چهارشنبه 27 تير 1397 - 6 ذيقعده 1439 - 2018 ژولاي 18
Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 202048
تعداد مشاهدات : 1640

دین، اخلاق، عقلانیت و عاطفه

تقابل اخلاق با عاطفه

اگرچه اخلاق و دین و عقلانیت را ذاتا نمی توان در تقابل با عواطف انسانی دانست، اما گاه به نظر می رسد در اولویت نهادن به این هر کدام از این امور دچار تحیر و یا اختلاف می شویم. از طرفی، افراد مختلف با پیش زمینه های فکری و فرهنگی متفاوت در اولویت دادن به هر یک از این امور، با هم فرق داشته و رفتارهای متفاوتی را بروز می دهند. علاوه بر این، به نظر می رسد جامعه مدرن و انسان امروزی در مجموع عاطفه گراتر شده است. اما این چیزی است که دست اندرکاران امور فرهنگی شاید کمتر به آن التفات داشته باشند. همه این امور سبب می شود تا اشکالات و ناهمسازی هایی در مهندسی فرهنگی ما پدیدآید. این یادداشت به طور موردی و با استناد به یک نمونه، به بررسی مختصر این حقیقت می پردازد.

تقابل اخلاق با عاطفه

علی موحدیان عطار

در یکی از روزهای زمستان ۹۵ (دقیقا در روز سه شنبه، ۱۱ بهمن ماه) در حال خوردن صبحانه به برنامه فرمول یک با اجرای آقای علی ضیاء، در شبکه یک نگاه می کردم. در قسمتی از این برنامه از یکی از فضلای حوزه دعوت شده بود بحثی را ارائه کند. ایشان می خواست با استفاده از یک داستان حدیثی، مطلبی اخلاقی در باره ناپسند بودن درشت خویی و رفتار و یا خلقیاتی که موجب ترسیدن و دل نگرانی دیگران از انسان می شود، صحبت کند، اما با دخالت آقای ضیاء، موضوع صحبت رفت به سمتی که او اصلا فکرش را نمی کرد.

داستانی که آن عزیز آورد از این قرار بود که روزی یکی از یاران امام صادق (عیه السلام) متوجه می شود که امام از چیزی به شدت نگرانند و سبب نگرانی حضرت را از ایشان جویا می شود و امام ماجرای تلخی را که در آن روز برایشان رخ داده بود برای او واگو می کنند. ماجرا این بوده که گویا امام صادق (علیه السلام) احتمالا به دلیل خطراتی که نصب نردبان در خانه ممکن بوده برای بچه ها داشته باشد، اهل خانه خود را از این کار منع کرده بودند. اما اتفاقا آن روز وارد منزل می شوند و می بینند خانم خدمتکاری بچه به بغل روی نردبان است. آن خانم وقتی آقا را می بیند هول می کند و با بچه از نربان سقوط می کند (یا بچه از دستش می افتد) و متاسفانه بچه از دست می رود.

به این گونه، وقتی امام (ع) سبب ناراحتی خود را بیان می کنند، یار امام، که از اعتقاد و ایمان راسخ امام (ع) آگاه بوده، با تعجب می پرسد آیا نگرانی شما برای فوت فرزندی است که اکنون در جوار حضرت حق آرمیده است؟ اما امام (ع) این گمان او را رد کرده و می فرمایند که نگرانی ایشان نه از بابت فوت بچه، بلکه از این جهت است که چرا باید به گونه ای رفتار کرده باشند که کسی اینچنین از ایشان بترسد.

در این موقع صفحه تلوزیون تصویر آقای ضیاء را نشان می داد که کاملا مشخص بود سوال یا اشکالی ذهنش را به خود مشغول کرده است. بالاخره تاب نیاورد و سوالش را این گونه واگو کرد که این با آنچه ما از عواطف فوق العاده حضرات آل الله (علیهم السلام) سراغ داریم جور در نمی آید که امام (ع) از مرگ فرزندشان متاثر و متالم نباشند و نگرانی ایشان فقط از ترسیدن آن خدمتکار از ایشان باشد؟!

البته کارشناس محترم هم پاسخ هایی داد و کوشید روشن کند که این طور نبوده که امام (ع) از مرگ فرزندشان متاثر نباشند. اما آن را یک حادثه تلقی کرده و با ایمان به اینکه فرزندشان در جوار حضرت حق درآمده است، تحمل این حادثه را برخود هموار کرده اند. در عوض آنچه مایه بیشترین نگرانی ایشان بوده، ایجاد ترس و هراسی بوده است که در دل آن خدمتکار از ایشان شده است. اما ظاهرا این جواب آقای ضیاء را چندان که باید قانع نکرد و دوباره اشکال یا سوالش را مطرح کرد و بحث قدری ادامه یافت و بالاخره با عوض کردن موضوع، ماجرا ختم به خیر شد.

البته در این ماجرا، همان طور که باید روشن شده باشد، در واقع تعارضی میان نفس عاطفه پدری و ارزش های اخلاقی نیست و می توان تصور کرد که امام (علیه السلام) در عین حال هم از فوت فرزند ناراحت و غمگین بوده اند و هم از بابت ترس و هراسی که از ایشان در دل اهل خانه وجود داشته نگران و ناراحت بوده اند.[1] اما مسئله در مورد اولویت هاست، یعنی در اینکه در چنین موقعیتی انسان باید به کدام یک از این دو اولویت دهد؟

حداقل می توان گفت که رفتار امام (علیه السلام) به عنوان حجت خدا و انسان کامل، حکایت از آن دارد که اولویت با آن مسئله اخلاقی است، نه آن موضوع عاطفی. شاید پاسخ برخی متدینان و مردمی که بیشتر به موضوعات اخلاقی می اندیشند نیز همین باشد. این درحالی است که به احتمال، عموم مردمی که آن برنامه را می دیدند به خلاف این فکر می کنند. چنان که در ذهن آقای ضیاء خطور کرد، پاسخی که احتمالا بسیاری از بینندگان برنامه به این پرسش می دهند این است که، یقینا اولویت با ناراحتی از مرگ فرزند است و انتظار این بود که در چنین روزی و با چنین مصیبت هولناکی، امام (علیه السلام) که انسانی متعالی و بلکه انسان کامل است، بیش از آنکه نگران وضعیت اخلاقی خود باشند، متأثر از مرگ فرزند بوده و لااقل در این روز از موضوعات اخلاقی صرف نظر کنند یا آن را در اولویت بعدی خود قرار دهند.

گویا این حدس درست است و شاید در تجربه عینی همه ما نیز مواردی از این دست بوده است و دیده ایم که در این گونه موارد، عواطف انسانی در نظر مردم اهمیت و اولویت بالاتری دارد و چه بسا به نفع آن از برخی احکام دینی و اخلاقی و عقلی درمی گذرند. در این صورت، باید بپذیریم که اگرچه عواطف انسانی بدون شک ارزشمند است و نداشتن آن به معنای کمبودی در شخصیت و کمال وجودی انسان تلقی می شود، اما گاهی این عواطف ممکن است به نوعی با وظایف یا شایسته های اخلاقی و بایسته های دینی در تعارض و تزاحم قرار گیرد و این به نوعی تقابل عاطفه با دین و اخلاق و عقلانیت است.

در این جا چند پرسش مطرح می شود که جا دارد در باره آنها بیاندیشیم.

نخست اینکه، اگر به لحاظ دینی و اخلاقی و عقلی، در چنین مواردی اولویت با اخلاق است، پس چرا باید در ذهن آقای ضیاء به نمایندگی از عموم مردم بیاید که در زمان بروز چنین تعارضی میان اخلاق و عواطف، علی القاعده باید به عواطف انسانی اهمیت بیشتری داد؟ آیا این برای همه انسان هاست یا برخی ممکن است اولویت را به اخلاق یا دین یا عقلانیت فلسفی دهند؟ و باز اگر چنین است، آیا همیشه چنین بوده است، یا این تغییر اولویت گزاری امری نوپدید و اصطلاحا «مدرن» است؟

پرسش دومی که به ذهن می آید این است که چرا با وجود چنین نگاهی به این موضوع، کارشناس محترم برنامه که از از اهالی حوزه علمیه بود، اصلا چنین بازخورد و نتیجه ای را از سخن خود انتظار نمی برد؟ کاملا پیدا بود که ایشان از آوردن این داستان انتظار داشت همگان به اهمیت یک فضیلت اخلاقی، یعنی رفتار کردن به گونه ای که موجب ترس و هراس در دیگران نشویم، پی ببرند، در حالی که بر خلاف انتظار ایشان، لااقل آقای ضیاء و به احتمال بسیاری از بیندگان، از این بابت که این رفتار با عواطف انسانی ـ که البته در نظر ایشان مهم تر از اخلاق است ـ مسئله دار شدند. سوال اینجاست که پس چگونه است که به ویژه کارشناسان مذهبی و دینی ـ و شاید اگر فلاسفه هم مجال طرح اندیشه پیدا می کردند، آنها نیز ـ نسبت به این تعارض و این اولویت گزاری مردم پیش آگاهی ندارند؟

پاسخ به این دو پرسش ممکن است ما را به حقایق مهمی در باب شناخت ذهن جدید و مناسبات دین و اخلاق با دنیای مدرن هدایت کند. در پاسخ به پرسش نخست ممکن است بگویید این نوع نگاه ارتباطی به جامعه امروز و دیروز ندارد و تا بوده چنین بوده که عموم مردم در احساس تعارض میان عقل و دین و اخلاق با عواطف و احساسات انسانی، طرف عواطف و احساسات را می گرفته اند. این اگرچه ممکن است حقیقت داشته باشد، اما یک فرق میان وضعیت کنونی و گذشته وجود دارد و آن اینکه در گذشته چنین طرفداری از عواطف و احساسات را نوعی ناهنجاری تلقی می کردند و در نهایت هم همگان به نفع دین و عقل و اخلاق کنار می رفتند. اما امروزه ـ چنان که در ماجرای برنامه فرمول یک شاهد بودیم ـ آنچه هنجار تلقی می شود همین قوت و شدت عواطف و احساسات است و در مقابل، طرفداری از اخلاق و عقلانیت و دین در این موارد را نوعی ناهنجاری و کج فکری تلقی می کنند.

به نظر بنده جواب پرسش نخست این است که بله، این احساس تعارض میان عقل و دین و اخلاق با عواطف و طرفداری از عواطف، به این شکل که می بینیم، پدیده ای نوظهور است. حقیقت این است که جامعه ما به تبع جوامع مدرن، عاطفی تر شده و روز به روز عاطفه گراتر می شود. موضوع غلبه عاطفه گرایی بر اعتقاد و اخلاق و تعبد، از ویژگی های ذهن و انسان مدرن است.[2] اگرچه عواطف انسانی ذاتا با دین و اخلاق در تعارض نیستند، اما اگر عاطفه گرایی بر عقلانیت غالب شود ـ که گویا در باره انسان مدرن چنین چیزی رخ داده است ـ می تواند در برخی موارد با ارزش های اخلاقی یا بایسته های دینی در تضاد افتد. این اشکال یا پرسشی که برای آقای ضیاء پیش آمد، شاید اگر پنجاه سال پیش بود، رخ نمی داد. یا اگر کارشناس محترم این سخن را در یک محفل خاص، مانند محافل و مجامع حوزوی یا میان جمعی که اولویت اصلی شان ارزش های دینی و اخلاقی است مطرح می کردند، اصلا به ذهن کسی خطور نمی کرد. اما مجری برنامه به سبب اینکه خود را به حق نماینده عموم بینندگان دانسته و مکلف می داند از زاویه دید آنان موضوع را بررسی و نقادی کند، به درستی این پرسش یا اشکال را مطرح کرد. این حقیقتی است که متولیان امور دینی باید به آن التفات داشته باشند و بدون در نظر گرفتن آن هر سخنی را، به ویژه در مجامع و محافل عمومی، مطرح نکنند، مگر آنکه به خوبی بتوانند از پس موضوع برآمده و اشکالات و ایرادات احتمالی را حل کنند. 

اما در پاسخ به پرسش دوم نیز با شناختی که ازحوزه های علمیه دارم، معتقدم سبب اینکه کارشناس محترم برخلاف انتظارش با چنین عکس العملی مواجه شده، این است که حوزه های علمیه، شاید به سبب فضای نسبتا بسته و متفاوتی که در آن می اندیشند، از برخی تحولات اجتماعی عقبند یا به قدر کافی به آن التفات و اهتمام ندارند. این را بنده به عنوان کسی می گویم که خود بیش از سی سال در حوزه های علمیه عمر گذارده و زندگی کرده ام. از جمله این تحولات، همین ویژگی های ذهن و انسان مدرن است که در جامعه ما نیز در حال وقوع و تحقق است. به همین سبب ما گاهی از برخی سخنرانان حوزوی مطالبی را می شنویم که با عقلانیت مدرن و یا با عاطفه گرایی روبه رشد و تا حدی افراطی روزگار ما قابل درک نمی نماید و اشکالات و شبهاتی را در ذهن ها برمی انگیزد. این در حالی است که در تعالیم اولیای دین (علیهم السلام) مراعات حال و وضع مخاطب را کردن، بسیار مورد تاکید قرار گرفته است. (در این باره بنگرید به روایات مربوط به کتمان سرّ در مجموعه های روایی مانند بحارالانوار) اگر این مدعا درست باشد، اقتضا می کند که در نظام آموزشی و پرورشی حوزه های علمیه به این مشکل توجهی خاص مبذول شود.



[1]. فرقی هست میان یک موضوع اخلاقی که ممکن است یک انسان متقی و خداترس در آن مورد نگران ناخشنودی خدا از خود باشد، با تاسف و تألم ناشی از مصیبتی که به انسان می رسد. بنابراین، وجود یکی از این دو مانع از وجود دیگری نمی شود. در این موضوع، امام (ع) درعین حال که مانند هر انسان دیگری، و حتی به عنوان یک انسان کامل، بسی بیش از دیگران، از بابت فوت فرزند، متألم و متأثر بوده اند، اما از این حیث که مبادا طوری رفتار کرده باشند که در دل کسی بی جهت خوف و ترسی از ایشان ایجاد شده باشد و خدای تعالی را از این جهت ناخشنود ساخته باشند، نگران و ناراحت بودند.

[2]. در باره «ویژگی های انسان مدرن» بنگرید به مقاله ای از همین قلم با همین عنوان و در همین سایت.

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :