Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 258983
تعداد بازدید : 60

احوالات معنوی

سلوک در نماز

گاهی نوشتن و به اشراک گذاشتن تجربیات معنوی می تواند الهام بخش و مفید باشد. کوتاه نوشته ای که در پی می خوانید یکی از این تجربیات و اخوالات معنوی است. اما آنچه که در این نوشته مهم نیست، به واقع نام و شخص نویسنده است. از این رو، از درج نام نویسنده دریغ ورزیدم تا توجه خوانندگان بیشتر معطوف محتوا گردد.

سلوک در نماز

در شب بیست و نهم ماه رمضان ۱۴۴۰ برابر با شب چهاردهم خرداد ۱۳۸۹ توفیق خواندن ده رکعت نماز مخصوص شب آخر ماه رمضان را پیدا کردم. از همان ابتدای نماز با گفتن «الله اکبر» دری از فکر بر گشوده شد. سرآغاز این فکر، توجه به عظمت خدا بود، اما با این تفاوت که این بار با یقینی بیشتر و قوی تر بروز می کرد. در حقیقت، ناخودآگاه به این حقیقت التفات پیدا کردم که پروردگاری که ما می پرستیم، تنها پروردگار ما انسان ها و زمینیان نیست، بلکه او خدای همه کیهان و هرچه در آن هست، از ستارگان و کهکشان ها و زمین و موجودات آن است. گویی توجه به این حقیقت برایم تازگی دیگری داشت که ما خدایی را می پرستیم و صدا می زنیم که در میان همه آسمان و زمین و بالای آن و پایین آن خدایی جز او نیست و پرستنده آن یگانه ای هستیم که ـ هرچه هست ـ آفریدگار و مدبر و خدای همه هستی و بلکه حقیقت همه است؛ که فرمود: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ...».

سپس، از این حقیقت به این فکرت هدایت شدم که ما انسان ها چقدر در برابر عظمت او ناچیزیم. به یاد آوردم که گاهی در برابر یک کوه عظیم، یا یک رعد و برق مهیب، یا یک دریای بی کران قرار گرفته بودم و کوچکی خود را عمیقا درک کرده بودم و در آن حال تلاش می کردم نسبت خود با آن را با عباراتی مانند نقطه ای در خط، قطره ای در دریا و یا دانه شنی در صحرا توصیف کنم، اما حالا که به کل هستی می اندیشیدم، دیگر در برابر عظمت و بزرگی کیهان، هیچ توصیفی نداشتم که به کار برم و حتی اوصافی مانند نقطه و صحرا و قطره و اقیانوس را نیز در بیان این نسبت نابجا و گزاف می یافتم. اما اکنون می دیدم که در برابر حقیقتی ایستاده و سخن می گویم و می شنوم که خالق همه هستی است.

در پی این فکر، متوجه این حقیقت شدم که این چه فخر بزرگی است که خدای متعال، که حقیقت آسمان و زمین است، درکی از خودش درون ما انسان ها قرار داده و اجازه فرموده تا او را بشناسیم کنیم و با او ارتباط برقرار کنیم! در این موقع بود که دریافتم این بار حمد و تسبیحم با دیگربارها تفاوت می کند و بلکه چقدر مشتقانه تر و حقیقی تر است.

در همین افکار بودم که حقیقت دیگری ناخودآگاه برایم مطرح شد و آن این بود که خدای عالم نه فقط درکی از خودش به ما عطا کرده، بلکه از نحوه وجود خودش و از حقیقت خویش چیزی در درون ما نهاده است: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا ...»؛ و متوجه شدم که لازمه این حقیقت این است که من، که کمتر از قطره در دریای بیکران هستیم نیز، همچون خود او، با همه هستی مربوط باشم و همانند خودش در همه هستی حضور داشته باشم.

آن گاه، این حقیقت عمیقا برایم شگفت انگیز جلوه کرد که چگونه این همه بزرگی و عظمت را در آن کوچکی و خُردی وصف ناپذیر جای داده است! و با خود گفتم: شاید به همین دلیل بوده که وقتی انسان را آفرید و از روح خود در آن دمید و او را مظهر همه اسماء خود قرار داده خلیفه خود نامید و تمام ملائک را در مقابل کمال او به سجده واداشت، گویی خود به خویشتن تبریک گفت: «فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ».

در این فکر بودم که دیدم اکنون درک بهتری از پیامبران و اوصیای ایشان پیدا کرده ام. به نظرم می رسید که پیش از آنکه انبیا و اوصیای ایشان بیایند و از اوصاف خدا بیشتر برای ما بگویند، ما جز درکی اجمالی از او نداشتیم، اما خدای منان از میان ما انسان ها کسانی را برگزید و از نحوه علم و از سنخ حیات خود به آنها عطا کرد تا او را بهتر بشناسند و علاوه بر آن، حقیقت همه آسمان ها و زمین را درک کنند، «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ...» و به خیر و صلاح انسان آگاهی یابند و به آنچه را دانسته اند به ما نیز بیاموزند: «وَيُعَلِّمُهُمُ الكِتابَ وَالحِكمَه».

لازمه این حقیقت این بود که پیامبران و اوصیای ایشان روح های بزرگی اند که در درون این تن کوچک خاکی جای گرفته اند و در عین حال با حقیقت هستی و همه موجودات آن ربطی وجودی و حیاتی و علمی دارند و به این وسیله می کوشند تا استعداد نهان و مکنون ما را نیز برای این کمال بشکوفند. از توجه به این حقیقت بیخودانه با قلبم دریافتم که وه چه نعمت بزرگ و شگرفی برای ما نقطه های ناپیدا در بیکران هستی اند این پیامبران و اولیا!

اتفاق جالبی که در حین نماز افتاد این بود که در جایی از نماز شک و تردیدی در تعداد اذکار برایم پیش آمد، اما تا خواستم به آن فکر کنم، دیدم حتی یک لحظه غفلت از این خدا خسارت است و روا نیست. اما از طرفی باید برای آن شک تصمیمی می گرفتم و کاری می کردم؛ پس به دیدم عاقلانه ترین کاری که باید بکنم این است که بی درنگ و بدون نگرانی، بنا را بر یکی از دو طرف احتمال که دلم بیشتر بدان گواهی می دهد بگذارم و هرچه زودتر از این غفلت رها شوم تا نظرم به سوی خود او برگردد. از اینجا ناخودآگاه دریافتم که چه خسارتبار است اگر احکام شرع که ماهیت و غایتی جز تذکار و توجه دادن به او ندارند، ما را به خود مشغول کنند و سبب ماندن ما در چم و خم شک ها و وسوسه های بین یک و دو، شد و نشد و یا الاحوط و فالاحوط شوند و از خود او غافل کنند!

نماز به سلام آخر که رسید دیدم این بار چه اشتیاقی برای صلوات و سلام بر نبی مکرم (صلی الله علیه وآله) دارم (السلام علیک ایها النبی و رحمه الله و برکاته)؛ انگار که با تعلیم او از سیر و سلوکی دور و دراز، اما پربار و مغتنم باز گشته و اکنون به حضور معلم و مربی خود رسیده باشم؛ و دریافتم که چه بجا و مناسب است این صلوات و سلام.

علاوه بر این، دیدم که این بار چقدر دلم می پسندد که از بابت این توفیق بر خود ببالم و بر خود و دیگر نمازگزانی که مانند من این سیر را کرده اند، سلام و تهیت و تهنیت فرستم. حس و حال من در آن موقع شاید بسیار شبیه همین احساسی بود که تلاشگران یک عرصه ورزشی، پس از یک دور کوشش و تلاش و کسب موفقیت، تا به هم می رسند یکدیگر را در آغوش گرفته و به هم تبریک می گویند. این بود که این بار سلام بر خود و عباد صالح خدا و بر همه کسانی که در این سیر با من بوده اند، را بهتر و معنادارتر از همیشه به جای آوردم (السلام علینا و علی عباد الله الصالحین).

 

ثبت شده توسط : آقای علی موحدیان عطار

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :