سه شنبه 26 تير 1397 - 5 ذيقعده 1439 - 2018 ژولاي 17
Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 93574
تعداد مشاهدات : 1349

نشست با حضور دکتر علی موحدیان

خلأ معنوی ما

نوشتاری که پیش رو دارید انعکاس دهنده نشستی است که در موضوع مفهوم معنویت و بحران معنا برپا شده است. در این جلسه بنا بر دلیلی که در همین نوشتار منعکس اس، به موضوعی پرداخته ام که گمان می کنم پیش تر باید ایضاح گردد.

بسم الله الرحمن الرحیم

انواع دینداری و خلأ معنوی ما

در نشستی با حضور دکتر علی موحدیان عطار

 

آقای شاکرنژاد: دبیر جلسه

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. انه خیرناصر و معین. با عرض سلام و ادب خدمت دوستان گرامی و استاد محترم. عنوان این جلسه مفهوم شناسی معنویت است و در قالب پروژه ای که تحت عنوان رشد معنوی مرکز اخلاق و تربیت شروع کرده، سلسله نشست هایی را آغاز کردیم مرتبط با بحث معنویت.

این نشست دومین نشست کارشناسی ماست که البته جا داشت اولین نشست ما باشد و به بحث مهمی درباره مفهوم معنویت انشاءا... خواهیم پرداخت. پژوهش های متعددی در باب معنویت اخیرا باب شده و انجام می شود اما در اکثر این پژوهش ها خلاء مفهوم معنویت یا اینکه خلاء پرداختن به مفهوم معنویت بارز است و شاید نپرداختن به مفهوم شناسی این واژه جدید و تا حدودی مبهم، آینده بعضی از این پژوهش ها را نیز مبهم می کند. با همین دغدغه، همتی شد تا انشاءا... بحث مفهوم معنویت را به طور دقیق تر و جدی تر بپردازیم.

 5 سوال در قالب یک پرسشنامه خدمت اساتید طرح شد و قرار شد براساس این بحث مفهوم شناسی معنویت صورت گیرد.

دغدغه ای که اخیرا ایجاد شده که شاید بشود آن را بحران معنا یا بحران هویت در جامعه دینی گذاشت، سابقا تعابیر مختلفی از آن می شد مثل تعبیر نبود عرفان، نبود دین گرایی حقیقی، نبود اسلام ناب، امروزه بیشتر از آن تحت عنوان معنویت و خلاء معنویت نام می برند.

1.  ابتدا می خواهیم بدانیم اضلاع معرفتی این گمشده چیست و مولفه ها صفات و ویژگی هایی که این گمشده یا این خلاء در جامعه دینداری دارد چه می تواند باشد؟

2.   بعد مفاهیم نزدیک به این گمشده -که من ترجیح می دهم اسمش را معنویت نگذارم چون حاکی از یک پیش داوری نباشد- چه مفاهیمی است و تمایزها و تشابهاتش با بحث اخلاق، تدین، عرفان، ایمان و توحید چیست؟

3.  سوال سوم این است که اساسا این گمشده -که از آن  تعبیر می کنم به ایکس- را چه می توان نامید و چه اسامی برای این ایکس فرض شده؟ یعنی در کنار واژه معنویت چه اسامی دیگری می توانیم برایش بگذاریم؟ و ترجیح استاد محترم چیست و چه واژه ای را می پسندند؟ آیا غیر از معنویت، واژه دیگری را انتخاب می کنند، جعل می کنند و یا اینکه واژه جایگزینش در سنت ما سابقه دارد؟


 

در مجموع با طرح این سوالات در محضر جناب آقای دکتر موحدیان عطار هستیم. ایشان هم علیرغم مشغله هایی که داشتند و بعد مسافتی که بود قبول زحمت کردند و امروز خدمتشان هستیم و استفاده می کنیم.

آقای دکتر موحدیان عطار: سخنران مدعو

 بسم الله الرحمن الرحیم. شاید آن چیزی که این شائبه را برای دوستان ایجاد کرده که از بنده دعوت کنند تا اینجا در خدمت شما حضور یابم، کتاب مفهوم عرفان و این تصور بوده است که اگر ما اگر توانسته باشیم در آن کتاب مفهوم عرفان را ایضاح کرده باشیم، پس شاید بتوانیم در اینجا نسبتش را با آن چیزی که تحت عنوان «x» یا همان گمشده معنوی ما بیان کردند، معلوم کنیم.

اما بنده هنگام تامل در باره این جلسه، مطلبی به ذهنم رسیده است که هرچند ممکن است خیلی ساده و بدیهی باشد (به طوری که اگر طرح کنم ممکن است دوستان بگویند این که مصداق «از کرامات شیخ ما چه عجب» شد) اما فکر می کنم همین مطلب ساده و بدیهی برای دستیابی به پاسخ پرسش های مطرح شده راهگشا باشد، و بنابراین جسارت می ورزم و همین چیزی که به نظرم رسیده است را عرض می کنم. امیدوارم مفید باشد و انحراف از بحث هم تلقی نگردد.

گویا در نظر مبارک طراحان این بحث این طور آمده که ما یک نیازی داریم که از آن احیانا با عنوان «معنویت» یاد می کنیم، اما نه مطمئنیم که دقیقا نام آن همین باشد، و نه می دانیم که دقیقا چیست. به عبارتی، اگرچه نام «معنویت» را هم به آن بدهیم، اما این نام برای ما هم دارای ابهام معنایی است، و هم دارای ایهام  مصداقی. حالا در همین وضعیت ما می خواهیم این نیاز و آن گمشده چیست؟ مولفه های آن کدام است؟ تا بعد از آن اگر بشود نامی هم برایش بگذاریم که یا نامی از نام ها را برایش برگزینیم که از بقیه موضوعات متمایز شود.

اما بنده به نظرم می رسد ما یک گمشده یا یک «x» نداریم، بلکه اولا، «x»های متعدد، یا ایکس و ایگرگ و غیره داریم، و ثانیا، آن چیزی که ما دنبالش هستیم چیز گمشده ای هم نیست، بلکه همین ابعاد مختلف نیازهای معنوی یک انسان است، که از قضا از دین نیز انتظار برآوردنش را داریم، نه اینکه چیز دیگری است که در دین نیست و ما به آن نیاز داریم، و اکنون هم در جامعه بحرانش ایجاد شده و ما باید این را شناسایی کرده و مؤلفه هایش را مشخص کنیم و در پی آن باشیم. به عبارت دیگر، آنچه ما تحت عنوان خلأ با بحران معنویت می شناسیم، همین ابعاد و اَشکال معنویتی است که در هر دین جامعی سراغ داریم، و به تبع اگر ما این ابعاد را بشناسیم، و نواقص و اشکالاتی در آن پدیدار شده است را جبران و ترمیم کنیم، به آن بحران پاسخ گفته ایم. حال برای اینکه عرضم روشن بشود مقدمه ای را بیان می کنم.

مقدمه

می دانیم که تقسیم بندی های مختلفی در باب انواع و اقسام و دسته های دینداری و دین ورزان وجود دارد. عالمان و اندیشمندان رشته های مختلف، دینداری و دینداران را به اقسام مختلفی تقسیم کردند. چون دوستان عموما از این دسته بندی ها اطلاع دارند، من فقط از باب نمونه به بعضی از این فهرست ها که با ملاک های مختلف صورت گرفته، اشاره می کنم: از باب مثال، یکی از دسته بندی مشهور در درون سنت دینی خودمان، دسته بندی سه تایی منسوب به حضرت امیر المومنین (علیه السلام) است که دینداری را به دینداری بردگان، دینداری تجار، و دینداری محبان تقسیم می کنند. این یک طور تقسیم بندی است. براساس یک ملاک دیگر، برخی دینداری را تقسیم کرده اند به دینداری کثرت گرا و شمول گرا و انحصارگرا. این دسته بندی با لحاظ اینکه هر فرد دیندار در تعامل با دیگر دینداران و پیروان دیگر ادیان یا مذاهب چگونه می اندیشد و عمل می کند، صورت گرفته است. تقسیم بندی مشهور دیگری است که در بهگودگی تا، از متون مقدس هندویی، مطرح شده است، و اهل دیانت و دینداری را به دینداری اهل عمل، اهل معرفت و اهل محبت تقسیم می کند. که این هم در نوع خود تقسیم بندی جالب توجهی است. به عنوان مثال دیگر می توان به دسته بندی چهارتایی خانم میلا، روانشناس انگلیسی، اشاره کرد، که براساس اینکه شخص و دینداری اش درون گرا باشد یا برون گرا باشد، کنش پذیر باشد یا کنش گر، دینداری و دینداران را به چهارگروه تقسیم می کند. علاوه بر اینها، تقسیم بندی دوتایی والتر کراک نیز هست که دینداری اجتماعی و دینداری فردی را به عنوان دو نوع از دینداری مطرح می کند. یا جان دیویی با ملاک دیگری دینداری را به دینداری جمعی و دینداری فردی تقسیم می کند. فروید هم تقسیم بندی خودش را دارد، و دینداری را به دینداری اقتدارگرا و دینداری انسان گرا دسته بندی کرده است.

اما من به نظرم می رسد، براساس یک ملاک دیگری، که از قضا ما در این بحث به آن نیاز داریم، انواع مختلف دیگر از دینداری پدید می آید. ما اگر نیازهای مختلف دینداران به دین را در نظر بگیریم، خواهیم دید که ما دست کم پنج گونه نیاز معنوی به دین داریم، که به تناسب توجه بیشتر هر گروه به یکی از این پنج نیاز، پنج نوع دینداری مختلف هم در جامعه متدینان شکل می گیرد. این پنج دسته عبارتند از:

یکی از نیازهای ما به دین، نیاز به «دستور» است. یک دیندار از دین انتظار داردکه مجموعه ای از تکالیف و احکام و آیین ها و آداب و شعایر و مناسک به او بدهد. این یکی از نیازهای دینی ماست، که حتی اگر در خود دین هم نباشد، بالاخره دینداران یا خود درست می کنند و یا از جایی می گیرند. این نیاز منشا یکی از انتظاراتی است که از دین می رود، و آن این است که یک مجموعه احکام و دستورات بدهد، و همچنین آیین ها و آداب و مناسک و شعایری را هم برای دینورزی به مردم ارائه کند. علاوه بر اینها، دستورالعمل هایی برای رفع حوایج مادی و دنیوی آدم ها هم نیاز است، که معمولا از دین طلب می کنند. اینکه ما می بینیم در بین دیندارانمان یک عده به اذکار و اوراد و توسلاتی برای رفع حاجات و گرفتاری ها اخروی و دنیوی شان روی می آورند، به سبب همین نیاز است. این بخش از نیازهای معنوی نیز در همین قسم قابل اندراج است.

نیاز دوم و طبیعی آدم ها به دین، نیاز به تبیین است. انسان ها از دین انتظار دارند تبیینی عقلانی و فهم پذیر در باب هستی، انسان و تاریخ به آنها عرضه کند، تا در پرتو آن بتوانند کل هستی و انسان و تاریخ و نظام حاکم بر آن را به نحو قابل فهمی درک کنند. می شود از این نیاز به هنوان «نیاز به فلسفه» یاد کرد. هر چند فلسفه به مفهوم دقیقش مستقل از دین است، اما از دین هم برآوردن این نیاز فلسفی (نیاز به معنا و مفهومی که عرض کردم) انتظار می رود. اینکه می گویم نیاز فلسفی، البته شامل کلام هم به یک معنایی می شود؛ اینجا نمی خواهم منحصر در فلسفه محض شوم، بلکه منظورم نیاز به تبیین های عقلانی و شبه عقلانی از هستی و انسان و تاریخ است.

اما نیاز سومی که به نظر می آید دست کم برخی دینداران در هر سنتی دارند و آن را از دین خود طلب می کنند، نیاز به عرفان است. بعضی هستند که نه آن احکام و تکالیف و تعهدها قانعشان می کند، و نه حتی تبیین های عقلی روح ناآرامشان را مطمئن می سازد. اینان بلکه نیاز به شهود و چشیدن دارند. خود شما هم ممکن است چنین احساسی را درون خودتان تجربه کرده باشید. گاهی ما با وجود تبیین های عقلانی هنوز احساس می کنیم تشنگی مان نسبت به درک حقایق دینی برآورده نشده، بلکه می خواهیم این حقایق را تا آنجایی که ممکن است وجدان کنیم و بچشیم. این همان ـ به تعبیری ـ نیاز عرفانی است که پیش و بیش از هر چیز متوجه به دین است. عرفان یک نیاز فانتزی نیست.  به نظرم، نیاز به تجربه عرفانی یک نیاز تجملی نیست که بعضی ادیان داشته باشند و بعضی نداشته باشند، یا دینی آن را برآورده بکند، و دین دیگری با داشتن ادعای کمال بخشی به انسان، از آن صرف نظر کند. به عکس، عرفان یک نیاز دینی است. چرا که انسان ها عموما، و برخی به طور خاص و بارزی نیاز دارند که به نحو وجدانی و یا شهودی با حقایق دینی رو به رو شوند. همان طور که عرض کردم، اینان را تبیین عقلی حقایق دینی یا استدلال های خشک و بی روح فلسفی قانع نمی کند. این گروه را استدلال ممکن است اسکات کند، و چه بسا قانعشان هم بکند، اما علاوه بر آن می خواهند این حقایق را بچشند، وجدان کنند و دریابند. مضافا بر اینکه ایشان به تبع راه رسیدن به این چشیدن را نیز می طلبند. وقتی کسی نیازمند به این بود که حقایق را دریابد، به تبع آن درصدد یافتن و پرسش از راهش هم خواهد بود، و این راه وقتی بیان شود همان چیزی که در عرفان به آن عرفان عملی و طریق سیر و سلوک (طریقت) می گویند. پس این هم نیاز دیگری به دین است، و به نظر بنده نیاز جدی و طبیعی هم برای انسان هاست.

نیاز بعدی، که چهارمین نیاز معنوی انسان است، نیاز به اخلاق است. اما به چه معنا؟ به این معنا که از دین انتظار می رود که ارزش ها و الگوهای اخلاقی را برای ما تبیین کند، خوب و بد را مشخص کند؛ اگرچه ما ـ براساس یک دیدگاه ـ به نحو فطری، خوب و بدهای اساسی و کلی را می دانیم، اما مصادیق و جزئیاتش را نمی توانیم تشخیص دهیم و نیازمندیم که توسط یک منبع معتبر و موثق برای ما تبیین بشود. دین برای ما مصداق بارز چنین منبعی است. دین علاوه بر این الگوها و مصادیق خوب و بد اخلاقی که ارائه می کند، باید راهکارها و دستورالعمل هایی هم برای تهذیب اخلاق و رسیدن به سلامت و تعادل روحی و رفتاری و روانی به انسان عرضه کند. بنده این نیاز را تحت عنوان «نیاز به اخلاق» مندرج می کنم.

اما پنجمین نیاز معنوی، که این نیز اگرچه یک نیاز فانتزی و تجملی نیست، اما گاهی به عنوان یک نیاز فانتزی و فرعی و یا خاص، به آن نگاه می کنند، نیاز به «ولایت» است. مرادم از «ولایت» دقیقا مفهوم مرکبی است که در سه کلمه «امام» (جلو و جلودار)، «حجت» (شاخص) و «ولی» (پیروی شونده) مندرج است. یعنی اینکه انسان ها علاوه بر اینکه آن نیازهای پیش گفته را دارند، به شاخصی انسانی هم نیاز دارند تا به عنوان و به مثابه مصداق حق و حقیقت، آن شاخص پیش روی خودشان بگیرند و دنبالش حرکت کنند. این فراتر از الگوی اخلاقی است که عرض کردم. این شاخص، الگوی هر حق و حقیقتی است. به عبارت دیگر، انسان ذاتا و فطرتا حق جو و حق طلب است، و برای اینکه بتوانند همه معرفت هایش، اعمالش و حتی عواطف و احساساتش را بر حق منطبق کند، نیاز به شاخصی این جهانی و انسانی دارد که در عین همانندی با او در بشر بودن، مظهر تام و تمام حق در همه ابعاد وجودش، از معارف، اعمال، خواسته ها و عواطف و احساسات، باشد. این یک نیاز معنوی غیر قابل چشم پوشی است، و دین باید به این نیاز پاسخ دهد، وگرنه مردم خود به این نیازشان به گونه ای نامطمئن پاسخ خواهند داد و کسانی را به این منصب و جایگاه برخواهند نشاند. این همان چیزی است که به نظر می آید در قرآن با عنوان «امامت» مطرح شده، و در سنت شیعی تحت عنوان «ولایت» ذکر شده است. از جنبه کلامی هم که به این قضیه نگاه می کنیم به نظر می رسد درست تر این است که بگوییم ادعای تشیع این است که ولایت یک نیاز و آموزه دینی است، نه صرفا یک نیاز و آموزه مذهبی، یعنی ما از جنبه مذهبی و فرقه ای به ولایت نگاه نمی کنیم، بلکه حرفمان این است که ولایت خاصه جزء دین بوده، و چون از آن روی گردانده اند، به ولایت طواغیت مبتلا شده اند.

این چیزی است از طرفی در جامعه دینداران هم کاملا قابل تشخیص است؛ دینداران واقعا به کسانی نیاز دارند که بتوان آن را همچون یک شاخص محسوس و عینی، و البته با ویژگی های همسان با خودشان، به عنوان مصداق تمام عیار حق و حقیقت، فراروی خود قرار داد و هم در بعد عاطفی (به عنوان ملاک حب و بغض) و هم در بعد معرفتی (به عنوان ملاک راست و ناراست، روا و ناروا)، و هم در بعد عملی (به عنوان ملاک درست و نادرست)، با آن منطبق شد. و از طرف دیگر، این نیاز فقط در اسلام و تشیع نیست که مورد توجه قرار گرفته است، بلکه توجه به این در ادیان دیگر هم قابل تشخیص است؛ دست کم در دین هایی که ما با آنها سر و کار داریم مورد توجه بوده است، البته در هر دین تنها بعضی از جریانات آنها هستند که این نیاز را به صورت برجسته و فراگیر مطرح کرده اند؛ مثلا در آیین هندو، جریان بهکتی، که اکنون نیز صبغه اصلی آیین هندو را تشکیل می دهد، مبتنی بر همین مفهوم ولایت است. طریقت بهکتی دقیقا به مفهوم طریقه ولایت است، به این معنا که خداوند (ویشنو) با تنزل مکرر خودش در جهان مادی (اَوَتاره)، حق و حقیقت را آشکار می کند. از این «تنزل» که بگذریم، این همان مطرح کردن یک شاخص مادی و بعضا انسانیِ قابل لمس قابل پیروی است که به عنوان کسی که انسان ها می توانند عشق خودشان را، عمل خودشان را و معرفت خودشان را با او منطبق کنند تا رستگار بشوند، مطرح می شود. برای همین است که می بینید این قدر موضوع عشق در آیین هندو بخصوص آیین هندوی امروزی، بروز وظهور دارد. البته، آیین هندو هم مانند هر دین دیگری شاخه ها و گرایش های مختلفی داشته و دارد: گرایش های عقل گرا، معرفت گرا، و عمل گرا. اما، صبغه غالب آیین هندوی امروزی همین طریقت بهکتی است با همین ویژگی هایی که خدمت شما عرض کردم. همین وضعیت در آیین بودای پاک بوم و نیز در مسیحیت قابل مشاهده است.

پس به نظر می رسد نیاز به ولایت، نه صرفا یک ویژگی برای اسلام شیعی یا آیین هندو و یا مسیحیت و یا آیین بودای پاک بوم، باشد بلکه پاسخی به یک نیاز طبیعی در دینداری و دین ورزی است، که البته در همه گرایش ها و جریانات به یک سان به آن توجه نشان نداده اند و طبیعتا از این بابت دچار آسیب هم شده اند. بنابراین من این را به عنوان پنجمین نوع یا وجه از نیاز معنوی به دین مطرح می کنم.

 این دسته بندی من چه به لحاظ نظری درست باشد یا درست نباشد، قابل قبول باشد یا قابل قبول نباشد، در عمل و در ساحت واقع، محقق شده است؛ اگر یک نگاهی به جامعه دینداران بیندازیم، این پنج نوع دینداری را می توانیم در میان متدینان پیدا کنیم. البته وجود این تنوع دینداری علل و اسبابی هم دارد که یکی از آنها ویژگی روحی و ساختار معنوی افراد است. اما صرفا روحیه و مزاج نیست که در این امر دخیل است؛ ممکن است تربیت و نحوه آموزش دین هم در پیدایی این تنوع دینداری و دینداران دخالت داشته باشد. به هر سببی که هست، ما هم جامعه دینداران را با این پنج صبغه می توانیم ببینیم، و هم به تبع آن پنج نحوه دینورزی نیز می توانیم در میان دینداران کشف کنیم. نه فقط در پیکره عمومی و عوام جامعه، بلکه حتی به نظر می آید بتوان مصادیق این پنج نوع دینداری را در بزرگان و خواص (مانند مراجع عظام) هم بازشناسی و معرفی کرد: در بعضی مناسک گرایی و شعائرگرایی و به یک معنای دیگر، تکلیف گرایی غلبه دارد، در بعضی می بینید، در نحوه دینورزی و حتی رویکردهای علمیشان، عقل گرایی غلبه دارد. و به همین صورت، در بعضی دینداری شهودگرا  و عرفانی غلبه یافته، و در برخی دیگر دینداری اخلاق گرا و در بعضی هم دینداری ولایی صبغ غالب است.

همین جا تذکری را لازم می دانم بدهم و آن اینکه من به هیچ یک از این انواع دینورزی به دیده تحقیر نگاه نمی کنم و هیچکدام را تخطئه نمی کنم، بلکه معتقدم همه اینها بجاست و درست، و در دین هم به همه این ابعاد توجه شده است. آنچه در صدد تبیین آنم این است که در بعضی مردم، بعضی از این گونه های دینورزی غلبه دارد، یعنی صبغه و رنگ و بوی دینداری آنها بیشتر متمایل به این یا آن نوع است.

برای اینکه روشن تر سخن گفته باشم لازم است برخی از ویژگی های هر کدام از این پنج نوع دینداری و دیندران را برشمارم. اما پیش از بیان این ویژگی ها دو نکته نیاز به ذکر است: نخست اینکه آنچه ذکر می شود فقط برخی از ویژگی های این پنج دسته است، که صرفا برای ملموس تر شدن بحثم عرض می کنم، نه تمام و یا حتی بیشتر ویژگی های آنها؛ دوم اینکه، میان این دسته ها و ویژگی هاشان مرز و خط قاطعی وجود ندارد، و چه بسا برخی که به طور کلی در یک دسته قرار می گیرند، بسیاری از ویژگی های دسته های دیگر را نیز داشته باشند:

ویژگی های دینداری مناسک گرا یا شعایرگرا یا تکلیف گرا (شاید بتوان میان عناوین را از هم تفکیک کرد، اما فعلا در صدد توسعه این تقسیم بندی نیستیم، غرض چیز دیگری است) از این قرار است:

یکی از مهم ترین ویژگی های دینداری تکلیف گرا اولویت و اصالت دادن به تکلیف یا همان باید و نبایدها در برابر خرَد یا همان شایست ها و ناشایست هاست. به عبارت دیگر، در این نوع دینداری فقه در قبال حکمت از اولویت و اصالت بیشتری برخوردار است.  این یعنی که خط قرمزها و حدود نهایی، که از آن در فقه باعنوان احکام خمسه یاد می کنیم، در زندگی دینی و معنوی انسان جای خرَد انسانی و درک فطری بنشیند و حُکم ها جای حکمت ها را بگیرد. از آنجا که این ویژگی در بیشتر موارد به یک آسیب نزدیک تر است تا یک ویژگی قابل قبول، می توان آن را «فقه زدگی» یا «حکم مداری» در دین ورزی نامید. این ویژگی سبب می شود که متدینان به جای آنکه اصول اساسی فطرت انسانی، که همانا اصول اساسی دین است، را کناری نهند، و از این بپرسند که آیا فلان چیز حلال است یا حرام؟ واجب است یا نه؟ در حالی که خود با فطرت خود و با تکیه بر اصول اساسی دین، می توانند ببینند و بفهمند که آن چیزی که در باره آن می پرسند، حق است یا باطل، آیا آنها را از خدا و خود دور می کند یا نزدیک، آنها را در انسانیت رشد می دهد یا به حیوانیت می کشاند. در وضعیت های افراطی ناشی از این ویژگی در این نوع دینداری، متولیان امور دینی و متدینان اگر مجال و فرصتی برای حاکمیت یا اداره جامعه بیابند، چشمشان را بر روی بسیاری از حقایق و مصالح که خرَد فطری و طبیعی انسانی درک می کند می بندند و گاه کارشان از این بابت به خشونت و افراطی گری می کشد.

دیگر ویژگی دینداری تکلیف گرا، که با ویژگی بالا مرتبط هم هست، این است که به سبب توجه وافر به تکالیف، در این نوع دینداری و دینداران، سخت گیری و سخت کوشی بیشتر مشاهده می شود، و در مقابل، از تسامح و تساهل دینی کمتر سراغی می توان گرفت. دینداران این گروه گاهی با مستحبات و آداب چنان برخورد می کنند که با واجبات. و طبیعتا در مورد دیگران نیز تسامح در این امور را روا نمی دارند. برای مثال، مراعات نظم و پیوستگی صفوف نماز جماعت یک سنت و دستور دینی است. اما شما می بینید گاهی در مسجد با این سنت مستحب چنان برخورد می کنند که اگر کسی به هر دلیل از آن غلفت کرد، او را بی هیچ ملاحظه ای مورد سرزنش قرار می دهند.

سوم اینکه، آدم های تکلیف گرا، به صورت یا فرم دستورالعمل ها، احکام و مناسک شعائر و آیین های فردی و جمعی بیش از محتوای معرفتی آنها، و بیش از اخلاق و بیش از روحانیت و معنویت مورد نظر از آن اهمیت می دهند. به همین سبب یک گفتمان رایج میان آنها بحث بر سر فرمول و شکل و اندازه اعمال و اوراد و اذکار است؛ مثلا در مسجد که می روید می بینید و می شنوید دارند بحث می کنند که نماز امشب مثلا هفتاد بار «استغفرالله ربی و اتوب الیه» است یا «استغفرالله واتوب الیه.» خیلی حواسشان جمع این چیزهاست. و البته تا حدودی درست هم است و نباید این را تخطئه کنیم؛ چرا که بالاخره این طوری آمده و این طور هم باید عمل بشود و حتما هر کدام از این صورت ها حکمتی دارد. ولی می خواهیم بگویی اینها حواسشان بیشتر به این چیزها جمع است، و شما اگر بخواهید برایشان حرف بزنید از فلسفه استغفار بگویید، می گویند این سخن ها را کوتاه کنید و برویم سر اینکه این را چندبار بگوییم و چطوری بگوییم.

چهارم اینکه، اینها نوعا آخرت اندیشند، یعنی در صدد کسب و جمع ثواب های بیشتر و گریز از عقابند، و طبیعتا دیگر گفتمان غالب ایشان این است که فلان عمل چقدر ثواب دارد و یا برای بهمان عمل کدام عذاب و عقابی وعده داده شده است.

پنجمین ویژگی گروه تکلیف گرا این است که این دسته کمتر به فلسفه و هدف و حکمت اعمال و عبادات توجه دارند؛ نه که نداشته باشند، کمتر توجه دارند. هر چه برایشان از حقایق دین بگویید و استدلال بیاورید و هرچه در این کار ذوق و قریحه هم به خرج بدهید اینها را جذب نمی کند. به عبارتی، خیلی دلمشغول هست ها و نیست ها و ارزش ها نیستند.

ششمین ویژگی گروه تکلیف گرا این است که به دین به عنوان یک منبع دستورات سرّی و علوم خفیه برای رفع مشکلات مادی خود نگاه می کنند. ایشان برای مشکلات اخروی و دنیوی، و البته بیشتر برای مشکلات دنیوی، دنبال توسلات، اذکار و اوراد مجرّبند. مثلا وقتی به یک عالم دینی می رسند و فرصتی به دست می آورند غالبا می پرسند: برای چه ذکری برای رفع فقر و کسب ثروت، مجرّب تر است؟ یا برای به دست آوردن همسر خوب کدام عمل را توصیه می کنید؟ یا برای پیدا کردن گمشده، ذکر و وردی هست تا انجام دهیم؟ یا چه دعایی برای دفع شر دشمن مناسب هست؟ و شما اگر به این آدم بگویید بیا بنشین تا برایت بگویم کار خدا بی حکمت نیست، فقر و بیماری را اگر خدا می دهد برای مؤمن خیری در آن گذاشته است، پس باید تسلیم بود و صبر پیشه کرد و ... می گوید اینها را می دانم، شما درست می فرمایید، اما یک دستورالعملی ذکری، وردی به من بدهید من از این وضعیت خلاص شوم. این البته یک نیاز معنوی است، و دین هم به این نیاز جواب داده است، اما به هر حال این نیاز و توجه به این جنبه از دین در این گروه قوی تر به نظر می رسد.

هفتمین ویژگی دینداری تکلیف گرا این است که به اعمال و آیین های جمعی بیشتر توجه نشان می دهند. اینها کمتر از خلوت معنوی برخوردارند، و از حال و هوای مناسک و آیین های جمعی بیشتر بهره می برند. اصولا معنویت را در شرکت در مراسم جست وجو می کنند، و هرچه این مراسم پرشورتر و باشکوه تر باشد، حال معنوی خوش تری به اینان دست می دهد. لازم به ذکر نیست که در دین مبین اسلام به این نیاز نیز توجه کافی شده و از خاصیت و ارزش جماعت به خوبی و به درستی استفاده شده است. اما، اینکه در گروهی این نیاز برجسته تر و پررنگ تر باشد، و در مقابل، به صورت های دیگر معنویت کمتر توجه شود، این یک ویژگی است که در این گروه باید سراغ گرفت.

هشتمین ویژگی این نوع دینداری و دینداران گرایش به ظاهر است. اینان در فهم و تبیین متون، آموزه ها و احکام دین، بیشتر به ظاهر الفاظ و عبارات و مقاصد و اهداف آن توجه می کنند، و کمتر تمایلی به عبور از ظاهر به باطن نشان می دهند.

اما ویژگی های دسته دینداران عقل گرا و دینداری فلسفی عبارت از اینهاست:

یک ویژگی این گروه این است که برخلاف گروه قبلی، بیشتر در پی فهمیدن دین هستند، دنبال این هستند که تبیینی عقلی و فهم پذیر از دین به دست بیاورند.

دومین ویژگی عقل گرایان این است که کمتر اهل تعبدند؛ ایشان معمولا به احکام و عقاید تعبدی هم قانع نمی شوند. شما ممکن است مثلا به کسی که از شما می پرسد چرا حق ارث برای خانم ها نصف آقایان است، بگویید خُب این حکم خداست، بالاخره خدای حکیم این را وضع کرده و حکمتی دارد که ما نمی دانیم، و او هم قانع شود و برود. اما ممکن است به کس دیگری همین را بگویید و قانع نشود و با همه احترامی که برای شما و دین قائل است بگوید این درست، اما شما فلسفه این حکم را برایم بگویید. و تا که مثلا می گویید نصف بودن ارث خانم ها شاید به این دلیل باشد که خانم ها اداره مخارج زندگی را بر عهده ندارند، می گوید این شد یک چیزی. بد نیست برای شما یک نمونه واقعی را شاهد بیاورم که شاید مانند آن برای شما هم اتفاق افتاده باشد: ما در مجلس روضه ای بودیم. پس از روضه، نماز جماعت برپا شد. اما آن قسمتی که خانم ها ایستاده بودند پایین تر از قسمتی بود که آقایان و امام جماعت ایستاده بودند و از نظر فقهی جماعتشان متصل نمی شد. پس بنا شد که یک نماز جماعت هم آنجا برقرار شود. این کار انجام شد. اما بعد از نماز یک آقایی که یکی از پزشکان مشهور شهر هم بود و کنار من نشسته بود از من پرسید: شما به من بگویید چرا ما در یک مجلس باید دو نماز جماعت اقامه کنیم؟ البته من هم نمی دانستم فلسفه این حکم چیست، و چرا در یک مجلس اگر یک دسته ای پایین تر از امام جماعت باشند جماعتشان اشکال دارد. برای من هم این مسئله ای نبود؛ زیرا خیلی از احکام دین است که فلسفه اش را ما نمی دانیم و تعبّدا عمل می کنیم. بنابراین، تنها چیزی که من داشتم بگویم این بود که خُب این حکم خداست؛ بالاخره این حکمتی داشته خدای حکیم می داند من از کجا بدانم. البته این را هم به او گفتم که خود شما دکترها نسخه که می نویسد اگر بنا باشد فلسفه تمام این داروهایی که تجویز می کنید را برای بیمارتان را بگویید، دیگر نمی توانید کار بکنید. شما انتظار دارید که بیمارتان صرفا به دلیل اینکه شما را طبیب حاذقی می داند به دستور شما عمل کند. چه بسا حتی شما قرص یا داروی کاذبی را که هیچ گونه خاصیت دارویی ندارد، و صرفا اثر روانی آن مورد نظر شماست را برای بیمارتان نسخه کنید. حالا اگر بنا باشد حکمتش را به او بگویید که دیگر اثر نمی کند؟ ولی ایشان حتی با این حرف ها هم قانع نشد. چرا؟ زیرا ساخت روحی و فکری او با تعبد میانه ای نداشت و چنین اقتضا می کرد که حتما ذهن و ضمیرش قانع شود. کسانی که چنین ساخت فکری و نیاز معنوی دارند بیشتر دینداری عقل گرای و فلسفی را از خود بروز می دهند.

سومین ویژگی دینداری عقل گرا این است که در پی نظام مند سازی دینند. صِرف اینکه آموزه ها و احکام دین را بفهمند برایشان کافی نیست، بلکه دستگاه فکری و معرفتی می خواهند. دین باید برایشان دستگاه مند باشد، یعنی بنیادهایش بارو بناهایش باید با همدیگر ارتباط معناداری برقرار کند. می خواهد دستگاهی از حقایق، ارزش ها و تکالیف داشته باشند که بتوانند به همه اش نگاه کنند و براساس آن، همه جیز را توضیح دهند، و از جمله قسمت های مغفول مانده و مبهم مانده دین را هم کشف و تبیین کنند. اینان اگر در مقام تبیین دین قرار بگیرند تلاششان این خواهد بود که دین را نظام مند کنند.

چهارمین ویژگی دینداری و دینداران عقل گرا تلاش برای علمی و عقلانی معرفی کردن دین است. یعنی این گروه همان طور که خودشان دین را علمی و عقلانی می طلبند، در تلاش های علمی شان هم سعی می کنند دین را علمی و عقلی بشناسانند، حالا اگر علم گرا و متمایل به علوم تجربی باشند، سعی می کنند آموزه ها و احکام دین را توجیه علمی کنند؛ و اگر متمایل به علوم عقلی باشند، تلاش خواهند کرد دین را مدلّل و عقل پذیر معرفی نمایند. همین الان شاید ذهن دوستان منعطف بشود به سوی بعضی از شخصیت هااز اهل قلم ویا کسانی که در مناصب دینی قرار دارند یا داشته اند و همین ویژگی را از خود بروز داده و می دهند.

پنجمین ویژگی دینداری و دینداران عقل گرا، تمایل به فلسفه است. طبیعتا اگر به این آدم ها بگویید شما کدام یک از حوزه های اندیشه را بیشتر دوست دارید، فلسفه را حتما در پاسخ های آنها بیشتر از هر دسته دیگری می یابید. البته فلسفه از علوم دینی نیست، اما میل طبیعی این گروه به فلسفه، در این گروه قوی تر است.

و اما ویژگی های دینداری عرفانی و دینداران شهودگرا از این قرار استک

اولا، این گروه بیشتر مایلند ساحت های مختلف دین را تجربه کنند و همان طور که پیش تر عرض کردم، ایشان در پی چشیدن و تجربه درونی دین هستند، می خواهند دین را در درون خودشان بیابند.

ویژگی دوم اینها، تاویل اندیشی است. دینداران شهود گرا بیشتر دنبال تاویل گزاره ها و حتی احکام دینی اند. ایشان معمولا معنای باطنی و تاویلی آیات قرآن را می پسندند. همین طور در باب احکام و آداب دین، سعی می کنند تفسیری باطنی و تاویلی به دست آورند. مثلا اگر آیه شریفه «هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن» را شما پیش یک عالم اهل ظاهر بگذارید، به شما بگوید: اول است چون قبل از او کسی یا چیزی نبوده، آخر است چون بعد از او چیزی نیست. ظاهر است چون خلقش بر او دلالت می کند، باطن است، چون دیده نمی شود. اما اگر همین را از یک عالم شهودگرا بپرسید، بگوید، نه، این باید معنایش عمیق تر از این حرف ها باشد. این اول و آخر و ظاهر و باطن اشاره به سریان حضور و وجود الاهی در همه هستی است، یعنی اینکه با همه چیز بوده و هست و در همه چیز بوده و هست. به سبب همین تنوعات دینداری نیز هست که گرایش های تفسیری مختلفی پدید می آید، و از جمله کسانی قرآن را تفسیر باطنی کرده اند، چرا؟ چون هم نیازش وجود داشته و هم گرایشش.

ویژگی سوم دینداران شهودگرا یا عرفان گرا تمایل به وحدت و تاویل کثرت است. اتفاقا یک مؤلفه جوهری عرفان نیز همین است. این دسته تمایل زیادی دارند که رشته وحدتی میان پدیدارهای هستی، تاریخ، انسان ها و حتی در ادیان پیدا کنند. ایشان معمولا بین گزاره های دینی دنبال آنهایی هستند که یک دلالت هایی ولو مبهم بر وحدت داشته باشد، و می گردند و اتفاقا از آیات و روایات یک چیزهایی هم پیدا می کنند که هرچند شاذ و نادر، اما دلالت های وحدت وجودی و وحدت ادیانی تویش باشد. به همین سبب، ایشان در تعامل با پیروان دیگر ادیان، متمایل به وحدت و تقریب و همگرایی اند.

ویژگی چهارم این گروه نقداندیشی است. به خلاف دسته تکلیف گرایان، که عمدتا به این فکر بودند که برای آخرت چیزی را ذخیره کنند، اینها نه که آخرت را نفی کنند، بلکه از اعمال و آداب و احکام و دستورات دینی دنبال این هستند که همین الان یک اتفاق وجودی و معرفتی در آنها بیفتد. این ویژگی همان است که در شعر حافظ جلوه گر شده که می فرماید: «من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود، وعده فردای زاهد را چرا باور کنم.»

پنجمین ویژگی شهودگرایی تمایل به تفرّد و عزلت است. اگر دینورزی را به فردی و جمعی تقسیم کنیم، شهودگرایان بیشتر متمایل به دینورزی فردی و عزلتند. طبیعتا این گروه برای آرامش روح و روان اهمیت بیشتری نسبت به شور و هیاهوی معنوی قائلند.

ششمین ویژگی شهودگرایان، تقاضای برنامه و دستورالعمل سلوکی است. اینان برای اینکه بتوانند به اهداف معنوی مورد نظرشان برسند، متقاضی دستورالعمل و نسخه عملیاتی اند. می خواهند راه و روشی از دین به ایشان ارائه شود که ابتدا و منتهایی داشته باشد، مراحل و مدارجی داشته باشد. اگر سخن شما با ایشان کلی باشد و مثلا بگویید همه باید در مسیر تحقق توحید در وجود خود سلوک کنیم، به شما خواهند گفت، بله، اما از کدام راه و به کدام شیوه؟ ما نیاز به دستورالعمل داریم، نسخه می خواهیم. این دستورالعمل یک تفاوتی با دستورالعمل گروه تکلیف گرایان دارد: آنها می خواستند ورد و ذکری بگیرند که با آن یک مشکل معنوی یا مادی را حل کنند، اما اینها دستورالعمل می خواهند تا مراحل و فراز و فرود سیرشان را با آن بشناسند.

و آخرین ویژگی این گروه که اینجا می توان ذکر کرد، این است که شهودگرایان طبیعتا در میان علوم دینی و معنوی هم به عرفان تمایل بیشتری دارند.

اما ویژگی های دینداری و دینداران اخلاق گرا اینهاست:

نخست اینکه، اخلاق گرایان بیشتر به پاکی درون، سلامت روانی و اخلاق را مهم تر از هر چیز می بینند. یعنی اینکه اگر بخواهند  دین را معرفی کنند، عمدتا و با تاکیدی بیشتر، بر ارزش ها و اصول اخلاقی دست می گذارند.

ویژگی دوم این گروه این است که به تناسب همین ویژگی اول، نوعی کم اعتنایی به تکالیف و آیین ها و احکام دین هم در ایشان مشاهده می شود. البته این مطلق نیست، بلکه در قیاس با عنصر سلامت اخلاقی و روانی، می بینیم در این گروه، برخلاف تکلیف گرایان، کمتر اهتمامی به این جنبه های عملی و تکلیفی دین وجود دارد.

سومین ویژگی این دسته این است که گفتمان غالب ایشان، محبت و شفقت به همه و اهمیت پاکی دل است و بیشتر دنبال راهکارهایی برای تخفیف رنج و درد و آلام دیگرانند. در واقع نوعی شفقت اندیشی در این گروه بیشتر بروز و ظهور دارد. شاید موارد و ویژگی های بیشتری را بشود در مورد اینها ذکر کرد، ولی اینها فعلا به ذهنم رسید که عرض کردم.

اما ویژگی های دینداری ولایی و دینداران ولایت گرا اینهاست:

نخست اینکه، ولایت گرایان بیشتر از هرچیز، از جمله بیشتر از فهم عقلی دین، بر عواطف دینی و عنصر محبت به خدا و اولیای دین، و احیانا دشمنی و بغض دشمنان خدا و دین تکیه می کنند.

دوم اینکه، در این نوع دینداری هم، به سبب همان ویژگی اول، یک نوع کم اعتنایی به اعمال، عبادات و احکام به چشم می خورد. می بینیم این گروه هم معمولا اعتنای چندانی به احکام و اعمال عبادی و نیز به فهم حقایق دینی و معارف الاهی ندارند. در مجالس و محافل عید و عزا معمولا مشارکت فعالانه و پرشوری دارند، اما وقتی نوبت به نماز و عبادت و بیان معارف دینی می رسد، معمولا دم در هستند. مداح که می آید همه می ریزند داخل؛ اما منبر که شروع می شود می روند بیرون. آقای فرحزاد می گفتند من یک جایی منبر می رفتم. زمان منبر را خیلی دیر گذاشته بودند، مثلا ساعت 11 و نیم شب. بنابراین، تا منبر تمام بشود، می شد یک و نیم و دو بعد از نیمه شب. من یک بار به یکی از دست اندرکاران گفتم: مجلس تان را زودتر بگذارید، مردم نمازشان قضا می شود. گفت: ما نماز نمی خوانیم، ما سینه می زنیم!

البته شاید نیاز به یادآوری نباشد که این کلیت ندارد، بلکه نسبی است. همان طور که پیش تر گفتم، مرز قاطعی میان این گروه ها وجود ندارد و این طور نیست که هر کسی که در این گروه شاسایی شد، به اعمال و احکام و عبادات کم اعتنا باشد. نه. اتفاقا هستند آدم های ولایی که دینورزی شان در این رده قرار می گیرد، ولی کاملا هم متعبد به احکام  و آداب و اعمال و عباداتند. و البته باید هم چنین باشد، چرا که دین به همه این ابعاد توجه کرده است، و اتفاقا ویژگی انسان های کامل نیز همین است که به همه اینها در جای خود توجه بکنند، چنان که در اولیای دین می بینیم به همه این ابعاد توجه وافی و کافی دارند.

ویژگی سوم گروه ولایت گرا، غلبه شور و احساس و هیجان دینی است. در این گروه عامل شور و هیجان بیشتر حضور، تاثیر و اهمیت دارد. طبیعتا، در مجالس و محافل این گروه هم به همین شور و هیجان و حال و هوای معنوی اهمیت بیشتری می دهند. در یکی از سفرها که من روحانی کاروان حج بودم، به زعم خودم برای این کاروان از بیان احکام و فلسفه حج و معارف دینی، خیلی سنگ تمام گذاشتم. فکر می کردم دیگر کولاک کرده ام. اما، یک روزی آقایی آمد پیشم و گفت: کاروان شما خوب بود، اما معنویت نداشت! گفتم: یعنی چه؟ گفت یعنی حال نداشت. کاروان بغلی را دیدید چه مجالس باحالی داشتند. فهمیدم مرادش این است که مجالس شما شور و حال کافی نداشته است. ایشان معارف و مسایل دینی را معنویت نمی دانند. بلکه معنویت را به همین حال و شور هیجان و عواطف دینی می شناسند.

ویژگی چهارم دینداری و دینداران ولایی، تمایل به تشکیل دسته جات و گروه ها و جمعیت هاست.

ویژگی پنجم این گروه، اعتقاد به وسایط فیض برای سیر معنوی و رسیدن به اهداف دینی و معنوی است. برخلاف دینداران عقل گرا، که در دستیابی به اهداف و مقاصد معنوی، بیشتر بر نقش شخص سالک تاکید می کنند، اهل ولایت تاکید بلیغی بر نقش وسایط فیض و اولیای دین دارند، به گونه ای که عموما رسیدن به غایات معنوی را بی مدد و عنایت ایشان ناممکن یا متعسّر می انگارند.

ویژگی ششم دینداری و دینداران ولایی، علاوه بر کم اعتنایی به احکام و عبادات و تکالیف، نوعی کم اعتنایی به اخلاق نیز هست. 

 این ویژگی هایی عرض کردم بخشی از آن چیزی بود که به نظر قاصرم رسید. شاید شما بتوانید با دقت بیشتر، فهرست دقیق تری از مؤلفه ها و ویژگی های انواع دینداری و دینداران تهیه و ارائه کنید. اما همین جا چند نکته هست که لازم می دانم بیان کنم:

نخست اینکه، برخی از این ویژگی ها در حقیقت آسیب هایی است که بر این انواع و گونه های دینورزی و دینداری وارد گشته است، نه که ذاتی آنها باشد.

دوم اینکه، به نظر می رسد همه این نیازها بجاست؛ زیرا اینها همه ابعاد مختلف معنویت و دینند. نباید فکر کرد که بعضی از این نیازها گزافی است، یا برخی از آنها اضافی است؛ به خاطر اینکه اتفاقا می بینیم در تعالیم اولیای دین به همه اینها توجه شده است: هم به تکالیف و احکام و آداب و عبادات و اعمال؛ هم به تبیین عقلی آموزه های دینی، هم به راه های دستیابی به تجربه دینی و شهود و درک و دریافت حقایق دین، هم به اخلاق توجه بسیار شایانی شده است، و هم به عنصر حیاتی ولایت و نقش آن در دینورزی توجه شده است. و از طرفی می بینیم در حیات دینی اولیای دین همه این ابعاد به نحو متوازن وجود داشته است. مثلا من وجود مبارک امیرالمومنین علی (علیه السلام) را تصور می کنم و می بینم ایشان با وجود ابعاد عقلی بسیار ژرفی که از ایشان شاهدیم و بخشی از آن در نهج البلاغه منعکس است، و نیز با وجود بعد عرفانی و زیست بسیار اخلاقی که دارند، در عین حال، به شدت بر عمل و ادای تکلیف نیز تاکید دارند، به طوری که شدت تاکید حضرت امیر (ع) بر عمل، آدم را تکان می دهد. ایشان به هیچ وجه تسامح و کوتاهی در عمل به احکام و تکالیف و عبادات را روا نمی دارند و خود نیز به تمام آنچه که نبی مکرم (صلی الله علیه وآله) آورده اند پایبندند.

نکته سوم اینکه، به تبع تنوع نیازها، تنوع گونه های دینداری نیز به جا و قابل قبول است. نباید گمان برد که برخی از این انواع دینورزی باید طرد یا محو شود؛ چرا که آدم ها مختلفند، هم مزاج ها و روحیه هاشان مختلف است، و هم اینکه نحوه تربیت و پرورش دینی شان متفاوت است. بالاخره هر کسی در یک محیطی رشد کرده و نیازی خاص در او برجسته شده است. پس کاملا طبیعی و لابد است که انواعی از گرایش های دینی و معنوی پدید آید، و صور مختلفی از دینداری و دینورزی ظهور کند.

نکته چهارم اینکه، به رسمیت شناختن انواع پنچ گانه دینداری مستلزم آن نیست که تنوان میان این انواع پنج گانه دینداری ارزش داوری کرد و برخی را برتر و ارزشمندتر از دیگری دانست؛ چنان که خود کلام یاد شده از مولی امیرالمؤمنین در باره صور سه گانه دینداران، بر نوعی ارزش گزاری و ارزش داوری حکایت می کرد.

اکنون، براساس این مقدمه نسبتا طولانی که عرض کردم، می توانم برگردم به پاسخ آن سوالی که این جلسه برای آن تشکیل یافته بود.

سوال و پرسش این نشست این بود که گمشده معنوی ما چیست و چه اضلاع معرفتی، مولفه ها و صفات و ویژگی هایی دارد و چگونه می توان آن را به تصور در آورد؟ من با این مقدمه می خواستم روشن کنم که: اولا، آن گمشده یک چیز نیست، چند چیز است. دوما، این چیزی که مفقود است؛ چیزی ورای همین ابعادی که در دین وجود دارد، نیست. یعنی همه این چیزهایی که ما به عنوان معنویت به آن نیاز داریم و ابعاد مختلفی دارد (که من اینجا آنها را در پنج قسم شماره کردم) همه در دین هم وجود دارد و برآورده شدن درست و نابِ همین نیازهای پنج گانه است که مطلوب و گمشده جامعه دینی ماست.

بنابراین کاری که ما باید بکنیم، یافتن چیزی موهوم و مرموز در ورای این ابعاد دین نیست، بلکه کافی است ببینیم در این ابعاد نیاز معنوی و انواع دینورزی که بر پایه آن پدید آمده، چه نواقص و کمبودها و یا انحراف ها و آسیب هایی داریم، که سبب می شود تا جامعه ما به طلب تکمیل آن به سراغ انواع و اقسام صور معنویت و عرفان و دینداری کاذب، که ما فکر می کنیم خطرناک یا تهدیدآمیزند برود. گمان می کنم شما هم با من موافقید که این مطالباتی که به طور طبیعی در جامعه هست، اگر به درستی و به نحو روزآمد از ذات دین تامین نشود، مردم و جامعه متدینان یا خود آنها را می سازند، و یا به سراغ نسخه ها تقلبی و آنچه ما خطرناکش می بینیم می روند.

برای مثال، دستورالعمل هایی برای رفع حوایج و مشکلات زندگی روزمره، نیازی دینی و طبیعی برای برخی مردم است، و وقتی از خود متن دین برآورده نشود، مردم به طلب آن می روند سراغ رمال ها، دعانویس ها و امثال اینها. ما اگر معتقدیم این کار انحرافاتی دارد و مشکلاتی به بار آورده است، با توجه به این نکته که این پدیده برخاسته از همان نیاز به دستورالعمل است، باید بکوشیم تا متون و منابع استاندارد و موثقی را در این زمینه پدید آوریم و آن را به روز هم بکنیم. شاید به همین سبب بوده که برخی عالمان دین زحمت کشیده اند و کتاب های ادعیه مثل مفاتیح الجنان، یا باقیات الصالحات را که دربردارنده خیلی از این چیزهاست و از جمله به همین نیازها پاسخ گفته است را پدید آورده اند. شاید برخی روشنفکرمآب ها هم ممکن است این نوع آثار و فعالیت ها را تخطئه کنند، اما توجه به نکته ای که ذکر شد معلوم می کند که این عالمان بصیر چقدر درست اندیشیده اند و به نیازی که در دین هم به آن توجه شده، پاسخی دینی داده اند. اولیای دین ما می دانستند که آدم ها را خیلی نمی شود به کلیات قانع کرد و یا وعده فردایشان داد و یا به صبوری واداشت. گاهی وقت ها طاقت ها تمام می شود و لازم است چیزی همین الان به آنها بدهید تا از مشکلشان رها شوند یا تسکین یابند. بنابراین دستورالعمل هم داده اند، اذکار و اوراد و ادعیه ای را نیز برای حتی مسایل و مشکلات مادی و روزمره ارائه کرده اند. اینها چیزهای باطلی نیست، اینها گزافه، تجملی، و یا خرافه نیست، بلکه پاسخی حکیمانه به نیازهای طبیعی و دینی انسان هاست، که اگر درست برآورده نشود، آن وقت می روند سراغ رمال و جن گیر و جادوگر. می رود سراغ دعانویس قلابی و او هم هرچه به عقلش رسید می نویسد و دیگر مابقی ماجرا.

ما در همین بخشی که از این بابت نمونه و مثال ذکر کردم، باید کارهایی انجام دهیم. به نظرم بی وجه نباشد که بگوییم باید باقیات الصالحات جدید و روزآمدی نوشته شود که با توجه به نیازهای امروز بشر از خود دین به این نیاز پاسخ درستی بدهد. یعنی مثلا گرفتاری ها و مسائل مشکلاتی که دین هم در باب آن پاسخگو بوده و برایش پاسخ های داده است را دسته بندی کند، و متن استاندارد و مطمئنی را که بشود رویش تکیه کرد و مطمئن بود که کسی با عمل به آن ضرر نمی کند، در اختیار مردم قرار دهد. و البته، از آنجایی که بنا به آموزه توحید عملی معتقدیم هیچ حادثه ای بی حکمت نیست،  از آنجا که حکمت بلایا و مصائب از دید توحیدی رساندن انسان به حالت فقر و عجز وجودی است، در کنار این ادعیه و اذکار و توسلات،  به این جنبه هم توجه بکنیم و توضی داده شود که «ما اصابکم من مصیبه فبماکسبت ایدیکم،» و یا اینکه فرموده است: ما اینها را به ضراء و بأساء دچار می کنیم شاید تا تضرع کنند. بیان کنیم که این مصیبت ها حکمت دارد، خیر دارد، در هر چیزی، در عین ظاهر ضررآمیزش و مصیبت بارش حکمت هایی برای مؤمن نهفته است. یعنی در عین حال که جنبه معرفتی و توحیدی اینها را می گوییم، دستورالعمل های مبتنی بر کتاب و سنت را نیز برای بیرون شد از آن مصائب به افراد ارائه کنیم؛ چرا که اگر این نیاز برآورده نشود می روند سراغ این افراد و جریانات و محافل انحرافی که می دانیم.

در بخش نیاز فلسفی و تبیین عقلی دین نیز ماجرا به همین صورت است. این هم یک نیاز طبیعی و درعین حال، دینی است. اما وقتی واقعیت موجود است را نگاه می کنیم می بینیم در این بخش هم چون از متن خود دین این نیاز را پاسخ نداده ایم، دست ها به سوی فلسفه یونانی و مشائی دراز شده و کمبودهایی که در زمینه توجیه و فهم پذیر کردن حقایق دینی داریم را به این وسیله خواسته ایم برآورده سازیم. اما من به نظرم می رسد این را باید عرض کنم که کلام و فلسفه رایج و متداول کمبود ما در این بخش را برآورده نمی کند؛ زیرا کلام ما اولا یک کلامی مبتنی بر فلسفه مشایی است با ویژگی هایی که نه فقط الآن، بلکه حتی در زمان خودش هم به نظر نمی آمد خیلی کارآمد باشد. این کلام در عین شرافتی که دارد، و در عین ارزشی که دارد، و ارجی که باید به آن گذاشت، و بر همه کسانی که این کلام را نوشتند و برایش زحمت کشیدند و کار کردند رحمت و رضوان الاهی را طلب کرد، اما حقیقتا این کلام بسیار پرتکلف و گاه دور از ذهن و چه بسا ناسازگار با نظام معرفتی قرآن و سنت است. کلام اسلامی کنونی برای عقل عرفی این روزگار نامانوس و غریبه است، و حتی ما خودمان وقتی در دوران طلبگی این کلام را می خواندیم، در بیشتر موارد قانع نمی شدیم، حد اکثر این بود که ساکت می شدیم. فلسفه ما هم، حتی در حکمت متعالیه به نظر نمی رسد که بشود ادعا کرد فلسفه ای کاملا مبتنی بر قرآن و سنت است، و بلکه به نظرم می شود ادعا کرد که در قرآن و سنت فلسفه مستقلی وجود دارد. بنده کوچک تر از اینم که بخواهم این حرف را بزنم، پس از زبان حضرت آیت الله جوادی آملی (حفظه الله) عرض می کنم. من این اواخر هر چه سخنان ایشان را رصد کردم دیدم ایشان به این حقیقت خیلی توجه و تاکید دارند که فلسفه را باید از دل قرآن و سنت کشف کرد و بیرون آورد و ارائه کرد. ایشان تعبیر به «فلسفه» می کنند، اما بنده می خواهم عرض بکنم مراد از فلسفه در اینجا یعنی دستگاه اندیشه و نظام معرفتی مستقل و ناب قرآنی و روایی است. معتقدم و حاظرم از این اعتقادم دفاع کنم که ما یک دستگاه اندیشگی مستقل در قرآن و سنت داریم که غیر از دستگاه اندیشه مشائی، و حتی غیر از حکمت متعالیه است. من نمی خواهم بگویم زاویه میان این دو نظام با اندیشه قرآنی، زاویه کاملا باز و فراخی است، به طوری که یکی به این سمت و دیگری به آن سمت می رود، بلکه می خواهم بگویم در قرآن و سنت نظام اندیشه متفاوتی هست، که هم در بنیادهای معرفت شناختی اش، و هم به تبع در هستی شناسی، خداشناسی، انسان شناسی و در نجات شناسی هم متفاوت است. پس چرا این دستگاه را کشف و تبیین نکنیم و ارائه نکنیم. چرا برای این بخش از دین مان ما فعالیت نهادینه و مستمری صورت نمی دهیم؟ چرا درس خارج معارف نداریم؟ حتی یک بار پژوهیدن و یک یا چند دوره نوشتن نیز کافی نیست. بر فرض یک نفر بیاید یک دوره الهیات مبتنی بر قرآن و حدیث بنویسد. این فقط یک تقریر از این دستگاه خواهد بود. پس لازم است مانند فقه ما، مطالعه و مدارسه معارف قرآن و حدیث نیز نهادینه باشد؛ به این نحو مثل درس خارج فقه و اصول، که به نحو مکرر و مداوم و همه ساله فقه اهل بیت (علیهم السلام) و راه های دستیابی به آن را مورد بازخوانی قرار می دهد تا هرچه سفته تر و پخته تر شود، نظام معرفتی قرآن و حدیث نیز باید مورد مطالعه و مُدارسه نهادینه و مکرر و مداوم، آن هم به صورت پژوهشی ـ آموزشی و در سطوح عالی، قرار گیرد، تا آن، به تعبیر حضرت آقای جوادی، «فلسفه» قرآنی و حدیثی ناب کم کم شکل بگیرد. و در غیر این صورت، نباید کسی را جز خودمان سرزنش کنیم مورد خطاب قرار دهیم که چرا مردم ما برای تامین این بخش از نیاز معنوی شان به انواع فلسفه های شرقی و غربی روی می آورند.

در بخش عرفان هم همین نیاز به همین شکل است. در بخش عرفان هم ما یک چنین دستگاهی باید داشته باشیم. البته عرفان مبتنی بر قرآن و حدیث چیزی جز همان نظام معرفتی قرآن و حدیث نیست. این عرفان اگر به درستی شکل بگیرد، همان دستگاه فکری اسلام است؛ زیرا معتقدم ـ و در جای خود هم توضیح داده ام که ـ این دستگاه ذاتا عرفانی است. کاری که باید صورت بگیرد این است پس از کشف و تبیین نظام معرفتی قرآن و حدیث، آن را با رویکرد عرفانی، و البته با توجه به نیازهای معنوی و حال و هوای این روزگار، عرضه کنیم. در این صورت می توانیم امیدوار باشیم که نیاز متدینان شهودگرا به عرفان به وجه مطمئن و موثقی برآورده خواهد شد، و دیگر نیاز نخواهند داشت بروند سراغ عرفان یوگایی، و بودایی و سرخپوستی و ...

اما یک چیزی اینجا وجود دارد که شاید لازم باشد به این هم توجه کنیم، و آن اینکه در مسیر سلوک معنوی و عرفانی نیاز به دستورالعمل نسخه وار و عملیاتی یک نیاز واقعی است. یعنی کلی گویی در این کار برای خیلی کفایت نمی کند. انسان ها به طور طبیعی نیاز به دستورالعمل دارند. یوگا می گوید این هشت تا مرحله را که طی کنید، از این نقطه می رسید به مرحله سمادهی، و در هر مرحله هم این اهداف و این نتایج برای شما به بار می آید. ما باید ببینیم اگر در دین چنین چیزی وجود دارد یا بتوانیم آن را استنباط و کشف و دریافت کنیم، این این کار را هم بکنیم تا این نیاز از درون خود کتاب و سنت برآورده بشود. و من فکر می کنم می شود، و دست کم ما می توانیم بر اساس تعالیم قرآن و احادیث و تا حدودی هم تجربه معنوی عالمان و عارفان شیعی، برنامه ای هفت مرحله ای برای سیر معنوی ترسیم کنیم. البته بحث ما فعلا این نیست و این بماند تا در جای مناسبی از آن سخن بگوییم.

در بخش اخلاق هم شکی نیست که نیاز به اخلاق، یعنی ارائه ارزش های اخلاقی و الگوهای اخلاقی، و نیز اهتمام نهادینه و اصولی به اخلاق، نیاز طبیعی و مبرم هر جامعه معنوی است. ما در اسلام عزیز همه این موارد را به نحو وافی و کافی داریم، اما مشکل اینجاست که همین اخلاق که به عنوان که هدف بعثت نبی مکرم (صلی الله علیه وآله) معرفی شده است هیچ جایگاهی در نظام آموزش و تبیین دینی ما ندارد. اینکه ما می بینیم با وجود بیان ارزش های اخلاقی در قرآن و سنت، و داشتن الگوهای اخلاقی همچون معصومین (علیهم السلام) در میان برخی مردم و در برخی محافل و مجالس و نشریات و حتی در صدا و سیما از الگوهای دیگری یاد می شود و از سخنان و سیره و شیوه اخلاقی دیگران شاهد می آورند، و اینکه می بینیم ـ همان طور که مقام رهبری هم در برخی بیاناتشان توجه دادند ـ اخلاق در جامعه ما آن طور که شاید و باید جایگاه ندارد، به نظر می آید مهم ترین دلیلش این است که نظام آموزش و تبیین دین ما، جایگاه اصولی به اخلاق داده نشده است؛ ما نه در اصول دین مان چیزی از اخلاقیات داریم، و نه در فروع دین مان، و نه حتی در احکام و رساله های توضیح المسائل. در حالی که نبی مکرم (صلی الله علیه وآله) می فرمایند که من برای همین مبعوث شدم، برای به کمال رساندن اخلاق. اصول دین را به گونه ای تنظیم کرده ایم که صرفا در بردارنده ابعاد اعتقادی دین باشد، و در فروع دین هم خبری از اصول اصاسی اخلاقی، مانند صداقت، امانت، وفای به عهد، حرمت انسان، و حیا و عفت نمی یابید. در حالی که تدوین نظام اصول وو فروع دین فلسفه اش تبیین چیزهایی است که ملاک رستگاری و نیز شاخصی برای دینداری است. آن وقت ما در اصول و فروع دین مان هیچ یک از این اصول اخلاقی را نگنجانده ایم، و می پرسیم، خلأ معنوی ما چیست؟! چرا در میان جوان و پیر و زن و مرد ما اخلاق کمرنگ تر از آن است که باید؟‍! و چرا برخی جوامع دیگر از ما که پیامبرمان و دینمان منبع و منتهای اخلاق است، اخلاقی ترند؟! لازم به ذکر نیست که این نظام پنج تایی اصول دین و آن نظام نه و یا ده تایی فروع دین، در متن قرآن و حدیث نیست، بلکه اینها در واقع نظام سازی متدینین از دین است. بنابراین، این نقیصه به دین مبین اسلام برنمی گردد، و از سویی می شود در بابش اندیشید و با تکیه بر روش های استنباط اصول و فروع دین، نظام دیگری تنظیم و ارائه کرد که مهم ترین و اصولی ترین اصول اخلاقی، که لسان شریعت در مورد آنها به لسان «اصل» سخن گفته شده است را دربرداشته باشد. آن وقت می توانیم امیدوار باشیم که من مسلمان بدانم اگر دروغ بگویم، حیا و عفت نداشته باشم، در امانت خیانت کنم، پروای جان و مال را نداشته باشم، به قول و عهد خود پایبند نباشم، نه که مسلمان بدی ام، بلکه اصلا مسلمان، و بلکه اصلا دیندار نیستم. آن وقت می توان امیدوار بود که جامعه ای اخلاقی تر داشته باشیم، و برای پر کردن این بخش از نیاز معنوی خود، سراغ کنفوسیوس و امثال آن نرویم. اگر این اصول هم بیاید در جایگاه واقعی خود، یعنی اصول دین، قرار بگیرد، آن گاه، یک متدین وقتی که اصول دینش را می خواند، آموزش اخلاقی هم ببیند. به این گونه، اخلاق در حد یک چیز فانتزی نمی ماند که اگر کسی داشت از او تجلیل شود، و اگر نداشت هم خللی در دینداریش محسوب نشود.

اما در بخش نیاز به ولایت و دینداری ولایی هم به نظر می رسد اشکالات و کمبودهایی وجود دارد. ما اینجا هم در فرم و هم در محتوا مشکلاتی داریم که در این باب هم مقام معظم رهبری زیاد صحبت فرمودند و تاکیدهای زیادی کردند و هم علما و بزرگان فرمایشاتی دارند. در عین حال، در این بخش اگرچه به لحاظ حجمی و کمی پر و پیمان هستیم و به ویژه از شور و هیجان هیچ کم نداریم، اما از حیث محتوا و همین طور از حیث فرم و صورت مشکلاتی داریم که سبب می شود جامعه ما با وجود این صبغه ولایی ارزنده، اما نیازش به طور شایسته برآورده نشود. بنده به بخشی از این آسیب ها و کمبودها در آنجا که ویژگی های این نوع از دینداری را ذکر کردم، اشاره نمودم و بنابراین لزومی نمی بینم اینجا به همه ابعاد این ماجرا بپردازم، اما یک جنبه مهم از این نقص را باید یادآور شوم، و آن عدم توازن در توجه به هر سه بُعد ولایت است؛ ولایت و دینداری ولایی یعنی انطباق با حجت و ولی خدا در سه بُعد معرفتی، عملی، و عواطف و احساسات (حب و بغض). آنچه ما در دینداران دینداری و ولایی مشاهده می کنیم، توجه به بعد عواطف و احساسات است، که البته به خودی خود بسیار مؤثر نیز هست، اما مسلما کافی و وافی نیست. در این بخش باید به گونه ای بیندیشیم که حق و لایت، که تبعیت و انطباق با ولی و حجت معصوم خدا در هر سه بُعد معرفت، عمل و عواطف و احساسات (حب و بغض) است، ادا شود. در این صورت، می توان امیدوار بود که طرفداران دینداری ولایی غیر معصوم را به جای ولی ننشانند، و به صرف شور و هیجان و عواطف و احساسات دینی، از پیروی معرفتی و عملی از معصومان (علیهم السلام) احساس بی نیازی نکنند. 

نتیجه نهایی که می خواهم از این تطویل سخن بگیرم این است که به جای اینکه دنبال گمشده مبهمی و نامعلومی ورای دین و نیازهای دینی بگردیم، به ابعاد مختلف نیاز معنوی و دینی خود بیندیشیم، و ببینیم چه نقاط فراغ و خلأ هایی در این ابعاد داریم، و آن را از متن دین مبین اسلام بطلبیم و برآورده کنیم.

آقای شاکر نژاد:

با تشکر از جناب آقای دکتر موحدیان عطار. استفاده کردیم از فرمایشات ایشان. من خلاصه ای از مباحث ایشان را اجمالا گزارش می کنم و بعد خدمت دوستان هستیم برای ارائه سوال ها.

آقای دکتر تکمله ای داشتند بر بحث ها و سوال هایی که خدمت ایشان طرح شده بود و از زاویه دیگری این بحث را به صورت مبنایی نگاه کردند و به جای پرداختن به مفهوم معنویت و مولفه های آن، با طرح این موضوع که خلأ معنوی چیزی ورای نیازهای دینی و معنوی نیست، به بحث دینداری و انواع آن پرداختند و پنج نوع دینداری را متذکر شدند که هر کدام برخاسته از نوع خاصی از نیاز متدینین به دین است که به طور فهرست وار عبارت است از: دینداری تکلیف گرا، دینداری عقل گرا، دینداری شهودکرا یا عرفانی، دینداری اخلاق گرا و دینداری ولایی. سپس مولفه ها و ویژگی های هر یک از اینها را گفتند، و در تکمله بحث شان پرداختند به اینکه اگر هر کدام از این نوع دینداری ها جدی گرفته نشود و با تکیه بر متن دین، تمام ابعاد و مولفه هایش به شایستگی تامین نشود، خلأهایی را در جامعه به وجود می آورد، که ما آن را احساس می کنیم و احیانا از آن با عنوان «خلأ معنویت» یاد می کنیم. پس ما یک خلأ نداریم، بلکه خلأها داریم و بایستی برای رفع این مشکلات به این بپردازیم که هر کدام از این دینداری های ما چه آسیب ها و نواقصی دارد و دین چگونه می تواند در راستای تکمیل کردن آنها به ما کمک کند. ایشان همچنین پیشنهاداتی در خصوص هر کدام از این دینداری ها و آسیب شناسی آنها و اینکه چه می توان کرد دادند.

در نهایت به نظر می آید آقای دکتر عملا معنویت یا (x) یا امر مجهول و گمشده ما را مساوی می دانند با همه کمبودهای که در دینداری ما هست، و بنابراین، مشکل اصلی را متوجه برآورده نشدن نیازهای پنج گانه دینی و آسیب های موجود در انوع دینداری می دانند. البته به نظر می آید شاید یک معنای خاص تری هم از معنویت در ذهن آقای دکتر هست که شاید آن معنای خاص تر با دینداری عرفانی نسبت نزدیک تری داشته باشد.

تذکر: در این نوشتار بخش پرسش و پاسخ حضار به دلیل عدم ضبط دقیق مطالب و اشکالاتی که در ویرایش متن ایجاد شد حذف گردیده است.

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :