی انجام وظایف خود جدال عظیمی را که همه آفرینش برای نجات خود در پیش دارند، برأی العین مشاهده می کرده اند که چگونه به وسیله معرفت رهایی میسر تواند شد و زنجیرهای ماده تواند گسیخت. عرفان، علم حقیقی است نه علم فکری دانشی است که از راه قلب و به طریق کشف و شهود تحصیل می شود و طریق آن توجه به باطن و مشاهده امور معنوی با چشم دل است که انسان را صاحب معرفت عالی می کند و در نشاط جدیدی متولد می سازد. بنا بر قول شِدِر، معرفت دانش حقیقی است که به سبب حق بودنش انسان را نجات می بخشد.

به این ترتیب، نظریه نجات شناسی این آیین ها، شامل موارد زیر است: 1. حقیقت ذات انسان یک بارقه نور (فهم درونی یا گنوس) است که از منبع اصلی خود یعنی دریای نور جدا افتاده و در محبس ظلمانی تن جسمانی گرفتار شده است. 2. نجات از این محبس، با پرورش گنوس و فهم باطنی امکان پذیر است، که راه دستیابی به آن، عمل به آموزه های پیشوای گنوسی و تأمل در تعالیم اواست. 3. نجات، با پیوستن بارقه نور انسانی به دریای اولیه نور که از آن جدا شده بود تحقق پیدا می کند. 

6. معرفی پیشوایان بزرگ گنوسی

الف: شمعون مغ

مسیحیان، شمعون مغ را به عنوان شرور، جادوگر و «پدر جمیع بدعتها» خوانده اند. او از اینان آورندگان به فلیپس بود که سعی کرد قدرت روح القدس را ابتیاع کند. به گزارش یوستین، او به رم رفت و آنجا عده ای وی را چون خدا پرستش نمودند. هیپولیتوس درباره وی می گوید که شمعون در یهودیه خود را خدای پسر و در سامره خود را مظهر خدای پدر و در جاهای دیگر خود را مظهر روح القدس می خواند. او در تعلیماتش مدعی بود که می خواهد دنیا را از قید فرشتگانی که بر آن حکم می رانند خلاص کند. طبق تعلیمات او، خدای واجب الوجود از عالم ماده بسیار دور است و تنها از طریق یک رشته مظاهر با آن ارتباط دارد.

والنتینوس

فیلسوف مسیحی مصر در اوایل قرن دوم میلادی بود. او سفری به روم انجام داد و در آنجا عقاید یوحنایی را تأویل کرد و از آنها یک رشته عقاید مفصل و پیچیده ترتیب داد. وی اساس عقیده خود را بر کتابهای مقدس گذاشته و از آنها آیاتی برای اثبات نظرات خود نقل می کرد. او انسان را در شناختن خدا ناتوان می دانست. عقیده او درباره خدا این بود که اصل وجود خدا عمیق است و در هستی وی آرامش و صفات شایسته وجود دارد. صفات الهی را جفت جفت می دانست و می گفت هر کدام شامل یک صفت مذکر و یک صفت مونث است، و مجموعاً از وی سی حقیقت پاینده صادر می شودکه نازل ترین آنها، حکمت است. این حقیقت (حکمت) بیش از بقیه حقایق مشتاق درک معرفت می باشد و برای جستجو و درک خدا به عالم بالا پرواز می کند ولی باز نمی تواند به مطلوب خود دست یابد. پس اندوهناک می شود و سقط جنین می کند، که جنین او را حکمت اسفل گویند. این حکمت اسفل هم لایق درک خدا نیست و همچنان مثل مادرش به آسمان پرواز می کند اما ناامید می شود و به نوبه خود، دمیورگ را که از خودش نازل تر است به وجود می آورد. دمیورگ، عالم ماده را با هفت آسمانش خلق می کند. از این رو، دنیا به کلی فاسد است و باید راه نجاتی از آن یافت. پس تمام حقایق پاینده با هم پیوند یافته و عیسی را تولید می کنند و او با حکمت و دمیورگ برای نجات مردم نزول می نماید. 

والنتینوس، مردم را سه طبقه می دانست: 1. کسانی که می توانند به عالی ترین نور برسند. 2. فرزندان دمیورگ. 3. اشخاص جسمانی. والنتینوس می گفت مسیح از باکره متولد شده ولی شریک در طبیعت مریم نشده بلکه از رحم او مانند آبی از میان لوله عبور کرد. معتقد بود که عیسی حکمت اسفل را تطهیر کرده و آن را در پری الهی جای خواهد داد و دمیورگ هم نجات خواهد یافت.

مارکیون

مارکیون، گنوسی معروف مسیحی در قرن دوم میلادی، پسر یک اسقف در آسیای صغیر بود. او به روم سفر کرد و چون دید کشیشان آنجا وی را به خاطر عقایدش در مراسم عشاء ربانی مشارکت نمی دهند تصمیم گرفت کلیسای جداگانه ای تأسیس کند و مسیح را از روی حقیقت بندگی کند و حتی جان خود را نیز در این راه فدا نماید. او خدای عهد عتیق را واجب الوجود نمی دانست بلکه می گفت خدای واجب کاملاً نیکو و پر از محبت است و ممکن نیست ظالمانه حکم به قتل دشمنان دهد و اعمال دیگری که برخلاف محبت است از او سر بزند. وی خدای عهد عتیق را عادل ولی بی رحم می دانست که مردم را به شزیعت تشویق می کند و مایل است مردم طبق دستورات شریعت مجازات شوند. او تمام انجیلها را مردود می دانست و فقط بخشی از انجیل لوقا را می پذیرفت. طبق تعلیمات او، مسیح مانند سایر اطفال به دنیا نیامد بلکه ناگهان چون شخص بالغی ظاهر گردید و خدای حقیقی را اعلام نمود. به همین دلیل، خدای این دنیا (خدای عهد عتیق) غضبناک شد و یهودیان را علیه او شورانید تا وی را مصلوب سازند. او معتقد بود همان طور که زندگی مسیح بر زمین صرفاً ظاهری بوده، تصلیب و رنجای او نیز ظاهری بود و فقط به نظر مردم چنین رسید، و چون قیام کرد حقیقت را به تنها مبشّر انجیل حقیقی یعنی پولس تعلیم داد. لذا مارکیون بخشهای زیادی از رسالات منتسب به پولس را می پذیرفت. مارکیون برخلاف بیشتر گنوسی ها، زندگی پاک و بی آلایش را ضروری می دانست و بر آن تأکید می کرد.

مانی

مانی، گنوسی بزرگ قرن سوم میلادی، اهل اکباتان (همدان) بود و پدر پاتگ نام داشت. وی در سال 215 میلادی تولد یافت و در مدائن پرورش پیدا کرد. او در آنجا با یهودیت و مسیحیت و آیین زرتشت و مذاهب بت پرستان آشنا شد اما هیچ کدام را پیروی نکرد و مدعی شد فرقه جدیدی آورده است. برخی گفته اند که او اهل بابل بود و آنجا با عقاید فرقه منداییان هم آشنا شده و تحت تأثیر آنان قرار گرفته بود.وی در جوانی مدعی شد دین جدیدی از طرف خدا آورده است. او با همین ادعا به دربار شاپور اول رفت و خود را پیغمبر معرفی کرد و مورد توجه و عنایت شاپور قرار گرفت. سپس به ترکستان و چین و هند سفر کرد و در آنجا پیروانی یافت. در 270 میلادی به ایران بازگشت و به دربار رفت و به تبلیغ عقاید خود پرداخت. این بار موبدان زرتشتی بر او شوریدند و ناچارش کردند از ایران بگریزد. سرانجام در سال 276 میلادی بهرام اول پادشاه ایران وی را در شهر جندی شاپور به دار آویخت.

مانی در کتاب شاپورگان می نویسد: «حکمت و افعال، یعنی عقاید و رفتار دین را در هر عصر و زمان همیشه پیغمبران از جانب خدا آورده اند: زمانی بودا در هند، زمانی زرتشت در ایران، و زمانی عیسی در غرب. اکنون نیز این مکاشفه و نبوت را در آخرالزمان، من، مانی، پیغمبر خدای حقیقت، به زمین بابل آورده ام». مانی خود را رسول عیسی، و فارقلیط موعود می خواند. به نظر می رسد او لفظ فارقلیط را از انجیل سریانی همساز که تاتیانوس قدیس از تلفیق چهار انجیل رسمی پدید آورده بود، فرا گرفته بود. مانی خود را آخرین و بزرگترین پیغمبر می دانست. ادعا می کرد رسالت مسیح را به اتمام رسانیده و معرفت کامل را به دنیا آورده است. او کتابهای زیادی به زبانهای سریانی و پهلوی نوشت که عبارتند از: ارژنگ، انجیل زنده، کفالایا، شاپورگان و...

طبق تعلیمات مانی، از ابتدا دو عالم روشنایی و تاریکی به ضد یکدیگر بوده اند. روشنایی با خدا یکی است و و شیطان از ظلمت قیام نموده و سعی کرد به ملکوت روشنایی هجوم ببرد. خدا برای مقاومت در برابر او، نخستین انسان را پدید آورد، که البته شیطان بعد از زد و خوردهای بسیار، بر وی غالب آمد. قدرتهای نور، انسان نخستین را نجات دادند ولی در این کشمکش، نور با تاریکی آمیخته شد و از این توده ممزوج، عالم طبیعت خلق گردید. به این ترتیب، دنیا عبارت است از اختلاطی از نور و تاریکی. آفتاب، ماه و منطقه البروج یا دوازده برج را خدا آفرید تا نور را نجات داده و آن را به ملکوت نور برسانند. برای آنکه نور نتواند فرار کند، شیطان آدم و حوا را آفرید تا قسمتی از نور را در آنها محبوس گرداند. از این رو، انسان به شکل شیطان آفریده شد که در اصل شریر است، ولی مقداری نیکویی نیز در وی وجود دارد. به عقیده مانی، زن نسبت به مرد بهره کمتری از نور و روشنایی داشت. نیروهای نور سعی کردند انسان را نجات دهند و برای رهایی او، پیغمبران مختلفی از قبیل آدم و نوح و ابراهیم و عیسی و غیره فرستادند. ولی شیاطین سعی کردند انسان را در شهوات و ضلالت گرفتار سازند و با دینهای دروغین گمراه نمایند. مانی، یهودیت را یکی از ادیان ناصحیح می دانست و مانند مارکیون، موسی و عهد عتیق را مردود می شمرد و تعلیم می داد که خودش فرستاده نور است و فقط اوست که می تواند نور را کاملاً از تاریکی جدا کند. مانی، مسیحیت را هم از ادیان ناصحیح می دانست و تعلیم می داد که رسولان عیسی بعد از وی تعالیم عیسی را تحریف کرده اند، و خود را تعلیم دهنده احکام حقیقی مسیح معرفی می کرد. او هم مانند مارکیون، مرگ واقعی مسیح بر صلیب را رد می کرد و تصلیب و رنجهای او را صرفاً ظاهری می دانست.

7- آثار مکتوب گنوسی

مهمترین آثار مکتوب گنوسی عبارتند از: ادبیات یوحنایی، آثار مانوی، آثار مندایی، آثار فرقه های گنوسی مسیحی.

ادبیات یوحنایی مثل انجیل یوحنا و نامه های سه گانه او در عهد جدید، کتاب سری یوحنا (آپوکریفون یوحنا).

مهمترین آثار مانی، عبارت بوده اند از: انجیل زنده، شاپورگان، کفالایا، ارتنگ (ارژنگ).

مهمترین آثار مندایی عبارتند از: گنزا ربّا، دراشه اد یحیی (تعالیم یحیی).

مهمترین آثار فرقه های گنوسی مسیحی عبارت است از: انجیلهای گنوسی شامل انجیلهای نجع حمادی (انجیل مریم، انجیل مصریان، انجیل حقیقت، انجیل فلیپ، انجیل توما)، انجیل پترس، انجیل مارکیون.

8. رابطه با مسیحیت

الف. راست کیشی و بدعت (Orthodoxy and Heresy)

بدعت شناسان مسیحی (heresiologists) همچون ایرنائیوس، آیین گنوسی را یک بدعت تلقی کرده اند. دانشمندان امروز معتقدند که مسیحیت اولیه شکلهای بسیار متنوعی داشته، و آنچه بعداً به عنوان مسیحیت راست کیش شناخته شد از حدود قرن چهارم میلادی به بعد رسمیت یافت که امپراتوری روم رو به زوال گذاشت و گنوسی ها نفوذ خود را از دست دادند. گنوسیها و مسیحیانی که هسته اولیه سنت مسیحیت راست کیش را تشکیل می دادند، اصطلاحات مشابهی را در آثار مکتوب خود استفاده می کردند، به طوری که افتراق آنها از یکدیگر دشوار است.

والتر باوئر می گوید که احتمالاً آنچه «بدعت» خوانده می شود در واقع، شکل اصلی و اولیه مسیحیت در خیلی از مناطق بوده است. الائین پاگلز می گوید که بحثهای بین مسیحیان راست کیش اولیه و گنوسیها باعث شد که این مسیحیان با پردازش دقیق عقاید خویش، هویت خود را استوار سازند. گیلز کویسپل می گوید کاتولیسیزم در پاسخ به گنوسی گری به وجود آمد و در این واکنش بود که ارکان کاتولیسیزم همچون اسقفی تک رهبر، اعتقادنامه، و متن مقدس قانونی (رسمی) ایجاد گردید.

ب. عیسای تاریخی

انجیلهای گنوسی احتمالاً اطلاعاتی درباره عیسای تاریخی در خود دارند زیرا در بعضی از آنها، به خصوص انجیل توما، جملاتی شبیه آنچه در انجیلهای رسمی از قول عیسی نقل شده، دیده می شود. اما یک فرق اصلی بین آنها این است که انجیلهای رسمی بر ملکوت خدا که در آخرالزّمان خواهد آمد تأکید دارند درحالی که انجیلهای گنوسی ملکوت آسمان را در همان زمان حاضر و به عنوان چیزی که همان لحظه وجود دارد، در نظر می گیرند نه واقعه ای که باید در آینده منتظرش باشیم. کوئستر (Koester) می گوید دلیل این امر آن است که مطالب انجیل توما قدیمی تر هستند؛ با این مفهوم که نخستین مسیحیان، عیسی را یک «معلم حکمت» می دانسته اند. دیدگاه دیگر می گوید که انجیل توما در قرن دوم میلادی نوشته شده و نویسنده اش ملکوت آسمان را به این دلیل از یک امر آینده به زمان حال تغییر داد چون پیشگویی های انجیلهای اولیه درباره ظهور زودهنگام ملکوت آخرالزّمان تحقق پیدا نکرد و لذا نویسنده انجیل توما تصمیم گرفت به سخن عیسی درباره ملکوت آسمان حال و هوایی عارفانه و باطنی بدهد.

ج. ادبیات یوحنایی

مقدمه انجیل یوحنا، تعابیری همچون «لوگوس (یا کلمه) متجسد»، و «نوری که به زمین آمد» را درباره عیسی به کار می برد. متن گنوسی کتاب مجعول یوحنا (The Apocryphon of John)، به سه تا از فرزندان (نسلهای) قلمرو آسمان اشاره می کند، که سومین آنها، عیسی است (درست مانند آنچه در انجیل یوحنا آمده است). این شباهتها احتمالاً باید انعکاسی از شباهت عقاید بین گنوسیها و جامعه ای باشند که یوحنا انجیل خود را در آن نوشت.

رِیمون براون می گوید متن انجیل یوحنا نشان دهنده شرح و بسط عقاید گنوسی است همچون معرفی عیسی به عنوان یک مکاشفه گر آسمانی، تأکید بر نور در مقابل ظلمت، و حال و هوای ضد یهودی. همچنین، بحثهای مربوط به افسانه منجی فداشونده را منعکس می کند. نامه های یوحنا نشان می دهند که از داستان انجیل تفاسیر متفاوتی وجود داشته است، و محتوای آنها احتمالاً به پیدایش و توسعه این دیدگاه گنوسی رایج در قرن دوم میلادی که عیسی یک رهاننده فرودآمده از آسمان بوده، کمک کرده است. از دیگر نکات چشمگیر در انجیل یوحنا، تمایز قائل شدن بین «پدر آسمانی عیسی» و «پدر شیطانی یهودیان» است که شکل تندتر آن را در آثار گنوسی، به خصوص عقیده به موناد و دِمیورگ، می توان دید.

د. پولس و گنوسیان

ترتولیان پولس را «رسول بدعت گزاران» خوانده است، از این جهت که سخنان او برای بدعتیان جذاب بود و می توانستند آنها را طبق دیدگاه های گنوسی خود تأویل کنند، و این درحالی بود که مسیحیان یهودی او را به چشم فردی می نگریستند که از ریشه های یهودی مسیحیت فاصله گرفته بود. پولس در نامه های خود به اعضای کلیسا خود را «صاحب معرفت» (Greek: τον εχοντα γνωσιν, ton echonta gnosin) معرفی می کرد. به نظر می رسد که بعضی از تعلیمات پولس، به عقاید گنوسی ها نزدیکتر بوده تا عقاید مسیحیانی که بعداً به عنوان راست کیش شناخته شدند.

کلمنت اسکندرانی می گوید که شاگردان والنتینوس مدعی بودند او شاگرد فردی به نام تئوداس بوده که شاگرد پولس بوده است. پاگلز اشاره می کند که والنتینوس نامه های پولس را طبق دیدگاه گنوسی تفسیر می کرد، و از این جهت پولس را می توان هم یک «پیش-گنوسی» (proto-gnostic) و هم یک «پیش-کاتولیک» (proto-catholic) به شمار آورد (یعنی هسته اولیه هر دو مکتب را در آثار خود پرورانده است). در متون گنوسی نجع حمّادی، متنهایی داریم که منسوب به پولس هستند مثل نیایش پولس و متن قبطی آخرالزّمان پولس، که از پولس به عنوان «رسول بزرگ» (حواری بزرگ) یاد کرده اند. این واقعیت که او در نامه هایش مدعی شده که انجیل را مستقیماً از خود خدا دریافت کرده، شبیه دیدگاه گنوسیان است که می گفتند معرفت (گنوس) از عیسای برخاسته منکشف می شود. فرقه های گنوسی همچون ناسینها (Naasenes)، کاینیتها (Cainites) و والنتینی ها به آثار پولس ارجاع می دادند. برخی دانشمندان زمان ما مثل تیموتی فرِک (Timothy Freke) و پیتر گندی (Peter Gandy) پولس را اصلاً یک «آموزگار گنوسی» دانسته اند. با این حال خود پولس هرگز خویش را گنوسی معرفی نکرده و نوع وحی و مکاشفات او هم متفاوت با وحی ها و مکاشفات مورد ادعای گنوسیان بوده است. 

9. بررسی کلی آیین های گنوسی     

آیینهای گنوسی، در تعالیم خود بر اهمیت گنوس و نگاه گنوسی به عالم تمرکز دارند. لذا جهان بینی و انسان شناسی و نجات شناسی آنان، همگی گنوسی است. گنوسیان عقیده دارند که نجات و رهایی تنها از طریق تقویت و پرورش عنصر گنوس یعنی فهم باطنی محقق می شود. لذا می توان گفت که از راه های سه گانه ای که هر مکتب عرفانی به فراخور حال خود یکی از آنها را توصیه می کند، یعنی معرفت و عمل و محبت، این آیینها بر عنصر «معرفت» تأکید دارند.

در این میان، نجات شناسی آنان نیز اهمیت بیشتری برای ما دارد چون ویژگی «وحدت گرایی» که از ویژگی های عمومی مکاتب عرفانی است در همین جا دیده می شود: طبق تعالیم گنوسی ها، هویت حقیقی انسان عبارت از بارقه نوری است که در حبس قالب جسمانی (تن مادی) گرفتار آمده است و چون همه از آن رهایی یابند به حقیقت واحدی که اصل و جوهر اولیه نور وجود است خواهند پیوست.

چون آیینهای گنوسی محصول تلاقی دو فرهنگ شرقی و غربی هستند لذا در تعالیم آنها، خصایص هر دو فرهنگ را می توان یافت: اعتقاد به نور و ظلمت از فرهنگ زرتشتی و ایرانی، و داشتن دیدگاه های خاص فلسفی از فرهنگ غربی و یونانی. عناصر یهودی هم که باز جزء فرهنگ شرقی است در این تعالیم دیده می شود. 

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :