سه شنبه 26 تير 1397 - 5 ذيقعده 1439 - 2018 ژولاي 17
Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 93729
تعداد مشاهدات : 793

در نظر بیداران، دنیا خوابی بیش نیست

فریب دنیا

عموم انسان ها از فرط غفلت از حقيقت خودشان و ماهیت دنیا، همچون كسانى اند كه بر پشت مركب زمان به خواب رفته اند و در اين خواب است كه زندگى مي كنند، شاد و ناشاد مي شوند، و آن گاه بيدار مي شوند كه غافله عمر به منزلگاه مرگ فرود آمده باشد. ماجراى نارده در ادبيات عرفانى هندويى همين حقيقت را به زيبايى منعكس مي كند. اين ماجرا از طرفى نيز حكايتى از فريب و وارونگى دنياست:

فریب دنیا

نارَده[1] در اثر رياضت ها و عبادت هاي طولانى به ديدار ويشنو[2] نايل آمد. ویشنو به او به او گفت که يك آرزو بکند تا برایش برآورد. نارده از او خواست تا نيروى جادويى فريبِ خويش را به وى بنمايد. این هنگام لبخند معنادارى بر لب هاي ويشنو نشست و گفت با من بيا.

نارده در پی ویشنو به سرزمين برهوتى قدم نهاد كه خورشيد سوزان بر آن مي تابيد. هر دو به زودى تشنه شدند. اين هنگام در فاصله اي دور روستاى كوچكى را مشاهده كردند. ويشنو خطاب به نارده گفت: آيا ممکن است به آنجا بروى و كمي آب براى من بياورى؟ نارده دست اطاعت بر چشم نهاد و به شتاب روان شد.

 چون نارده به روستا رسيد، بر در نخستين خانه كوبيد. دخترى زيبا در را گشود. آن مرد مقدس در چشمان دختر چيزى را تجربه كرد كه تا آن زمان نكرده بود؛ آن چشم ها، و افسونى كه در آنها بود شبيه چشمان ويشنو بود! او خيره ايستاد و هدفى را كه برايش به اين روستا آمده بود آسان از ياد برد. صداى دختر كه به او خوشآمد مي گفت همچون طوقى طلايى بر گردن نارده افتاد و او را خلسه وار به داخل برد.

اهل خانه با او به گرمي و احترام برخورد كردند، گويى ميان آنان و او آشنايى ديرينه اي بود. او در خانه آرامش گرفت. هيچ كس از او نپرسيد براى چه آمده است، توگويى همه منتظرش بوده اند.

پس از چندى نارده دختر را از پدر خواستگارى كرد، و عضوى از خانواده شد و در غم و شادى شان شريك گشت. دوازده سال گذشت او سه فرزند داشت. پس از مرگ پدرزن اداره خانه و مزرعه و گلّه به او رسيده و سخت مشغول شده بود.

در سال دوازدهم باران فوق العاده اي باريد. طوفان وزيدن گرفت و سيل از تپه ها سرازير شد. روستاى كوچك شبانه به زير آب رفت و گلّه ها در آب ها غوطه ور گشتند. در آن طوفان و تاريكى، هر كس به سويى گريخت.

نارده در حالى كه با يك دست از همسرش محافظت مي كرد، با دستى ديگر دو فرزنداش را گرفته بود، و كوچك ترين فرزند را بر شانه نشانده و مي گريخت. در آن بارانِ سيل آسا و طوفان و تاريكى پاى او لغزيد و فرزند از روى شانه اش افتاد. او به اميد باز گرفتن بچه دست دو فرزند ديگر را رها كرد، امّا ديگر خيلى دير شده بود. در اين لحظه جريانى سهم گين دو فرزند ديگرش را از او جدا كرد، و تا به خود بيايد، همسرش را نيز از او ربوده خودش را به سويى ديگر برد. او بيخودانه و با هزار بيم و اميد واندوه در آب و گل غوطه مي خورد تا اینکه سرش به سنگى خورد و از هوش رفت.

ناگهان صدايى آشنا او را صدا زد: فرزندم! نزديك بود قلبش از سينه بيرون بيايد. ويشنو را ديد كه بالاى سرش ايستاده مي گويد: «كجاست آن آبي كه رفتى برايم بياورى؟ من اكنون بيشتر از نيم ساعت است كه منتظرم!»

نارده نگاهى به اطراف انداخت، به جاى آب و گل، بيابانى سوزان در نيم روز بود!

ويشنو گفت: آيا حالا رازِ فريب مرا دريافتى؟



[1]. na¦rada، يكى از هفت فرزانه بزرگ در سنّت اسطوره اي هندويى، كه بخش هايى از متون وده اي را به او منسوب مى كنند، و در پورانه ها اسطوره هاى زيادى درباره او نقل كرده اند.

[2] . یکی از سه خدای اصلی هندو که بخش بزرگی از هندوان او یا یکی از تجلیات او را به مثابه خدای متعال می پرستند.

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :